کلا که نیاز به نوشتن دارم برای این که همیشه میخواستم که افکارم رو جایی داشته باشم، جایی که اشخاصی ناشناس هم بتونن بخونن و احیانا نظری هم بود بگن، و این روزها که دیگه این دغدغه نوشتن بیشتر هم شده. اما هیچ کدوم از اینا باعث نمیشه که من این اجازه رو به خودم بدم که اینجا رو تبدیل به یک وبلاگ یه نفری بکنم!
پس ممکنه به زودی یه جایی یه وبلاگی برای خودم دست و پا کنم ، اما اینجا تعطیل نمیشه
پی نوشت: فقط بلند بلند فکر کردم، همین، شاید کارای دیگه ای بکنم
به شدت اخبار سیاسی رو دنبال میکنم و به سخت از کشته و مجروح شدن هموطنام ناراحتم، به قول معروف آش انقدر شور شده که خان هم فهمیده
از صبح تا حالا نگاهش تو ذهنمه و داره منو میخوره
پ.ن: از امروز مشکی پوشیدم
اگه یکی رو دیدین که پنجاه بار به هزار زبون بهش گفتن که:"این ناراحتی که تموم شد ولی اگه یه وقت دیگه پیش اومد حداقل بلد باش چهار تا شاخه گل بخر"، اونوقت بازم مثل بز نگاتون میکنه و هیچ غلطی هم نمیکنه اون یاسره
اگه یکی رو دیدین که میگه عاشق مانا ست ولی واسه تولد مانا منتظره که مانا بهش بگه چیکار کن و چی بخر ،اون یاسره
اگه یکی رو دیدین که یه شب کلی قول میده و میگه دیگه اشتباهشو فهمیده ولی از فرداش حتی یه تکون کوچیکم به خودش نمیده و مو به مو روال قبلیشو ادامه میده،اون یاسره
اگه یکی رو دیدید که همیشه فکر میکنه حق با خودشه اون یاسره
اگه یکی رو دیدید که مثلا زنگ زده به مانا که بگه "چه مرگته؟"، ولی همش داره خودش در باب بی گناهی خودش سخنرانی میکنه،اون یاسره
اگه یکی رو دیدید که از مانا می پرسه چرا ناراحتی؟ اونوقت اصلا گوش نمیده و می پره وسط حرفش و همش منتظره که نوبت خودش بشه تا سخنرانیشو شروع کنه اون یاسره
اگه یکی رو دیدید که دو روز یه بار اشتباهشو می فهمه و قراره عوض شه ولی همونقدر عوض میشه که این صندلی ، اون یاسره
اگه یکی رو دیدین که به هزار زبون واسش توضیح میدین که چه غلطی بکنه و ادعا می کنه که فهمیده ولی رسما یه قدم هم بر نمیداره اون یاسره
اگه یکی رو دیدین که وقتی یه کاری می کنه که صد در صد مقصره به جای منت کشی و معذرت خواهی و جبران ،دعوا هم داره و طلبکارم هست اون یاسره
اگه یکی رو دیدین که کارای اشتباهش بعد از دوروز تو ذهنش کاملا خوب و گل و بلبل میشه و اگه بخواد تعریفش کنه کاملا تو قضیه خودشو بی گناه کرده اون یاسره
اگه یکی رو دیدید که مثل سگ پشیمونه از اینکه پنج سال از عمرشو گذاشته پای یه آدم نفهم، اون ماناست

من تو رو خیلی دوست دارم، حتی اگه بلد نباشم که کارای خوب بکنم یا بهت اونجوری که باید توجه کنم
مانایی یاسرت یه جورایی خیلی خسته است این اتفاق آخریه بد ضربه ای بوده براش، شاید واسه همین گیج و ویجه
پ.ن:گلت رو خیلی دوست دارم، نگهش داشتم
پیرمرد بیشتر از صد سال داشت،از زندگی خسته شده بود و مدتها بود که آرزوی مرگ می کرد.همیشه به اواخر زمستان که می رسیدیم آه می کشید و با حسرت میگفت: "وقتی آدم تو زمستون نمرد ، تو بهار دیگه نمی میره"...به نوعی به حکایت من شبیه ِ،همیشه فکر کردم "با هم بودنِ جدی" باید توی پائیز و زمستون اتفاق بیفته و اگه نیفتاد دیگه توی بهار و تابستون اتفاق نمی افته و خب وقتی از ایندو فصل گذشت دیگه برام مهم نیست که چه اتفاقی می افته...احمقانه است،میدونم...
- نشسته ام تو اتاقم و دارم درس میخونم ، داره برف میاد،کلی دلم میخواد برم بیرون ولی این درسه نمیذاره، بعد یهو یکی زنگ درو میزنه...یه دوست قدیمیه که دو سه ساله هیچ خبری ازش ندارم با شوهرش،اومدن دنبالم که بریم بیرون! ...اینو میگن معجزه ی روزای برفی!
- اصلا این امتحانا شده پر از معجزه ، بازم دارم درس میخونم که یهو موبایلم زنگ میخوره ، یه دوست قدیمی ِ دیگه است.. میگه: من الان تو مغازه ی کاموا فروشی ام، دوست داری شال گردنی که میخام واست ببافم چه رنگی باشه؟؟.....وااای من عاشق این هدیه هایِ مهربون بی مناسبتم!
- یکی از دوستام بهم یه گلدون کوچولوی کاکتوس هدیه داده، اسم کاکتوسم "آقای سیروس" ه ِ ! اینقدر این آقای سیروس باوقاره که نمیدونید!
- صدای بابام میاد که هی به مامانم میگه:"شناسنامه ی مانا کجاست؟شناسنامه ی مانا کجاست؟!"...بهش میگم:"بابا میخوای سورپریزم کنی؟نکنه قراره بری عقدم کنی؟!فقط حواستو جمع کن که خوش تیپ باشه!" فرداش یه خواستگار تلفن میزنه خونمون، بابام میگه :"بیا! اینم سورپریزم!"
- خب! به هیشکی نگید، ولی خواستگاری که تلفن زد مامان یاسر بود....
فقط کاش زودتر قسمت آخر بیاد و آدم بشم !!!
پ.ن: هر چی گشتم عکس خوب از پینوکیو و پری مهربون پیدا نکردم
از تیر چوبی برق،
ذره ذره و با بدبختی خود را بالا می کشم!
پلیس در سوتش میدمد!
به پائین نگاه می کنم و خوب میدانم آن دایره ی کوچک چگونه با فوت در کاسه می چرخد!
به پائین نگاه می کنم،
سرم گیج میرود!
از این همه آدم!
از اینهمه کیف!
از این همه افاده های چرک پنهان!
وهمان طور قبل از یقین خودم
آژیر رعب انگیز ماشین های آتش نشانی به صدا در آمدند،
چشم به هم زدنی مرا پائین می آورند!
با همان لحن که سگ های چرک را فراری می دهند!
تا نیمه عمود...سرخ ِ خون هر دودست من است!
با خود می اندیشم :تراشه ها از شما مهربان ترند!
ای کاش این همه عاقل نبودید!
وبعد
کشان کشان مرا به سمتی بردند....
اون بالا چیکار داشتی پسر جان؟!
فقط با انگشتم به سیم ها اشاره ای کردم
و همه خندیدند!
بله؟!
وباز همه خندیدند!
هیچ کدامشان نمی فهمید،
پری که به سیم ها چسبیده تورا به یاد من آورده است!
سربه زیر می اندازم تا کسی اشک هایم را نبیند!
در نگاه ِ دوباره،
باد تو را به سمتی نا معلوم برده بود!...
پ.ن:شعر از حسین پناهی