
روي شيشه ي بخار گرفته يه "تو"مي كشم ،يه "من"
"تو" موهاي شلوغ پلوغ داره و پاهاي دراز و ابروي به هم پيوسته...داره مي خنده
"من" موهاي سيخ سيخي صاف و پاهاي يه كم كوتاهتر از "تو" و اونم دستشو داده به "تو" و مي خنده
.
.
.
نگاشون مي كنم تا كه كم كم محو ميشن...از سر تا پاشون آب مي چكه
.
.
.
بايد صبر كنم تا بازم شيشه بخار بگيره و بتونم "من" و "تو" اي بكشم كه مي خندن و دستاي همو سفت چسبيدن ...گرما نيازه ...من صبر مي كنم
پ.ن: چرك مردگي پرجوش و جنجال كلاغان و سپيدي درازگوي برف...
سرمو مي چشبونم به شيشه و به دونه هاي برف نگاه مي كنم كه مثل پر از آسمون ميريزن پائين...به گنجشكاي تپلي نگاه مي كنم كه توي اون همه برف دنبال غذا مي گردن...هي از اين شاخه به اون شاخه مي پرن و برفا كه زير پاشون ميريزه تو باغچه... ميرم برفاي لب حوض رو ميزنم كنار و واسشون برنج ميريزم...بعد به خودم ميگم شايد نوكاشون يخ زده ، كرخت شده.. شايد ارزن كه كوچولو ئه بهتر باشه...يه مشت ارزنم واسشون ميريزم....ياد يه شعر مي افتم ...."چه سعادتي ست هنگامي كه برف مي بارد دانستن اينكه تن پرنده ها گرم است".... نميدونم واقعا تو اين سرما اون "هواي محبوس توي پرها" كه توي كتاباي دبستانمون مي خونديم ميتونه گرمشون كنه يا نه.... با اينكه از گربه ها بدم مياد واسه اونا هم نگرانم ، شال گردن و بخاري و پتو كه ندارن ....
پ.ن1: من تو برف بازي واقعا نشونه گيريم افتضاحه، اونقدر كه حتي يه دونه از برفايي كه پرت مي كنم نميخوره به هدف!! ...اونقدر توي برف بازي ، برف مي خوره بهم كه از گنجشكا و گربه ها هم بدبخت ترم!
هيچ گربه و گنجشكي هم دلش واسه من نميسوزه!
پ.ن2: ترانه! يه خبري از خودت به من بده...كجايي تو؟
- دلم يه خانم ريتزيو با موهاي حنايي روشن ميخواد كه هرروز يه تيكه كاغذ بذاره كف دستم كه با جوهر سبز توش يه شعر نوشته باشه و بعدشم منو به كتابخونه ي فوق العادش ببره.....البته فقط تا همين جا، نميخوام به سرنوشت فورد دچار شم (جنگل واژگون سلينجرو ميگم)
- يه نمايشنامه از آرتور ميلر خريدم....نه به خاطر اينكه عاشق نوشته ش بودم يا برام مهم بود كه جايزه ي پوليتزر رو برده و يا هر دليل عاقلانه ي ديگه....فقط و فقط به اين خاطر كه پسر ِ مترجم كتاب رو ميشناختم!
- دكتر سيدِ .يكي از بچه ها ميگه رسمه عيد غدير سيد هاعيدي بدن.نميخوايد پيشاپيش عيدي بدين؟ ايشون هم يهو فوت مي كنه و ميگه تبرك شد امروز كارتون!! و ميره..... تا ظهر چهار بار برق قطع ميشه ، مانتوي دوستم پر از رنگ ميشه، كلي ظرف شيشه اي ميشكنه، يكي دستشو ميبره و كارها بدجوري به هم گره ميخوره!....دوستم تلفن ميزنه به دكتر و ميگه: عيدي نخواستيم!لطفا بيايد فوتتون رو پس بگيريد!
- پشت در كلاس ياسر منتظرشم تا كلاسش تموم شه.....نگهبان حراستي دانشگاه بهم متلك مي پرونه و هرهر ميخنده ،بس كه به نظر خودش حرفش بانمك بوده! در مقابل اين آدما نميدونم بايد چيكار كرد اگه باهاشون دعوا كني گير ميدن بهت از لجشون.اگه هيچي نگي حرص ميخوري كه اينقدر پررو ان.............
- دارم عكساي پائيز پارسال و مي بينم كه من و ياسر هزار جور ادا و اطوار از خودمون در اورديم! ياسر!ديدي امسال رو برگاي پائيزي ِ توي كوچه نشستيم و پائيز تموم شد؟ ديدي زير بارون قدم نزديم؟ ...كاش همه چي بهتر بشه.....كاش درس لعنتي تو تموم ميشد.......
- با مارال داريم فيلم ميبينيم.نه اسم فيلمو ميدونيم نه زبونشو مي فهميم(فرانسوي بود) تازه از وسطش تلويزيونو روشن كرديم!...تنها چيزي كه مي فهميم اينه كه دوتا پسره كه عاشق دختره ان با دختره سه تايي باهم به خوبي و خوشي زندگي مي كنن و دوتايي براي خوشحال كردن دختره در رقابتن!!...مارال ميگه:نگاه كن! از شوهر هم شانس نياورديما!!!
- هميشه از خواب كه بيدار ميشم تا نيم ساعت دايورت ام! اصلا اعصاب حرف زدن ندارم و اگه كسي باهام حرف بزنه اعصابم خورد ميشه.........اونوقت وقتايي كه ياسر تلفن ميزنه دچار خوددرگيري ميشم! از يه طرف دوست دارم كه تلفن زده و صداشو ميشنوم،از يه طرف اعصاب حرف زدن ندارم....نه ميخوام قطع كنه نه ميخوام حرف بزنم...ميگي ديوونه ام؟!