تبليغاتX
همسایه،چیزهایی امشب به یادم می آید
 

مهم نيست كه فردا فقط روز پدره يا روز مرد هم هست، مهم اينه كه واسه من قرار بوده بشه يه روز همراه با غافلگير كردن تو ، قرار بوده بيست تا شاخه رز سفيد با ساقه هاي بلند بگيرم دستم و بيام در خونتونو بزنم...راستي فردا كجايي؟..الان كه تو راهي پس يعني  فردا وقتي كه قرار بود تو خونه باشي و درو رو من باز كني  پيش مامان باباتي ... شايد داري درو واسه يه مهمون باز مي كني ،مهموني كه من نيستم...من اون موقع نشستم تو اتاقم و حتما سرم درد مي كنه ..يا شايد  دراز كشيدم و به سقف نگاه مي كنم كه سفيده ،مثل يه عالمه رز سفيد بيخ هم ... تازه موضوع كه فقط اين نيست ، موضوع اينه كه من مجبور شدم بدو بدو برم واست گل بخرم و يه جا هول هولكي بدم بهت و بعدشم اخمو باشم و تو هم منو اخمو تر كني و من لجم بگيره از خودم و اينجوري گل خريدنم، از تو و جمله هايي كه دقيقا بدترين جمله بندي در اون موقعيته... يه وقتايي فكر مي كنم خيلي از حرفام يه بازيه ، بازي با كلمات ، من يه ماسك زشت ميزنم بعد هي خدا خدا مي كنم كه تو گولشو نخوري!...بازي اي كه يه رمز داره كه دلم ميخواد پيداش كني ... بازي اي كه تو هيچوقت بلد نيستي ، اونوقت هردوتامون ميسوزيم...

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22:54 توسط مانا |

چند وقته خیلی یاد سفر کاشانم...یادم نمیاد هیچ مسافرتی انقدر بهم خوش گذشته باشه و انقدر دوس داشته باشمش
کاشان برای مسافرت خیلی خوبه و وقتی که همسفر خوبی داشته باشی که دیگه عالیه...کلی عکس گرفتیم، یه عالمه مسخره بازی دراوردیم، شب آخر موقع خواب یه عالمه خندیدیم
حالا همه اینا رو گفتم هم خاطراتی مرور کرده باشم هم اینکه از اونی که این سفر رو جور کرده بود یه تشکری بکنم...مانا خانومم دستت درد نکنه...هر وقت که یاد کاشان و ترچلان و چایی و بستنی و اتفاقاش میافتم کلی شاد میشم
+ نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:24 توسط یاسر |

 

 

 

 لب هايي به سرخي گل سرخ نداشتم ،

 موهايي مثل آبشار طلا نداشتم ،

 چشم هاي آبي براق نداشتم ،

 صداي دلنشين نداشتم...

 

اين شد كه هيچ شاهزاده اي به عشقم با ديو هفت سر نجنگيد

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1387ساعت 14:10 توسط مانا |

 

پيمانه دعوتم كرده كه بازي كنم...بازي "پز دادن"!

خب! بفرمائيد،اينم از پز دادناي من :

 

- پز ميدم واسه اينكه سه تا فرشته ي كوچولو تو خانواده داريم كه ميتونم باهاشون كلي بازي كنم.ميتونم گرگ شم و بگيرمشوم.ميتونم چرخ و فلك شم و بچرخونمشون.ميتونم مغازه دار و مامان و بچه شون باشم،ميتونم ساعت ها بشينم و كاردستي درست كنم.ميتونيم باهم مثل باربي ها برقصيم و كلي چيزاي ديگه

 

- پز ميدم واسه اينكه بچه ها منو دوست دارن حتي اگه با هزار جور اخم و تخم بشينم يه گوشه!

 

-  پز ميدم واسه اينكه سنگ صبور خيلي هام و آدماي زيادي ،چه دختر چه پسر ،دوست دارن باهام درد دل و مشورت كنن

 

-  پز ميدم واسه اينكه به كسي حسودي نمي كنم

 

-  پز ميدم واسه اينكه عاشق مطالعه ام و هرماه حتما براي خودم سهميه ي كتاب در نظر مي گيرم

 

-  پز ميدم واسه اينكه توي دوران راهنمايي و دبيرستان حسابي شيطوني كردم ولي دنبال پسر بازي نبودم!

 

-  پز ميدم واسه اينكه با خدا مثل يه نوه و مامان بزرگيم...راحت و نزديك

 

-  پز ميدم واسه اينكه 2تا دوست خيلي صميمي دارم كه مي تونم ساعت ها و ساعت ها باهاشون از   ته دل بخندم!

 

-  پز ميدم واسه اينكه از نظر كاري از خيلي از هم دوره اي هام جلوترم

 

-  پز ميدم واسه اينكه با خوب و درست كار كردن و بدون پارتي بازي به جايي رسيدم كه آقايون سرمايه دار بازاري جلوم گردنشونو كج مي كنن تا كارشونو زودتر راه بندازم!! (بدجنسم؟؟)

 

-  پز ميدم واسه اينكه خدا بهم جسم و ظاهري مطابق ميلم داده

 

-  پز ميدم واسه اينكه توي دوره اي دو يا سه ساله توي زندگيم عاشقانه با ياسر همو دوست داشتيم و خوشي هاي كوچولو و با مزه اي داشتيم(چيزي كه متاسفانه فكر مي كنم 5.6 ماهه كه نيست)

 

-  پز ميدم واسه اينكه خواهر و برادر دوست داشتني اي دارم

 

-  پز ميدم واسه اينكه تو دانشگاه هميشه شب امتحاني بودم ولي نمره هام خوب بوده و همه ي استادا و كادر دفتري به طرز عجيبي دوستم داشتن!اونقدر كه انگار مهره ي مار داشتم! (من در كل از نظر دوستان مقاديري مهره ي مار دارم!!!)

 

- پز ميدم كه يكي رو دارم كه همه ي قشنگي هاي دنيا واسم تو دستاش خلاصه ميشه

.

.

.

 

در آخر بايد بگم كه من ترجيح ميدادم به جاي تمام اين "پز ميدم واسه اينكه" ها ، از  "سپاسگزارم براي اينكه" استفاده كنم...نه كه من آدم متواضعي باشم  ولي من ترجيح ميدادم كه به جاي پز دادن ، تشكر كنم...كه البته ترسيدم بازي بهم بخوره و من "جرزن"بشم!

.

.

.

دوست دارم ترانه و كفشدوزك رو دعوت كنم.البته اگه دوست داشته باشن

 

 

+ نوشته شده در یازدهم تیر 1387ساعت 22:13 توسط مانا |

به اون مردي فكر مي كنم كه هزار ها بار دوستم داره و معلوم نيست كجاي اين دنيا خودشو گم و گور كرده كه من تا حالا يه بارم نديدمش....

 

 

 

 

 

 

پ.ن: اون مرد حتما شباهت هايي به تو داره ، ولي اين حس اين چند روز منه،وقتي كه تو اونقدر       در گير كارها و ناراحتي هات شدي كه اندازه اي كه مي خوام دوستم نداري ، اونوقت من هي بيشتر و بيشتر بهانه مي گيرم و تو هي بيشتر و بيشتر  ناراحت ميشي

+ نوشته شده در نهم تیر 1387ساعت 16:8 توسط مانا |

اخه من نمیدونم این هلند چندبار از یه سوراخ گزیده بشه آدم میشه
همیشه اول تورنومنت رو خوب شروع میکنن بعد مغرور میشنو دیگه فکر میکنن که با یه مشت بچه دبستانی طرفن!!! مربی هم که ماشاله کولاک کرد، دفاع خوبه رو کشید بیرون از ترسش چون کارت زرد گرفت بعد از همونجا دوتا گل خورد...یه جوجه رو فرستاده تو که بش میگن پدیده فوتبال هلند، قربونش برم یه شوت بیشتر نزد....
از همه بدتر بهترین بازی سازش "ارین روبن" رو نیاورد تو...تیمم که اصلا دفاع نمیکرد، نه که بازی های قبل رو برده بودن قرار بود فقط اینا گل بزنن بقیه نباید میزدن....با همه اینا من بازم عشق هلندم...


پ.ن:مانا جان دیدم بد نیست این جا هم یه تشکر کنم به خاطر همه خوبی هات و مهربونی هات و کارای بزرگت
امیدوارم که تو کارات موفق باشی و پیشرفت کنی و به مرتبه ای که حقته برسی.... من از دیشب خیلی ذوق زدتم D:
+ نوشته شده در دوم تیر 1387ساعت 12:27 توسط یاسر |

 

" هيچوقت دوستت رو محك نزن!..هيچ كس رو! گاهي كسي يه عمر مراقب يه خورجين چرميه كه توش فقط پر از سنگاي رنگارنگه. ولي اون تمام مدت خيال مي كنه اون تو پر ازجواهره.چنين كسي آدم ثروتمنديه ،حتي اگه تو خورجينش فقط سنگاي شيشه اي باشه .اين آدم فقط حق نداره در خورجين رو باز كنه. خدايا اين دوستي رو از ما نگير ! آدم تقريبا باورش مي شه كه تنها نيست" *

 

 

 

 

*:  "بعضي ها هيچوقت نمي فهمن " . كورت تو خولسكي

 

+ نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:33 توسط مانا |

 

براي من شكل يك هندونه ست...يه هندونه ي گرد و قلمبه كه گوشه ي آشپزخونه نشسته و زل زده بهت....همكار جديد من شكل يك هندونه ست و وقتي صبح ها بهش سلام و صبح بخير مي گي بهت زل ميزنه و زير لب يه چيزي ميگه و قل ميخوره ميره اونطرف....اولين روزي كه مياد سر كار من صبح تا ظهر صداش ميزنم "مهديه" و اون يك كلمه هم نميگه كه اسمش مهديه نيست ، "الهامه"!...روز بعد از روي  تصادف ميفهمم كه مهديه نيست و از اون روز ميشه الهام...يك الهام هندونه اي ! ...هر روز وقت صبحانه كه ميشه كلي صداش ميزنم كه بياد صبحانه بخوره ،قل ميخوره ميره يه گوشه ي اتاق ميشينه و يه سيب گنده از كيفش مياره بيرون و تند تند گاز ميزنه، من مي مونم و خيارايي كه پوست گرفتم و گردو و پنير! ...سعي مي كنم اعصابم از دستش خورد نشه....ميشينم روي صندلي و سرمو گرم ميكنم به گزارشا و زونكناي رنگي خوشگلم...اونوقت تو مياي تو ذهنم كه برعكس اين الهام هندونه اي مثل مداد ميموني...لاغر.... از دست هر دوتون حرص ميخورم...

+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:28 توسط مانا |

تا کمتر از یه سالا دیگه اسمت میره طرف کره ماه! آره کره ماه...یه سفینه قرار بره کره ماه بعد هر کی دلش بخواد میتونه اسمش رو ثبت کنه تا تو اون سفینه بذارنش و بفرستن کره ماه...منم اسم تو رو فرستادم، دوست داشتم اسمت همه جا باشه، مگه بده؟
باقی بقایت D:
+ نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:19 توسط یاسر |

پنجره رو دادم پایین،مصطفی با سرعت تو بلوار میروند.
دستمو بردم بیرون و نیمه بسته نگه داشتم طوری که باد به دستمال کاغذی برسه اما نتونه ببردش. دستم خیلی بسته بود، دستمال کاغذیه سختش بود. یکم دستمو باز کردم، باز تر ، باز تر... حالا فقط تقریبا نوک انگشتام خم بود و انگشتامو کامل از هم باز کرده بودم. هم من خوشحال بودم هم دستمال. یهو زد به سرم که این یه ذره رو هم صاف کنم، باد که دستمال رو میچسبونه به دستم، دستمال جایی نمیره...
اشتباه کردم، تا دستم صافه صاف شد اول دستمال یکمی تامل کرد، بعد یهو پرید تو باد و رفت... تنها کاری که کردم این بود که یهو قلبم هری بریزه پایین،کوبیده شدم رو صندلیم...حتی نشد تقلا کنم بگیرمش، نامرد خیلی سریع رفت. انقدر جا خوردم که حتی پشت سرمم نگاه نکردم. به روی خودم نیاوردم، آروم معمولی دستمو آوردم داخل

پ.ن: این یه داستان کاملا واقعیه، من با منظور رسوندن چیزی ننوشتمش اما خواننده مختاره هر برداشت و نتیجه ای ازش داشته باشه
+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:35 توسط یاسر |