مي گي از عيد بنويسم…از سال نو …من…مني كه چند وقته نميدونم چرا اينجام….وسط اين آدماي رنگ وارنگ پوشالي...با فكرهاي پراكنده و عجيب غريبم… بايد خودموجمع و جور كنم…سال جديد داره مياد،هوا روشن شده ،برگاي درختا خوشرنگ شدن ، …ياد حسين پناهي مي افتم كه ميگه :"اگر رد پاي دزد آرامش و سعادت را دنبال كنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه ي چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو مي كنيم "..شايد بايد دنبال دليلاي كوچيك واسه شادي باشم…مثلا برق چشاي اون پسر بچه ي آدامس فروش وقتي كه بهش عيدي داديم ..يا گل سنبل بنفشي كه واسه سفره ي هفت سين خريدم …وقتي ندارم، بايد ناراحتي هامو توي اين سال قديمي جا بذارم و خودم تنها ،بدون فكر هاي ناراحت كننده ام، سال جديدو شروع كنم…..سالي كه با يه اتفاق خوب شروع ميشه ،با يك سفر خوب با ياسر …..اما انگار نميتونم ،فكرهاي زشت و بدم بدو بدو دنبالم ميان ….اول "عيدي امسالم" بهم ميرسه ،كه دوستش نداشتم با اينكه از عيديهاي هرسالم خيلي گرون قيمت تر بود …با اينكه اگه واسم عيدي هم نميخريدي يه ذره هم واسم مهم نبود…ولي چرا يادش مي افتم و ناراحت ميشم؟…يكي ديگه هم داره مياد….يه فكر مسخره ي ديگه …. "فكر اينكه ته دلت يه چيز ديگه ست و با من تعارف ميكني ،دروغ ميگي"….همه شون دارن بهم ميرسن …"دوستاي پوشالي"…"حرف چند سال پيش مامانت"…"درس تو".."كارم"….من نميخوام اين فكرها باهام باشن….ميترسم سر سفره ي هفت سين هم بشينم و به همين چيزا فكر كنم…..ميترسم سال جديد هم همرام بيان…..چيكارشون كنم آخه ….بيا ياسر …بيا يه كارتن خالي بيار و اينا رو بريز توش و ببر…من نميتونم از دستشون در برم...وقتي نمونده....
همه مون مثل شكلاتاي بدمزه و مغزداريم با يه بسته بندي قشنگ....!
پ.ن: دوستداشتني ترين آدم زندگيم شايد خواهرزاده ي پنج ساله ام باشه ،بي هيچ ادعايي در مورد درك كردن ،فهميدن ،كمك كردن ،زحمت كشيدن...شفاف با موضع قابل درك
تو نشستي و من تكيه دادم بهت ، من بالشت سبز مارال رو محكم گرفتم تو بغل و تو من رو ،داريم فيلم مي بينيم .... دستات موهامو نوازش ميكنه ،آروم آروم و با يه ظرافت خاص ...هربار كه نگات مي كنم چشات برق ميزنه ، ميدونستي پر از مهربونيه اون چشمات ؟ حتما ميدوني...خودم بارها بهت گفتم... يادته عشقو باور نداشتم ؟ فكر مي كردم عاشق بودن لوس و خنده داره، اما الان تصور دنيا بدون تو و عشقت واسم عجيبه...كاري نداشته باش كه كمتر پيش مياد كه اين چيزا رو بهت بگم ،كه روزي هزار بار اينا رو دم گوشت نميخونم...نميدونم از چيه...از يه حس غرور مسخره يا از تربيت خانوادگي...ولي مگه ميتونم اون آرامش مطلقي كه وقتي پيشمي دارم رو انكار كنم...مگه ميتونم بگم وقتي تو بغلتم و دست ميكشي روي گونه م تصادفي خوابم ميبره؟
- با يكي از دوستاي قديمم همسفريم...نزديكه يه ساله ازدواج كرده و حالا با خانومش اومده...بيچاره جرات نميكنه جلوي زنش با ما حرف بزنه از بس كه اين بشر نجيب و آرومه و از بس كه خانومش دوست داشتنيه!؟!! ...دلم اينقدر واسش ميسوزه...شده يه چيزي در حد عابربانك و باركش خانم!
- داريم نهار ميخوريم...كلي هم خوشمزه ست و همه خوششون اومده....بعد از ناهار ميفهميم چيزي كه خورديم گوشت يه نوع هشت پا بوده!...هرچند كه من هيچ مشكلي با اين قضيه نداشتم...مهم اينه كه خوشمزه بوده ديگه!
- توي قطاريم...دوستم داره با ما حرف ميزنه ،حواسش نيست و بدجوري ميره تو بغل مهماندار ،بعد هول ميشه و بجاي معذرت خواهي يا هركار ديگه اي پسره رو محكم هل ميده عقب ...اونقدر كه نزديك بود پسره ولو شه رو زمين! بعدشم ميپره تو كوپه!
- يكي از همسفرام بدجوري اهل رقصه...تو هتل..تو رستوران..لب دريا...تو قطار ..كافيه يه آهنگ به گوشش برسه ،حتي صداي زنگ موبايل من!
- شب توي هتل دراز كشيدم رو تخت و به جاي گوش دادن به حرفاي دوستام اون ترك ي كه ياسر واسم زده و خونده گوش ميدم...صد بار پشت سر هم...حس مي كنم كنارم نشسته داره باهام حرف ميزنه...دلت كه تنگ بشه خيلي كارا ممكنه بكني
- با يكي از دوستام داريم لباس مي خريم كه پسره صدام ميزنه ،تو دستش يه پيراهن زنونه ست ، لباسو بهمون نشون ميده و ميگه :در مورد اين لباس من سه گزينه دارم : خيلي خوب ، خوب ،متوسط .... لباسه به نظر هردومون زشته ...اونقدر ايراد ميگيريم كه نميخره!
- يه ژاكت بافتني رنگ رنگي خوشگل خريدم ،كلاه هم داره با 4تا دكمه ي گنده...اينقدر دوستش دارم..حيف كه هوا گرم شده و نميشه بپوشمش
- واسه ياسر سوغاتي يه كلاه خريدم..اونقدر كلاهش خوشگله و بهم مياد كه هربار تلفن ميزنه دارم چونه ميزنم كه كلاهشو بده به من ولي نمييييده!
حتي آدماي حقيقي دور و برت هم توي دنياي مجازي مهربون تر ميشن.....
من اناري را مي كنم دانه
به دل مي گويم
خوب بود اين مردم
دانه هاي دلشان
پيدا بود