تبليغاتX
همسایه،چیزهایی امشب به یادم می آید
فرهاد رو خیلی دوست دارم ها!ولی به نظرم جمعه روز خوبی بودD:
خوب امروز رفتیم با هم کوه،خیلی خوش گذشت،خیلیییییییییییییی!یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میخونید ها!
هم کوه نوردی کردیم،هم عکس گرفتیم،هم خندیدم...خلاصه جوره جور بود همه چی!خدا رو شکر،این خدای ما خیلی با معرفته،من مخلصشم هستم با اینکه بنده بدی ام واسه اش،اما واقعا خیلی دوسش دارم،خیلی بهم فاز میده.
دست شما هم درد نکنه مانا جان که برنامه رو ردیف کردی!راستی ،اون عکس دونفره  رو خیلی دوست دارم،خیلی خوشگله!(وقتی دوتا آدم ماشاله ماشاله خوشگل تو عکس باشن همین میشه دیگه)
به قول استاد حسن: شما رو خییلی دوست دارم

+ نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:3 توسط یاسر |

 

-          من خيلي از دويدن بدم مياد...من خيلي خنده دار مي دوم...دستمو گرفتي و ميگي بدويم..تا اونجايي كه نفسم در نمياد باهات مي دوم.ميدوني؟حتي كاراي نفرت انگيزم با تو دوست داشتني ميشه! (چقدر مي خنديم وقتي ميخواي يادم بدي كه خوب بدو ام!!!)

 

-          تولدته، من توي آشپزخونه ام.مياي پيشم بعد پاتو ميذاري كنار پامو ميگي:"پاهاي فسقليشو"..من به اين فكر مي كنم كه پاهاي تو قشنگترين پاهاي دنياست..و دستات...من عاشق دستاتم..تنها دست هات كافيه واسه من كه هميشه عاشقت باشم....

 

-          من و تو و حامديم...نشستيم روي مبل.شما دوتا كله هاتونو كرديد تو  MP4تو و داريد باهاش ور ميريد.سرت اونطرفه ولي دستات حلقه شده دور من و بازومو نوازش ميكنه.گه گداري بر ميگردي يه چيزي ميگي در مورد MP4..من ولي ا تو اين فكرم كه چقدر دوستت دارم

 

 

-          نشستي روي زمين. من نشستم توي بغلت عين ني ني ها، رو به تو...پس چرا چشاي تو عين ني ني ها برق ميزنه؟

 

-          رفتيم كوه...سر كل كل و مسخره بازي منو كول ميكني..اونقدر مي ترسمو جيغ و داد ميكنم و دست و پا ميزنم كه كمرت درد ميگيره و پرتم كي كني پايين  ! بعدش اينقدر خوب و دوستداشتني مي خندي كه ميخوام هزار بار كولم كني و هزار بار بترسم و هزار بار.....

 

 

-          نصفه شبه....4 تايي نشستيمو واسه خنده يعني داريم احضار روح مي كنيم. راستشو بخواي اگه روح استكانو تكون نداد تقصير منه، آخه من بجاي تمركز و فاتحه خوندن حواسم به تو بود

 

-          بسه ديگه! لوس ميشي! ميگن مردو  نبايد لوس كرد!!!!پس فردا اعتماد به نفست ميره بالا ،ميري يه زن ديگه ميگيري!

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1386ساعت 16:13 توسط مانا |

خوب اینجوری بگم که نزدیک بود بمیرم اما این مانا خانومی که همراه بنده هستند در این وبلاگ،منو نجات دادن!یعنی باعث شدن نمیرم!!خوب این خودش خیلیه،نه؟
و یه تشکر ویژه به خاطر رفتار امروزتون سرکار علیه!

با سپاس فراوان

پی نوشت: عجب یاد داشته عجیب و مبهمی! ذز ضمن آشتی ام هستیم
 
+ نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:42 توسط یاسر |

 

-          خواهر زاده ي 5 ساله ام با گريه به مامانش ميگه...اونقدر منو عروس نكرديد كه اون لباس عروسي كه دوست داشتم رو فروختن...!

 

-    آقايان نويد نادري عليزاده، شهرام رحيمي و علي عادل زاده لطف كنيد دست از سر كچل ما برداريد .    همه فهميديم كه از چه سالي توي قلم چي بوديد..كافيه!... اين بار از قبل و بعد از قلم چي رفتن    بگيد... ماجراهاي خاله زنكي لطفا!!!....

 

-          مشتريان عزيز تبريزي !من چيكار كنم كه موادي كه مي فرستيم واستون رو اگه بذاريد توي برف يخ ميزنه؟....خب بذارش يه جاي گرم عزيز من.يعني واقعا فكر مي كني اشكال از مواده؟....عجبا

 

-          خدايا بارون ريز تند لطفا!

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:29 توسط مانا |

پرده اول: 

فکر میکنم: چه قدر سخته ازش دور باشی بعد هر شبم خوابش رو ببینی و وقتی بیدار میشی دل تنگش باشی اما نتونید همو ببینید....
و میرم تا صبحونه بخورم،دست و صورتمُ نشُستم....

پرده دوم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:36 توسط یاسر |

پرده اول:
آخ ساعت 7:20!!!
عیب نداره با آژانس میرم!!!
7:30:
+:یه آژانس میخواستم واسه.....
-:آقای ؟
+: .... هستم
7:40:
+:آقا ببخشید چی شد این ماشین واسه آدرسه....؟
&:الان میفرستم،شرمنده
7:50:
+:خانوم این آژنس چی شد؟سومین بار زنگ میزنم!!!
-:فرستادم براتون
8:00:
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:16 توسط یاسر |

پرده اول:
*:چه آرزویی داری؟ مربوط به الان باشه و نشدنی هم نباشه
یه آرزو که من توش نباشم
مثلا اینم نباشه که پیش من باشی
+: نمیدونم،من آرزوی اینجوری ندارم،
*:فکر کن!
+:شاید دلم میخواد برم مکه،همین امشب،همین الان
*:خوبه.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:41 توسط یاسر |

 

 

يادم مياد كه در بچگي هر موجودي با لباس سفيد پف پفي ميديديم كلي ذوق مرگ مي شديم. حالا بعد از هر عروسي اين وروجك هاي چهار پنج ساله از make up  عروس و قيافه و لباسش ايراد مي گيرند و كلي در اين زمينه صاحب نظرند!

 

+ نوشته شده در بیست و یکم مهر 1386ساعت 18:49 توسط مانا |

خوب همین جوری یه موقع ها آدم دلش میگیره،شانسم پا میده چیزای دیگه ام پیش میاد،خود آدمم خنگ بازی در میاره دیگه بساط دیپرسشن جور جور میشه،تازه فردا جمعه ام هست،من جمعه ها رو دوست ندارم....

خوش باشی ایشالا همیشه و همه جا

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1386ساعت 21:53 توسط یاسر |

امروز داشتم یه سری وبلاگ هایی که معرفی کرده بودی بهم رو میخوندم،به یک نکته جالب رسیدم!یک کشف:
"این اپیدمیه که پسرها دوست داریم که توی سرما دستمون رو تو جیب اونی که دوستش داریم بکنیم و دستشو بگیریم،یه جوری با اون گرم بشیم"
قبل از این کشف فکر میکردم خوب من یکم لوسم شاید که این جوریم،اما حالا میبینم که عادیه!


راستی مانا،خوش به حاله بچه ای که تو مامانش باشی،خیلی مهربونی آخه،خیلی.من که بهش حسودیم میشه.
مطمئنا دق دلیمم سرش خالی میکنم D:
واسه خیلی چیزا ممنون،خوب یکم بی مناسبته این تشکره،اما خوب دلم خوسته به خاطر خوبیت و مهربونیت ازت تشکر کنم،راستی اینم گل امروز،البته با یکم تاخیر،فکر کنم قشنگ باشه                                                     

                                                                            

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1386ساعت 15:33 توسط یاسر |

 

 

 

-          من كل هفته رو انتظار مي كشم تا پنجشنبه برسه تا بتونم  صبح يه دل سير بخوابم، اونوقت انصافه بگن پنجشنبه بيا سركار چون مي خوايم رنگ بفرستيم تبريز؟؟

 

 

-          آقاي كوئليوي عزيز ،شايد از كتابات بدم نياد ولي ديگه از محبوبيتت پيش من سو استفاده نكن، آخه اين چه حرفيه پسر خوب؟

 

"وقتي ظرف مي شويي ،دعا كن.شكر كن بخاطر اينكه ظرف هايي داري كه بشويي....البته                    زنهاي ديگر مي گويند:نمي خواهم ظرف بشويم،مردها بشويند.بگذار مردها وقتي دلشان خواست ظرف بشويند، اما اين ربطي به برابري حقوق زن و مرد ندارد..."

(ساحره ي پورتوبلو.چاپ اول.انتشارات كاروان)

 

 

-          عزيزم! داري آهنگ گوش ميدي گوشي طبابت كه نذاشتي توي گوشت!!!

 

-          برادر زاده ام بدوبدو مياد پيشم و ميگه:عمه! بيا بازي كنيم. يهني من پرنسس بودم تو هم سگ من بودي!!!!

 

-          هيشكي نمي تونه جز تو  اونقدر دوست داشتني باشه كه با هزار زحمت  روي زمين (اونم تو دانشگاه) با گچاي رنگي گل بكشه و بعدش messege  بزنه كه خواستي بري خونه رو زمينو خوب نگاه كن.واست يه چيزي گذاشتم!

 

-          خفه شدم بس كه تو اين مدت   messegeها پر از هستي و قدسي و فتوحي بود...انگار خيلي كار اين حاج آقا به مذاقتون خوش اومده ها!

 

 

-          معلم ها موجودات جالبي ان.خصوصا در نوع معلم پيش دبستاني..."اگه شبا دير بخوابيد ،دير بهتون جايزه مي ديم".....عزيزم خودم واست هرچي خواستي مي خرم، نمي خواد زود بخوابي!

 

-          جواب دادن به چند سوال : (به چوزموري)

 

 

1)      به نظر من زندگي خالي از عشق امكان پذير نيست ،البته منظور من از "عشق" تنها عشق بين دو نفر از جنس مخالف نيست. از نظر من ميشه به ريزترين اجزاي زندگي عشق ورزيد و زندگي بدون فقط يك خلا دردآوره.اما فكر مي كنم منظور تو از عشق نوع خاصي از عشق باشه،عشق بين دو آدم...پس به نظر من  عشق راه رفتن روي يك نمودار سينو سيه ،و شايد بشه بدون عشق زندگي كردن رو راه رفتن روي خط صاف دونست..وقتي عاشقي هم خوشي هات خالص تر از قبل هست و هم دردهات سخت تر...ولي در هر صورت من زندگي روي نمودار سينوسي رو ترجيح مي دمبه راه رفتن روي خط صاف با يك ارتفاع خاص....

 

2)      عشق يك طرفه..... شايد به نوعي حماقت باشه چون مشكلات زيادي داره.ولي اگه عشق به معناي حقيقي باشه روح رو جلا ميده ،باعث نوعي رشد فكري ميشه از نظر من.هرچند ادامه دادنش عاقلانه نيست

 

3)      من فكر مي كنم در اينصورت حتما بايد به حقيقت عشق اولش شك كنه

 

4)      من در اين مورد هيچ نظري ندارم.چون درك نمي كنم اين موضوع رو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1386ساعت 15:29 توسط مانا |

خواستم یه یادداشت بذارم!اما عصبانی ام،زیاد !!!
باشه واسه بعد!!!
+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1386ساعت 13:59 توسط یاسر |

امشب تو اخبار دیدم که نشست صمیمی دانشجویان کشور با رییس جمهور برگزار شده و ایشون از حضور پر رنگ ما تشکر کردن!!! اولا که من نمیدونم که پس چرا این تحرک ها تو دانشگاه ما نزدیک به صفره! بعدم همه اش تصویر از پشت سر دانشجو ها بود و بیشتر ایشون رو نشون میدادن و یکی دو تا مدیوم شات که از دو سه ردیف از دانشجو ها نشون دادن من کاملا فهمیدم که من با این سن و سال لابد راهنمایی درس میخونم،چقدرم که طیف های مختلف حضور داشتن،شکر خدا که نعمت فراونه و ایام به کام،مشکلی هم که نداریم
همین دیگه،خواستم بازم یه چیزایی بگم دیدم حیفه قشر دانشجو که چیزی رو هم ردیفش کنم!!!
+ نوشته شده در هجدهم مهر 1386ساعت 23:26 توسط یاسر |

-خیلی وقته یادداشت نداشتم،بیشترش تقصیر یه تروجان مسخره بود که پدر من و کامپیوترم و در آورد رسما.
kaspersky هم که یاد گرفته license key ها رو black list میکنه،اینجوری نمیشه دو جا رجیستر بشن،بازم دم nod32 گرم....

-کلا این ترم من یه کم،همچین سر سوزن، گوش شیطون کر، بچه درسخون شدم!اینم از نشونه های آخرالزمونه دیگه

-این خونه ما بدجور جن داره!انگشتر من بدجور هی گم میشه و جاهای عجیب که اصلا نمیذارمش پیدا میشه،این سری دیر کردن تو تحویل دادنش. شروع کردم کلی دنبالش بگردم،خواهر کوچیکم اومده میگه بی خیال عیب نداره که 5 تومن بوده،میخوای من عینه عینش رو بخرم واسه ات،گفتم نه و اینا،گفت کجا گذاشتی گفتم فکر کنم جلو آینه دستشویی،بعد آخر شب اومده سر کارم میذاره که من بر داشتم و گم شده و هی میخنده،منم حیرون که سر کاریه یا راست میگه بعد نیم ساعت معلوم شد برداشته که اذیت کنه گم کرده،تازه فهمیدم چرا میخواسته عینش رو بخره،با جدیت زاید الوصفی گفتم میگردی پیداش میکنی و گر نه خودت میدونی!!!

-نمیدونم چرا این راننده های اتوبوس اینقدر کم حوصله و بد اخلاقن،مرتبه ای نیست که بخوام بیام خونه اینا داد چند نفر به خصوص خانوما رو در نیارن،حالا باز مسیر دانشگاه این جوری نیست اما اینور افتضاخه،اگه خانومها نیان اول بلیط رو از در جلو بدن، در عقب رو که باز نمیکنه سوار بشن هیچ، گازشم میگیره میره،اگه یکی دیر بگه ایستگاه وایسا باز گاز میده میره،افتضاحم میرونه! امروز نزدیک بود که شاکی بشم به یکیشون یه چیزی بگم باز خوردمش! اما دفعه بعد حتما حال یکیشون رو جا میارم،انگار از مردم طلب دارن و منت دارن سرشون! مردم که خدایی آزاری ندارن واسش تا اینجا که من دیدم

-جا باحالش اینجاست،دو روزه هی سر راه مانا سبز میشم عمدا!!!!کلی خوشحال میشم میبینمش این خانوم مهندس خودمو(....ماشاله ....)اونم خوشحال میشه،دو دقیقه با هم راه میریم بعد جدا میشیم،اما به همین سادگی هام نیست،جالبه جریانش،احتمالا وقت نکرده و الا خودش یاد داشتشو مینوشت
+ نوشته شده در شانزدهم مهر 1386ساعت 0:33 توسط یاسر |

 

من- دلم گرفته

نسرين- خب سعي كن واسه خودت چيزاي خوب پيدا كني...مثلا به گربه ها نگاه كن !!

من-  من كه از گربه ها خوشم نمي ياد

نسرين- خب ميخواي واسه خودت يه كمپوت بخري شايد حالت خوب شه!

من- .....

نسرين- يه فكر بهتر پاشو برو يه نخ سيگار بگير از كمپوتم ارزون تره!

من- سيگار دوست ندارم..نه كه من و تو خيلي ريه ي درست حسابي هم داريم ،مونده سيگارم بكشيم

نسرين – همين الان يه بليط بگير و بيا اينجا

من- نميشه كه

نسرين- خب پس مي توني از ياسر بخواي باهات بياد بيرون! راه ديگه اي نيست.....

.

.

حامد- گرفته اي...چيزي شده؟

من- دلم خيلي گرفته..تنهام

حامد- بعد افطار ميريم يه دوري مي زنيم تو خيابون.......من برم واسه مريم آبميوه بگيرم

من- نمي دونم حالشو دارم يا نه

.

.

.

دنا – خوبي؟

مننه دلم گرفته

دنا – چرا؟ از كار اخراجت كردن؟؟!

من-  نه بابا ...تنهام

دنا-  ميتوني بري خونه ي ما ،از وقتي من ازدواج كردم ناديا هم خيلي تنها شده...

من – هوم

دنا – ديگه چه خبر؟ همه اونجا خوبن؟

.

.

.

ياسر آره خب.منم اتفاقا يه مدت به اين فكر مي كنم كه تنها شدي خيلي

من- هممم.....شايد بعد از عروسي زهرا يه سر برم پيش نسرين

ياسر – خوبه ميري عروسي خوش ميگذره بهت

من- من دلم يه اتفاق خوب نمي خواد كه.ناراحتم چون تنهام

 

+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1386ساعت 23:5 توسط مانا |

دلم يه خواهر مي خواد ...همسن و سال خودم...خيلي تنهام....خيلي زياد...خسته شدم بس كه فقط من بودم و مامان و بابام .....يكي بار و بنديلشو جمع كنه بياد خونه ي ما ...زودتر لطفا! تا دق نكردم...
+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 22:58 توسط مانا |

 

 

روي تابلو نوشته :"كارگاه چوب و مدلسازي"....در نيمه بازه و كلي چوب جورواجور  اون تو هست...

با خودم فكر مي كنم چه خوبه آدم يه دوست پسر خل و چل داشته باشه كه رشته ي مواد هم بخونه ،اونوقت واست يه عالمه چيزاي جالب و حتي خنده دار چوبي بسازه ...احساس خوبيه!....مثل دوست عجيب غريب امين كه خودش واسه دوست دخترش لباس مهموني دوخته بود به چه خنده داري!!!

+ نوشته شده در نهم مهر 1386ساعت 17:10 توسط مانا |

 

 

-          واقعا كه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند!... جالبه يكي مثل من كه سالي ماهي تلويزيون نگاه مي كنه هميشه فيلمايي بخورن به تورش كه توش تپ و تپ فيل مرداي محترم ياد هندوستان ميكنه يا به نحوي سرو گوششون مي جنبه! اونم واسه من كه به خوديه خود چند ساليه نسبت به مردا شديدا بدبينم و حتي معتقدم كه همشون يه جورايي قابليت "جنبيدن سر و گوش" رو دارن، حالا هر كدوم به نحوي !....آهاي كارگردانا و برنامه سازان  جعبه ي جادويي، ميشه بي خيال شين لطفا؟

 

 

 

-          ايول آقا جون! اصلا راست ميگي، شما رفتي تو بلاد كفر و همه رو سوسك كردي. اينقدرهم ازت استقبال شده ، كل كلش 4 نفر از خدا بي خبر اجنبي يه پولي از شيطان بزرگ گرفتن و يه شعاري هم دادن...ولي هردومون خوب ميدونيم كه اصل همون يه روزنامست كه گفته تو برنده ي واقعي بودي!...حالا بسه ديگه،خب؟...خسته شدم اينقدر نشونت ميدن

 

 

-          دختر ارنستو چه گوارا ؟...شبكه ي سه؟ ....جالب بود...فقط نمي دونم اسم اين برنامه چي بود و در مورد چيه.چيزي كه من ديدم آخرش نوشت "ماه عسل"! ...پس لابد ما هم پخش زنده ي ماه عسل دختر چه گوارا رو ديديم...خوبه ها!

 

 

-          چرا اين دختر كوچيكه ي حاج آقا فتوحي تو "ميوه ي ممنوعه"...تو هر جمله ش 5 بار ميگه "قربونت برم"؟اونم با اين ادا كردن جالب

 

 

-          بابا جون جون پدر و مادر مرحومت يكي رو بيار بلد باشه اين شبكه هاي فرنگ و كه همش بسته شده باز كنه!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارم مهر 1386ساعت 23:25 توسط مانا |

خیلی دیتنگم،این ندیدنها و نبودن ها واسه من خیلی سخته!
فکر کن،به جابب رسیدم که از تقریبا همه چی یادش می افتم،اگه یه خانومی رو ببینم یاد اون میافتم،از کامپیوتر،موبایل،دانشگاه،کتاب،ماشین،بیشتر از همه هر چیز خوشگلی که میبینم یادش میافتم.مثلا یه خونه دیدم خیلی نماش قشنگ بود بعد همین جوری رفتم تو فکر که مثلا با مانا این جا که قدم بزنیم،بعد این ساختمونو ببینه حتما میگه که یاسر بیا مام خونمون مثه این باشه.سفره قشنگه دلم میخواد اون کنارم نشسته باشه و...خیلی چیزای اینجوری هست
من خیلی پسرها مثه خودم دیدم که وقتی زیاد دیگه ناراحت و خسته روحی دیپرس میشن میزنن به خل بازی و مسخره بازی در آوردن،شاید نا خوداگاه با بی خیالی فشار رو رو خودشون کم میکنن،دیشب اینجوری شده بودم،بچه هام گفتن بیا بریم گیم نت نرفتم،با این که خیلی ام دوست دارم،بعدش دیگه زدم به دیونه بازی،یه جور خنده های هیستریک و شادیه عصبی
ائنقدر دلتنگ شدم که با چیزای ساده بعید میدونم روحیه ام باز شه،هر چند تجربه بهم نشون داده که من بعضی موقع ها با یه جمله ساده که بهم بگه کلی از این رو به اون رو میشم!اما آخه این دفعه فرق میکنه،کامل حس میکنم که مانا اصلا دلش برام تنگ نشده،خودشم بهم گفت بنده خدا که تعجبم کرده که چرا،اما قبل این که خودش بگه حس کرده بودم خودمم...حقم داره،داره کارش و میکنه،زندگیشو میکنه،چه کمبودی داره؟ چه نیازی به وجود من هست؟به همه چیش میرسه،اعصابشم کمتر خورد میشه...خودم می دونم که بودنم چیزه زیادی نیست اما خوب واقعا به آم احساس خلا و پوچی دست میده وقتی حس کنه نبودنش هیچی نیست،حتی بهتره شاید (نظر شخص منه،واسه اوضاع تو)
خیلی خاوستم هی ننویسم و هیچی نگم،اما الان انقدر پر شدم که دیگه نمیتونم تحمل کنم،اینا رو گفتم که فقط یه سر سوزن سبک بشم،اما سر سوزن واقعا حجم کمیه..بی خیال یه چیزی قد یه کوه رو دلم سنگینی میکنهو راه نفسم و بسته
+ نوشته شده در سوم مهر 1386ساعت 19:4 توسط یاسر |

نمیدونم چرا اینجوری میشه، هر چی سعی میکنم آخرش از یه جا خراب میشه!!!!
همه اش نمیدونم که کاری که میکنم درسته یا نه!فکر کن،همون روزی که گل گذاشتن واسه مانا من میخواستم این کارو بکنم،اما ترسیدم ناراحت بشه،که خوب تو دانشگاه تابلوییم و اینا،این بچه بازیا چیه!من مطمئن بودم اگه این کارو بکنم شر میشه...بد که یه بیشعوری این کارو کرد ( شاید حسادته،نمیدونم،شایدم نه،این که نمیخوام کسی به حریمی که دارم راحت نزدیک بشه انگار که نیستم!!) دیدم نه،میتونسته کار خوبی باشه...انقدر دلم شکست سر این قضیه،شاید خانوما اصلا نفهمن که چرا دلم شکست،شاید چون دنیاهای پسرا و دخترا فرق داره،اما مطمئنم یه پسر خیلی راحت میفهمه منو!
میگفتم که واقعا تو انجام هر کاری دو دلم،چون میترسم ناراحت بشه،حتی نمی دونم اینارو که اینجا مینویسم ناراحتش میکنه یا نه!...تزسیدم،ادامه نمیدم

پی نوشت:هیچ وقت نفهمیدم منظورت این نیست که یکی دیگه رو نمیخوای،که میخوای از این چیزای کوچولو میخوای،آخه همیشه میگفتی دلم یه عشق تازه میخواد،یکی که فلان باشه و بهمان...خوب منم همونو میفهمم که میگی،اینو خودت گفتی
بی خیال،صبح میخوام بیام پیشت اما نمیدونم درسته یا نه
+ نوشته شده در دوم مهر 1386ساعت 0:31 توسط یاسر |