چند وقته دلم چيزاي كوچيك خوب مي خواد.از اون جور اتفاقا كه توي عشقاي تازه مي افته. غافلگير كردناي خاص،هديه هاي كوچولوي وقت و بي وقت،مهربوني زياد.... گهگداري اينو به ياسر ميگم،كه عشق تازه مي خوام. ناراحت ميشه از دستم،حتي ميگه خجالت بكشم..ولي من خجالت نميكشم! آخه منظورم اين نيست كه از اون خسته شدم.من چيزاي مربوط به عشق تازه رو ميخوام.مثلا اون اول اولاش كه طرف هنوز به آدم نگفته:"دوستت دارم".كه يه كاراي عجيب غريب خالصانه واسه خوشحال كردنت ميكنه.كه هزارتا كار ميكنه كه بهش توجه كني.كه به آب و آتيش ميزنه كه يه جوري سر راهت سبز شه...تو دوران دانشجويي كه از اين جور موردا زياد پيش مياد برام اصلا مهم نبود يعني حتي مسخره بود واسم و حرص مي خوردم.ولي چند وقته نياز دارم دوست داشته بشم. تمام و كمال دوست داشته بشم حتي اگه براي يك ماه باشه
.
.
.
و امروز يهو از آسمون واسم يه شاخه گل رز رسيد.ظهر كه بعد از كار اومدم سوار ماشين شم ديدم يكي واسم يه شاخه گل گذاشته...عين فيلماي درپيت ايراني..ولي منو خوشحال كرد.برام مهم نيست كي گذاشتتش ولي حس خوبي بهم داد كه يكي بهم محبت بي چشمداشت كرده.اونم بعد از كلي دعوا با ياسر ..شايد ياسر دوست داره كه خوشحال نمي شدم،ولي خوشحالي كه دست خود آدم نيست..وقتي مدتيه جدي جدي به يه چيزي نياز داري بعد يكي از همه جا بي خبر بهت كمك مي كنه لذت بخشه
.
.
.
.
پ.ن: بايد از فردا صبح ها ليست خواسته هام رو بذارم روي ماشين!! شايد جواب داد! خدا رو چه ديدي!!!! D:
همه
لرزش دست ودلم
از آن بود
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه
گريزگاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره ي آبيت پيدا نيست
و خنكاي مرهمي
بر شعله ي زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون.
آي عشق آي عشق
چهره ي سرخت پيدا نيست
غبار تيره ي تسكيني
بر حضور وهن
ودنج رهايي
بر گريز حضور،
سياهي
بر آرامش آبي
وسبزه ي برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست...
توي yahoo360 منو add كرده..كنار متن دعوت نامه ش يه عكس فسقلي عجيب هست،نمي تونم سر در بيارم كه چيه...از روي فضولي صفحه شو باز مي كنم ، يك لحظه از دختر بودن خودم خجالت
مي كشم ،وقتي هستن كسايي كه مثل اين خانم بنويسن :"شماره حساب من فلانه .است ، فلان مقدار پول رو كه ريختيد به حساب باهم قرارامونو ميذاريم"...به همين راحتي! عين ريختن پول شهريه به حساب ،عين خريدن يه چيز مسخره كه بايد واسش كلي تو صف بانك وايستي ...نشستم پاي كامپيوتر و تصورش ميكنم كه هرروز موجودي شماره حساب كذاييشو چك مي كنه ،كه لابد كسايي كه پول ميريزن به حساب خانم حتما قسمت "مخصوص پرداخت كننده" فيش رو پيش خودشون به خوبي نگهداري مي كنن و خانم هر روز مجبوره به كاراي بانكي زيادي برسه و جلوي اسم كسايي كه پول ريختن پاي حساب تيك بزنه.....! و به همه ي اينا اضافه كنيد پورنونگاري هاي چندش آوري كه بايد هرروز در به اصطلاح وبلاگش بنويسه .ودر نهايت تحويل كالا به مشتري ......
بعد فكر ميكنم واقعا ربط من با اون دويست و خورده اي دوست برهنه ي خانم چيه كه احساس كرده خوبه منو add كنه! نااميدكننده ست واقعا! .... فكر ميكنم هميشه اين پسرا نيستن كه به يه دختر مثل يه كالا نگاه ميكنن، شايد خيلي از وقتا يه دختره كه باعث ميشه چنين اتفاقي بيفته ،شايد بهتره به جاي نشستن و بدوبيراه گفتن به پسرا ،گاهي از هم جنس هاي خودمونم بگيم......من كاري به اين ندارم كه هركي تو محيط خصوصي زندگيش چيكار ميكنه ولي آخه نه اينقدر كالاوار...اين حتي يك توهين به منم هست خانم! من كه انتظار دارم وقتي دارم توي خيابون راه ميرم هيچ پسري به خودش اين حقو نده كه از روي پوششم من رو با تو يكي كنه!
مدتي هست كه وقت نمي كنم اينجا بنويسم، گاهي حس مي كنم دارم دچار روزمرگي مي شم...هرروز 6صبح صداي موبايلم بلند ميشه ،هرروز با نق نق خودمو گول ميزنم كه هنوز براي بيدار شدن دير نشده ،ميشه يه ربع ديگه خوابيد..هرروز بدوبدو ميپرم تو ماشين و ميرم سر كار،هر روز سه تا فواره آب جلوم ميبينم ،ميرم سمت چپ و كليد ميندازم توي در.كار هرروز همون كار،حالا گيريم يك روز تست كنترل كيفيت رنگ،يك روز صابون،يك روز نرمكن(وحرص خوردن از اينكه با كارم سود شديدا كلاني ميبرن ولي زورشون مياد صد تومن بيشتر به من بدن.و خوب من كه احتمالا يا از اين كم نياوردن و زبون داشتن خيلي پيشرفت ميكنم يا بيچاره ميشم!)....مدتيه روز دلخواه من از ساعت 6بعدازظهر شروع ميشه..كمتر وقت ميكنم كتابي بخونم يا برم بيرون.نميدونم اين چندساعت باقيمونده ي روز چطور به اين زودي ميگذره ، تا چشم باز ميكنم ميبينم يه مسواك تو دستمه و دارم همزمان به ياسر message ميزنم كه "شب به خير"! ...توي اين اوضاع به سرم زده شروع كنم واسه ارشد خوندن....هر روزم كه به اينجا سر ميزنم ميبينم ياسر يه چيزي نوشته و دلم ميخواد منم بنويسم ...
- آقاي همكار پيشنهاد داده بهم كه بريم تو شركت رقيب شركت فعلي ، با شرايط بهتر شغلي...من ولي هرچند از اينجا راضي نيستم ولي به اين آقاي همكار اعتماد ندارم،يه رگه از بدجنسي هميشه ته چشاش دودو ميزنه! ..از همون روز اول كه با چشماي ورم كرده ي قرمز (از لطف جناب زنبور!) به من معرفيش كردن به دلم ننشست...
- ياسر واسه موبايلم يه قاب زرد خريده ...گوشيم خيلي حس آدامس موزي پيدا كرده!
- من برنامه ي اين خانم سعيده پورشاه نظري رو نديدم ولي از چيزايي كه شنيدم تصميم گرفتم اينقدر واسه همه چي ناله نكنم!!! به نظرم خانم واقعا فوق العاده ايه...
- وقتي كسي كه دوستت داره محكم ميگيردت تو بغلش چه حس عميقي از آرامش بهت دست ميده ...حسي كه در هيچ شرايط ديگه اي تجربه ش نكردم ،مخصوصا وقتي اون آدم اونقدر متفاوت باشه كه هيچوقت توي اين 4سال رفتاري نكنه كه نشون بده به جنسيتت توجهي داره يا احساسي جز دوست داشتن داره...
- تصميم دارم يك روز پستي از داشته هام بنويسم...ميخوام كمتر به نداشته هام فكر كنم.تكرار كردن داشته ها احتمالا به آدم حس خوبي بده ،بايد امتحانش كنم
- چه خوبه آدم برادرزاده اي داشته باشه كه يكروز بگه :"عمه! تو شبيه پري دريايي هستي" و يكروز بگه "عمه! تو زيباتر(توجه كنيد...زيباتر ،نه خوشگلتر!) از عروس هستي" يه روزم عكس زيباي خفته رو نشون بده و بگه " شبيه عمه است!!!".... اعتماد به نفس فوق العاده اي ميده بهم اين بچه!
- ياسر! ميخواي اين خانم سعيده پورشاه نظري رو لينكشو اد كنيم؟...اگه موافقي اينكارو بكن...من موافقم
اون چيزي كه از فاصله ها كم ميكنه مطمئنا 4تا عكس كمتر يا بيشتر نيست.....خوب كه فكر كني ميبيني تو هم ترجيح ميدي مثل گذشته روحمون بهم نزديك باشه نه صرفا دستامون.
من منكر تاثير " در كنار هم بودن" روي نزديكي روح نيستم ولي گاهي اوقات با كيلومتر ها فاصله ، نزديكي و گاهي مثل الان با چند خيابون فاصله ، دور! من چيزهايي ميخوام كه دوست دارم درك بشه،حداقل بعد از مدتها باهم بودن ...كافي شاپ رفتن و كوه رفتن مشكل روحي منو حل نميكنه(شايد "ديگه" حل نميكنه، حتي ديگه از مشكلاتم كم هم نميكنه...نه!به آخر خط نرسيدم..افسرده و ناراحت هم نيستم ، ولي خسته شدم از يه چيزايي،نه يه خستگي معمولي ...از اون خستگيا كه ميخواي همه چيزو بشكني بريزي دور اونم نه سر يه تصميم آني ، فقط به خاطر نياز روحيت.نميخوام داد بزنم كه" به اينجام رسيده"مثلا!!! نه،الان آروم تر از اين حرفام..آروم و خسته...فكر ميكنم ديگه بايد خودم به خودم كمك كنم..ميفهمي اينو؟ كه هي منتظر كمك اين و اون باشي و به هر دليلي نشه ولي تو ديگه واقعا احتياج داشته باشي....به معناي واقعي كلمه "احتياج") و اونوقت ناراحت ميشم كه كسي (اونهم تو) به جاي اينكه به فكر مشكلات روحيم باشه به فكر اين باشه كه عكس جديدي از من ببينه (شايد از نظر تو ايندو منافاتي با هم ندارن ولي من چيز ديگه اي ميخوام .... چيز هاي ديگه اي)
نميدونستم كه بايد اين حرفا رو به عنوان كامنت براي پست تو بذارم يا به عنوان يه پست جديد ولي چون اينجا وبلاگ مشترك من و تو هست، پس حق داريم با هم نامه نگاري كنيم حتي! نه؟
اونقدر از ناراحتي هاي خودت پرشدي كه حتي واسه يه ذره ناراحتي من جا نداري .... نمي دونم ناراحتي هامو كجا بريزم(مرهم بذارم شايد...) .... مي دوني؟ ناراحتي ها رو تا يه جا ميشه قورت داد،ميشه ناديده گرفت، ميشه فراموش كرد ...ولي انگار رسيدم به يه جايي كه نه ميتونم قورت بدم ،نه فراموش كنم.....
به يه جايي رسيدم كه هر لحظه آمادگيشو دارم كه يه حماقت بزرگ كنم(تو اسمشو بذار تهديد...من ولي ميگم عجز...)...رفيق! شاهين ترازوم با هيچ چي به سمت كفه ي فردا خم نميشه(غريبه كه نيستي ! مدتي بود كه با دست كفه ي ترازو رو پايين نگه داشته بودم)....
حالا خوشحالم گیرش آوردم٬خیلی با حال و هوای دورونیه الانم میخونه
من پاییزو دوست دارم٬خیلی زیاد٬شاید بیشتر از همه فصل ها٬خوشحالم که داره میاد٬با اون هوای ابریه قشنگش...
- نوشتن اولين پست خيلي سخته ..... نمي دوني مي خواي چي بنويسي و اگه هم بدوني بعضي از حرفا به درد حرف اول نمي خورن...از اينكه خودمون رو معرفي كنم بدم مياد...همينطور از اين لوس بازيها كه بنويسم "1...2...3...امتحان مي كنيم"(به گمونم سخنراناي درپيتم ديگه ياد گرفتن كه اين جمله رو نگن ، حتي "اهم...اهن...."گفتن با اينكه شايد ياد دستشويي مي ندازتت بهتر از اين جمله ست)..... خوشحالم كه اينجا مثل پرشين بلاگ ابتكار به خرج نداده كه اولين پستو بذاره "اين وبلاگ متعلق به.... مي باشد"
- داريم با آقاي همكار در مورد رزين هاي لاك صحبت مي كنيم.....وسط هوا و زمين يه لبخند كجو كوله تحويلم ميده و ميگه" به نظرم لاك صورتي از همه ي رنگاش قشنگ تره!"...حالا يكي بگه..به من چه!..به تو چه اصلا! چه ربطي داشت حالا؟
- توي وبلاگ قبليم اسم "ياسر" رو مي نوشتم "ياشار"! نمي دونم چرا! انگار عادت كرديم كه از اين كارآگاه بازيا در بياريم!....خوب كه فكر مي كنم مي بينم كه اولا كسي از آشنايان نمي دونست اون وبلاگ واسه منه و خوب تر كه فكر مي كنم ميبينم هر كي منو مي شناسه ياسرم ميشناسه....نمي دونم چرا شبيه به دختران تازه بالغ رفتار كردم ! يكبار گفتم "ياشار" ،بعد با خودم توي رودروايستي گير كردم انگارو مدام تكرارش كردم!
- صفحه ي آف هاي مسنجرم باز مي شه ،" بلاخره منم زن گرفتم...يه هم زن برقي"......بايد بخنديم؟ ....هرچند با شناختي كه از اين آقاي فرستنده دارم الان با مباهات اين جك خنك رو همه جا تعريف مي كنن و بعدش طبق معمول در تلويزيون سر و كله شون پيدا مي شه كه از اينترنت و فوايدش صحبت مي كنن!!!
- پيرمرد مهربونيه و دوست داشتني....هر هفته ازش چلچراغ مي خرم ....ديروز با اشاره به تلويزيون مغازه اش و با طنز خاصي مي گفت : باز اين خوشگله كجا رفته؟! (مسلما منظورش رئيس جمهور سابق نبود)
- دختر دايي كوچيكم جديدا استعداد شديدي رو در خودش كشف كرده كه مي تونه با ديدن آدما بفهمه متولد چه ماهي هستن.....تا به حال قريب به ده بار و هر بار با تازگي خاصي ماه تولد من رو حدس زده!
- كار خوبي كردي كه پسوردمو گذاشتي شماره ي موبايلت.....اين رند ترين شماره ي ده رقمي كه دستم هرگز فراموش نمي كنه........
- قالب وبلاگمونو دوست ندارم ...من كه حوصله ي گشتن دنبال قالبو ندارم، تو عوضش كن لطفا!
- به عنوان پست اول خيلي طولاني شد!