تبليغاتX
همسایه،چیزهایی امشب به یادم می آید
 

توي ماشين مارال و حامدم...داريوش پشت سر هم داره ميخونه،انگار پازل ناراحتي م همين يه تيكه رو كم داشته، حسابي تكميل ميشه!....مارال پياده ميشه ميره تو يه مغازه...حامد يه كتاب گرفته..."رازهايي در مورد زنان كه هر مردي بايد بداند ار دكتر باربارا دي آنجليس" ... گفتم :فكر نميكنم اين كتابا فايده اي داشته باشه، نميشه واسه همه يه نسخه پيچيد كه...ميگه: خودمم اينجوري فكر ميكردم ولي اين كتابو چند نفر بهم معرفي كردن ، وقتي خوندم تعجب كردم از بس كه همش تو رابطه ام با مارال پيش اومده بود، فقط صد صفحه شو خوندم  ولي تاثيرشو خيلي زياد توي مارال ميبينم!...بحثو ادامه نميدم، شب با مارال ميشينيم يه جاهائيشو ميخونيم...تعجب مي كنم ....تقريبا بيشتر اون حرفا و كارا بين من و ياسر اتفاق افتاده...اين كه چه حرفايي كه ميزنه من واقعا عصباني ميشم كه چه احساسي بهم دست ميده.كارايي كه مي كنه و من رو ديوونه مي كنه.كه چي دوست دارم بشنوم..چقدر شباهت....جالبه واسم...

چند روزه از ياسر ناراحتم،زياد، شب ده تا مسيج ميزنم بهش ولي هيچ حركتي نميكنه..هيچي! فكر ميكنم اصلا ناراحتي من واسش ارزش نداره ،ميگم اينهمه دوروزه ناراحتم چه كار خاصي كرده كه خوشحالم كنه ..مگه ميشه هيچ كاري نتونسته باشه بكنه...دقيقا هيچ كاري ...هيچوقت اون كاري رو نميكنه كه به من كمك ميكنه...هميشه دقيقا اون كاري رو مي كنه كه منو تا سر حد مرگ عصباني مي كنه...با خودم ميگم حتما همشون(مرد ها!) اينجوري ان..نميفهمن چي ميخوايم...

ولي همه اينجوري نيستن كه....

 

+ نوشته شده در سی ام آذر 1386ساعت 13:15 توسط مانا |

کلا من استفاده از تشبیه و تمثیل رو برای نشون دادن مفاهیم خیلی دوست دارم، به نظرم قشنگتر میکنه اون مفهومی رو که تو ذهن داره آدم و علاوه بر اون راحت تر انتقالش میده

واسه من ازدواج و زندگی بعد از ازدواج مثله یه سفر ٍ ،
یه چیزی که خیلی زیاد میشنوم اینه که بعد ازدواج رابطه سرد میشه،نه که سرد ها ،دیگه مثه اون اول نیستن با هم...
جدا از اینکه علت این اتفاق در انتخاب های غلط، که دو طرف ملاک انتخاب درستی نداشتن، نشونه سرد شدنه واقعا؛ در باقی موارد اصلا این جوری نیست، از نظر من رابطه عمیق تر میشه و شکل تازه ای پیدا میکنه...

معلومه که بعد از یه ساعت از شروع سفر، که زدی به جاده و داری رانندگی میکنی با اون اول سفر که با شور شوق داری وسایل و جمع و جور میکنی و میچینی تو ماشین مثه هم نیست، اما واضحه که این به معنی خراب شدن سفر و کسل کننده شدنش نیست،اگه همسفرت خوب باشه تو راه کلی هم فاز میده، حرف میزنی، میگی و میخندی، نوار میذاری ( شایدم cd )و کلی حال میکنی، یه نوار مسخره میذاری باش ادا اطوار در میاری و میخندونی اونی که باهاته رو، اون میوه پوست میکنه میده بهت، از منظره ها لذت میبرین، شعر پشت کامیون جلویی رو با چه چه مخصوص جاهلا میخونی و اون مسخره ات میکنه، بهش میگی چقدر سفر با تو کیف داره.
قرار نیست اگه ماشینت تو سفر پرادو و سوناتا نبود و یه پراید بود، سفر سفر بدی باشه، آره شاید به راحتی اون ماشین ها نباشه، سرعت اونا رو هم نداشته باشه، اما سفر رو بد نمیکنه،میکنه؟
حتی ممکنه تو شب، تو بیابون پنچر بشی، تو هوای سرد مجبور میشی همه ساکها رو بیاری پایین و زاپاس رو در بیاری و شروع کنی به عوض کردن چرخ، بعد وقتی میبینی همسفرت میاد آچار و میده دستت ، یا یه دستمال میاره و سر و صورتت رو تر تمیز میکنه کلی تو دلت ذوق میکنی که یه هم سفر به این خوبی داری.
شب موقع رانندگی وقتی میبینی همسفرت خوابش میاد و به خاطر تو به زور چشمای سرخش رو باز نگه داشته بهش میگی بخواب تو،من خوابم نمیبره،بعد که میخوابه هر از گاهی نگاه به صورتش میکنی و خوشحال میشی، اگه پتو رفته بود کنار میکشیش روش که سردش نشه
میدونی...مقصود فقط رسیدن به آخر مسیر نیست، هر قدمی که برمیداری مهمه و جزئی از هدفه...
انها همه که گفتم بیشتر ازنگاه این یکی مسافره؛ عین همینا واسه اون یکی هم هست که چیزایی هست که یه سفر خوب براش بسازه
باور کن زندگی مثله یه سفر ِ ،مهم فقط اینه که همسفرت رو خوب بشناسی، همسفری که بدونی خوش سفره، دو در باز و بی حوصله نیست، ماشین و الباقی اونقدر مهم نیست



+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:30 توسط یاسر |

 

ميگي چرا تو وبلاگ نمينويسي.ميگم حال ندارم..بعد به اين فكر ميكنم كه بارها و بارها تو اين چند روز نشستم پاي كامپيوتر، نشستم كه بنويسم ولي نميدونستم از چي....فكرم خيلي درهم برهمه...شده عين يه عالمه نخ از قرقره هاي مختلف كه پيچيدن توي هم،گره خوردن...تا ميام از ناراحتي م بنويسم مي بينم انگار الان اونقدر واسم مهم نيستن كه ازشون بگم ، يا اگه بيام از يه حس خوب بگم مي بينم خوشحال نيستم..نصف روز بدجور اعصاب ندارم،اونم الكي الكي،اونوقت نصف ديگه ش ميگم ميخندم ، بازم الكي الكي...نميدونم چه م شده...فقط كه اينا نيست،كلي عجيب شدم، مثلا ديگه دلم نميخواد هديه هايي كه ميگيرم رو با ارزش معنويشون بسنجم!ميخوام چيزاي خوب گرون بگيرم،اونم من كه تو اين چهارسال هيچوقت چنين انتظاري ازت نداشتم .بيشتر ترجيح ميدادم يه چيزايي كه خودت واسم درست كردي هديه بگيرم.ولي حالا...حالا نميدوني چقدر لجم ميگيره هر باري كه پول نداري...اصلا اعصابم ميريزه بهم ...تعجب مي كني؟نه؟...منم همينطور....يا از اينكه كلي درست مونده لجم ميگيره...يه دفعه ديوونه ميشم و ميگم نميخوام اصلا! به من چه كه آدم خوبيه،كه چشاش واسم برق ميزنه،كه اينقدر دوستم داره،كه دوستش دارم...به من چه... هي دلم ميخواد الكي الكي باهات دعوا كنم، تازه اصلا هم بهت حق نميدم كه ناراحت شي،بعدش با خودم فكر مي كنم كه خب حق داره اونم ناراحت شه،ولي باز ميگم نخير!تقصير خودشه!...چند وقته اونقدر كه بايد بهت اعتماد ندارم،كاري نكردي ولي با خودم ميگم چه معلوم! من از كجا ميخوام بفهمم...به خواهرت فكر مي كنم..كه چرا واسه اون اشكت در مياد ولي با من كه اينقدر ناراحتم دعوا مي كني...حسودم؟..نميدونم خودمم آخه می بینم اینجوریا که میگم  نیست..با من  بهتر از همه ست رفتارت.....تو حرفات هي تناقض پيدا مي كنم،اونم به زور،ميدونم از اين تناقضا شايد تو حرفاي هر آدمي هست...از اونا كه آدم بدون فكر ميگه.........

ميبيني؟سرگيجه مي نويسم.. نشستم وسط اون همه نخ گره خورده بهم و هربار يكي شو مي كشم بيرون ولي بعدش مي بينم  اشتباه كشيدم، اينجوري نخا از هم جدا نميشن........

+ نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:39 توسط مانا |

یادته قدیم بعضی وقتها که دلمم گرفته بود، یا حتی همین جوری، با ماشین میومدم تا سر بن بستتون و یه نگاه به خونتون مینداختم و سر و ته میکردم میرفتم؟بیشتر آخر شبها...که بعضی موقع ها کله ات رو از پنجره بیرون میاوردی واسه ام دست تکون می دادی...کار جالبی بود...امروز صبحم من این کارو کردم!دقیقا بیست دقیقه پیش سر بن بستتون بودم! سر بن بست شمام یه نفر مرده بود و حجله زده بودن براش، مثله سر کوچه ما....
همینا
+ نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:11 توسط یاسر |

تا حالا چندین و چند بار شده که وقتی تو تاکسی هستم یا تو اتوبوس خط واحد،میشنوم که ملت موبایلشون زنگ میخوره، چه آقایون و چه خانوما،بعد حین صحبتشون به مخاطبشون میگن که من فلان جا هستم الان و....در صورتی که اونجا نیستن!مثلا میگن من میدون امام حسینم در حالیکه وسیله نقلیه تو یه خیابونه دیگه است که اصلا به اونجا راه نداره، یا میکن فلان میدونم که هنوز 20 دقیقه مونده تا به اونجا برسیم !نمی دونم...من دلیل این دروغ گفتن رو نمی فهمم!خیلی تعجب می کنم!!!آخه چرا دروغ گفتن انقدر راحت شده؟
+ نوشته شده در بیستم آذر 1386ساعت 22:53 توسط یاسر |

با جوجه ها نشستيم همه ي انگشتامونو نقاشي كشيديم.صبح كه ميخوام برم سر كار هركار مي كنم پاك نميشن!
+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1386ساعت 16:35 توسط مانا |

 

صبح تلفن ميزني ميگي برات شكلات خريدم بيا بهت بدمش.ميگم نميخواد دلم،خوردم،خودت بخورش،ميگي باشه. يه ساعت بعدش تلفن ميزني ميگي مطمئني نمي خواي؟...ظهر تلفن ميزني كه پس شكلاتتو كي بدم بهت؟....ميگم ميخواي شكلات بهم بدي يا خودمو ببيني؟مي گي:اصلش كه واسه شكلات!. ميگم پس بخورش خودت نمي خوام من..ميگي:خب راستش دلم خيلي تنگ شده واست.... باهم راه ميريم...فكر نمي كنم هيشكي اندازه ي ما دوتا پياده روي كرده باشه...هوا ابريه...سردمه...حرف كه ميزنم صدام ميلرزه،مي خنديم..... ،من دستام يخ زده ، بغل تو ولي چقدر گرمه..وقتي تو بغل تو ام اونقدر آروم ميشم كه دلم ميخواد چشامو ببندم و خوابم ببره...خواب تو يه بغل گنده، گرم و مهربون...

+ نوشته شده در هفدهم آذر 1386ساعت 19:2 توسط مانا |






Silence,the voice of distances





پ.ن: این نوشته ربطی به چیزی نداره،فقط جمله ایه که خوشم میاد ازش

+ نوشته شده در شانزدهم آذر 1386ساعت 14:56 توسط یاسر |

امروز روز خوبی بود!بعد از مدتها دو ساعت نشستیم ور دل هم حرف زدیم،خوش گذشت خیلی،وقتی بهت نگاه میکردم انقدر ذوق میکردم که نگو!ذوق اون چشمهای خوشگلت که تو نور یکم عسلی میشه،ذوق صورت نازت،ذوق تک تک سلول هات.حیف که آخرش یادم رفت که اون گلی که واسه ات گرفته بودم بهت میدادم،تو ام یادت رفت،کاش اون اول گرفته بودیش...انقدر غصه خوردم،هی گفتم آخی ماناییم خیلی گل بنفش دوست داشت اگه میبردش خونه کلی خوشحال میشد با دیدنش
مانایی نمیدونی چقدر سخته واسه ام که با این که فاصله ام باهات فقط 30 سانتی متر نمی تونم تو آغوشم بگیرمت،که ببوسمت...واقعا به طرز وحشتناکی دلم میخواد میشد...حس نیازش رو تو سینه ام کامل حس میکنم و یه دنیا حسرتش میخورم...شاید اینجوری باید گفت که یه تمنا واسه ام شده. هر چی بگم که تو حسرتشم و نیاز دارم این جور چیزا کمه...باور کن که خیلی برام بزرگه این حس
به قول خودم به اینجام رسیده،مواظب باش وگرنه یهو یه جا میپرم بغلت میکنم بدون توجه به اطراف D:
+ نوشته شده در چهاردهم آذر 1386ساعت 19:16 توسط یاسر |

 

-          يه آقاي خدمه ي جاسوس داريم كه صبح تا ظهر فقط داره يك سراميك 50 در 50 سانت رو تي مي كشه و تميز مي كنه،البته مسلما كه كار اصليشون چيز ديگه ايه! امروز فهميدم كه اسمش مرتضي ست!......... جا داره كه اينجا از زحماتتون تشكر كنم آقا مرتضي!

 

-          خواهر و شوهر خواهر گرامي ده ماه پيش خونه خريدند.توي اين ده ماه 24 ميليون افتاده رو خونه شون ! اينو گفتم كه همه در جريان باشيد كه در دولت مهرورزي علاوه بر پائين اومدن تورم،كم شدن شهريه ي دانشگاه ها ،اضافه شدن حقوق و هزاران دستاورد ديگه قيمت مسكن هم كاملا ثابت مونده!

 

-          مادر عزيز بنده امروز در اقدامي فوق العاده اتو زدند! ...موضوع از اين قراره كه كلي خريد كرده بوده و خسته و كوفته داشته بر مي گشته خونه كه يه آقاي محترم بوق ميزنه واسش و مامان منم با خودش گفته كه حقشه! و اينجوري شده كه اتو زده و در نهايتم جواب دندون شكني داده و در ماشينو كوبيده به هم و پياده شده!

 

-          امروز هرچي شماره ي ياسرو ميگيرم ميگه: "شماره ي مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمي باشد"!!!...بعد از پيام دوستداشتني  "در حال حاضر تماس با مشترك مورد نظر امكانپذير نمي باشد" چشممون به اين يكي روشن!

 

-          به خاطر اسم وبلاگ ، هر كي هر كدوم از متعلقات "زن همسايه" رو كه سرچ كنه گوگل اينجا رو بهش نشون ميده! در مورد بعضي هاش كه واقعا آدم شاخ در مياره كه كجاي وبلاگ چنين چيزي بوده!

 

-          دلم شال گردن بلند رنگ رنگي مي خواد(قابل توجه خانم شال گردن!)

 

+ نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت 0:26 توسط مانا |

دو،سه روزی هست که جمله ها تکرار میکنم،خوشم اومده، آخه واقعا تاثیرش رو حس میکنم،از وقتی که بهم دادیشون هر روز خوندمشون. ضمیر ناخودآگاهم درسخون تر از خودمه فکر کنم D:
دلم تنگ شده برات،دلتنگی غمناک نه ها،ذلتنگی همراه با ذوق مرگی....همه اش میای جلو چشمام بعد منم بی خیاله این که توهمه باهات حرف میزنم ،شوخی میکنم....میگم اگه دیونه بشم ولم میکنی؟ (خوب من   حاضرم!تردید نکن تو جوابت، میتونی بفروشیم!! D:)

+ نوشته شده در نهم آذر 1386ساعت 19:2 توسط یاسر |

 

خوبه كه من و تو سر هر چيزي حرف زديم، موضوعاي با اهميت و كم اهميت.حرف زديم،دعوا كرديم،داد زديم سر هم،گريه كرديم،خنديديم،آشتي كرديم.....همه ي اين اتفاقا افتاد .شايد خيلي هاش توي زمان خودش خيلي سخت و تلخ بود ولي حالا خوشحالم.خوشحالم كه هر موضوعي پيش اومده اونقدر سرش زديم تو سر و كله ي هم تا بالاخره به يه نتيجه اي رسيديم . كه الان دعواهامون زود گذره..كه خيلي بيشتر همو ميشناسيم .راستي !دقت كردي چقدر فرق كردم؟ تا يكي دو سال پيش اگه باهات دعوا ميكردم ديگه دوستت نداشتم! نه كه جدي جدي نداشتم ،داشتم، ولي يه جور خاصي واسم يه دفعه كمرنگ ميشدي. اونقدر كمرنگ كه كافي بود پيش قدم نشي تا من تا مدتها كاري به كارت نداشته باشم.ولي حالا....تو تلفن گفتم كه نمي خوام تا شب صداتو بشنوم ولي ميرم بيرون و توي ويترينا فقط چيزايي رو مي بينم كه ميشه واسه تو خريد.... واست يه لباس بافتني مي خرم! بعد خودم پيش قدم ميشم و بهت تلفن ميزنم...آره!شاخ قول نشكستم ولي خب فرق كردم،زياد...فرق كرديم...بزرگ شديم با هم...به اندازه ي چهار سال....زمان كمي نيست براي شناختن ... ميدوني؟ مدتيه كه توي دعواها هم دوستت دارم...ممنونم كه با من ميخندي ،با من گريه ميكني ، ممنونم كه وقتايي كه غير قابل تحمل ميشم بازم مهربوني

 

 

پ.ن: تنها چيزي كه هيچوقت انگار نميخواد حل شه درس خوندنته! خيلي واسش ناراحت و نگرانم

 

+ نوشته شده در هشتم آذر 1386ساعت 0:2 توسط مانا |

 

-          يه هفته ي تموم به طرز جنون آسايي گير دادم به يه آهنگ مجاز دامبولي.اونقدر گوش دادم كه پنجشنبه حالم بد ميشد از شنيدنش. اونوقت پنجشنبه شب رفتم عروسي و ديدم اونا هم گير دادن به اين آهنگ! و يه در ميون ميذارنش....من الهه ي شانس ام!!

 

-          توي عروسي ها يا وقتايي كه فيلم يه عروسي و مي بينم چيزي كه واسم جالبه داماد ها هستن وقتي كه عروس داره روبروشون و كنارشون مي رقصه.اونجا كه دارن از رقص عروس و داماد فيلم ميگيرن و خودشون دوتا ان. تو قيافه ي داماد يه شوق كودكانه ست ، يه عشق خوب ، تا حالا دامادي رو نديدم كه اينجوري نباشه ... من حتي وقتي دارم عكساي آتليه اي عروس دامادو مي بينم دنبال اون حس ميگردم

 

-          دختره يه ساله ازدواج كرده ،نه خودش كار ميكنه نه شوهرش، شوهرش سربازي هم نرفته هنوز،درسشم تموم نشده ....اونوقت بعد از عروسي يكي از دوستان ميگه : سميرا اگه صبر كرده بود مورداي بهتري واسش پيدا ميشد ، شوهرش نه كار داره نه سربازي رفته!!

 

-          توي عروسي نشستيم كه يهو دختر فسقلي داداشم داد ميزنه : "اه! چه عروس چاقالوي زشتي"! و ما سعي مي كنيم نشون بديم كه هيچ اتفاقي نيفتاده و لبخند بزنيم!

 

-          سه ساعت تموم پشت سرهم شماره ي ياسرو مي گيرم ولي در دسترس نيست، 16 تا msg ميزنم كه delivery هيچكدومش نمياد .اونوقت يه دفعه ياسر msg ميزنه كه :"كجايي   بي معرفت؟! سراغي نمي گيري"......من كماكان الهه ي شانسم!

 

-          كسي ميدونه اين ساعت بيولوژيك بدن بعد از چند سال قراره به صبح زود بيدار شدن عادت كنه؟!

+ نوشته شده در چهارم آذر 1386ساعت 16:0 توسط مانا |

این آخر هفته دو سری مهمون برامون اومد
امروز کلا در نقش راهنمای تور و راننده بودم براشون...
مانا بردموشون جاهایی که با هم رفتیم،اخه گلم اگه دقت کنی ما همه جاهای تاریخی این شهر رو رفتیم
من همه جا تو رو میدیدم،یاد خاطره هامون میافتادم،یاد اون اتفاق دمه غروب،تو یه کوچه قدیمی ....
بالای اون راه پله ای که با هم دو ساعت اونجا نشسته بودیمم رفتم،رفتم که خودمونو اونجا ببینم...
یه عالمه آدمو با هم دیدم...حسودیم شد،دلم میخواست با هم اومده بودیم،دلم میخواست دست تو دست هم راه میرفتیم،ذوق میکردیم از قشنگی اونجا،واسه خودمون ملت رو مسخره میکردیم و از خنکی زیاد هوا کیف میکردیم....

 
+ نوشته شده در دوم آذر 1386ساعت 21:12 توسط یاسر |

 

 

براي بيان عشق  _ به نظر شما _ كدام را بايد خواند؟

تاريخ يا جغرافي را؟

مي داني؟

من دلم براي تاريخ مي سوزد

براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند

براي خمره هايش كه در رف ها شكسته اند

براي كوه هايش كه اكنون محو گشته و به جايشان

پاي كرت هاي توت فرنگي كود شيميايي مي پاشند

 

 

 

 

پ.ن: من اما شايد الان بيشتر دلم براي خودم ميسوزه تا براي ببر ها و خمره ها

 

+ نوشته شده در یکم آذر 1386ساعت 23:59 توسط مانا |

 

چند روزه با خودم فكر مي كنم كه خوشحالم كه ياسر رو دارم...كه چقدر خوبه كه اينقدر مهربونه،كه اينقدر دوستم داره،كه در مقايسه با خيلي از پسراي همسن و سالش اينقدر خوب فكر مي كنه.موضوع از اونجا شروع شد كه دختري از دوست پسرش مي گفت كه خيلي پولداره،كه ماهي يه گوشي واسش مي خره و دوروز يه بار كلي هديه بارونش مي كنه! ولي از تعريفايي كه ميكرد پسره قد گاو هم نمي فهميد.كه از حرفايي كه جلوي جمع به دختره مي گفت من شاخ دراورده بودم،حرفايي كه هر كدومش واسه من كافيه تا دور ياسر بيچاره رو خط بكشم. بعد با خودم فكر مي كنم كه پول داشتن بد هم نيست، خوبه ،اگه پول به اندازه ي كافي داشتيم كه من نبايد مدام با ياسر سر اينكه درسشو زودتر تموم كنه جروبحث مي كردم.يا اينكه خب كي بدش مياد واسش كادوهاي جورواجور بگيرن .ولي خب اينكه طرفت فهم و شعور داشته باشه خيلي خوبه.و خوشحالم كه ياسرو دارم.خيلي دارم سرگيجه مي نويسم.مثلا الان باز حرفاي همون دختره يادم افتاده كه مي گفت: اگه ميگه ميره خونه ي دوستش حتما بايد از اونجا 6-7  بار بهم تلفن بزنه كه بدونم اونجاست.بايد صداي دوستشو بشنوم.يا اگه ميگه ميره خونه ي مامان بزرگش بايد چند بار كنار مامان بزرگش به من تلفن بزنه كه بفهمم راست ميگه ، و خب باز خوشحالم كه خودمم اينجوري نيستم...موضوع اينه كه چند وقته احساس مي كنم به يه پختگي توي رابطمون رسيديم.حتي اگه دعوا كنيم دعواهامون آزاردهنده و بد نيست....حالا چرا اينا رو اينجا نوشتم نميدونم.شايد واسه اينكه وقتي رودر روييم كمتر پيش مياد بتونم بهش بگم كه خوشحالم كه كنارم هست كه دوستش دارم.شايد به اين خاطر بود.نميدونم

 

 

+ نوشته شده در یکم آذر 1386ساعت 0:16 توسط مانا |