تبليغاتX
همسایه،چیزهایی امشب به یادم می آید
 

چه پائيز بي خاصيتي شده امسال واسم....نه رو برگاي خش خشي راه رفتم ، نه بارون نم نم زده تو صورتم ، نه تو هواي ابري يه عالمه قدم زدم ... تازه  هيشكي هم تو ذهنم واسه همراهي كردن كانديد نكردم!...نه كه هواي تنها رفتن به سرم زده باشه ، فقط انگار هيشكي نيست كه با اون بودن برام لذت بخش باشه...اصلا انگارلج كردم با همه ...با همه اي كه منو دوست ندارن ...از اين پائيز فقط عصراي بي رنگ و دلگير اتاقم رسيده به من....شدم عين اين پيرزنا كه ميشينن فقط فكر و خيالاي عجيب و بدبينانه مي كنن ، كاش حداقل بشينم يه شال گردن رنگ رنگي بلند  ببافم تو اين همه بي رنگي ....

 

 

  

پ.ن: خدايا ميشه اون مداد رنگيهاتو از گنجه بياري بيرون و اين گوشه اي كه منو كشيدي يه كم رنگي كني؟!

 

+ نوشته شده در بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:52 توسط مانا |

عجیبه، آدمی که سر بریدن گوسفند رو نمیتونه ببینه و تو این چیزا لطیف و مامانم ایناست حالا چند وقته هر جا تصادف میبینه میپره اون وسط مسط ها که کمک کنه...چند وقتیه که افتاده به سرش که بره دوره کمک های اولیه و از این جور قرتی بازیا. چه میدونم والا، تزش شده اینکه هر کسی باید کمکهای اولیه رو بلد باشه چون که ممکنه یه جایی نیاز بشه. تو جاده، تو کوه تا خیابون و دانشگاه
حالا قضیه این که اینا رو میگم ماله اینه که دوشنبه جلوی روی این آقا، یه موتور سوار میزنه به یه پیرمرد و پیرمرده با سر میخوره زمین...ایشونم حسه کمکشون گل میکنه و به زور دوستشو نگه میداره و از این ور بدو بدو میره بالا سرشو این وسط با ماتریکس بازی از خیابون رد میشه و همزمان به اورژانس زنگ میزنه، تازه شرح حال  بیمار رو هم اعلام میکنه، نمیدونم اینو دیگه از کجا رو کرده یهو
خلاصه که دردسرتون ندم پیرمرده بد جوری خونریزی از بینی و چشم داشته، این آقام نمیذاشته که دست بهش بزنن که یه وقت قطع نخاع نشه اون بنده خدا.با اون هیکل لاغرش پیرمرده رو سفت چسبونده بوده به زمین که نتونه تقلا کنه. وقتی اورژانس میاد پیرمرده رو رسما با تاب تاب عباسی گذاشتن تو آمبولانس، دریغ از یه ذره احتیاط !!!
دیگه از همه اش قشنگتر این که شب رفته خونه به هزار جون کندن با تلفن زدن به اینور و اونور، بیمارستانه پیرمرده رو پیدا کرده و از پرستارا حالش رو میپرسیده، تو کما رفته بود پیرمرد........

پ.ن:از بعد از اون تلفن که پرستار خیلی نا امید وضعیتش رو  گفت دیگه خبری از پیرمرد ندارم، خیلی تو فکرشم، شاید برم بیمارستان که ببینمش
+ نوشته شده در هجدهم مهر 1387ساعت 17:37 توسط یاسر |

 

مادر بزرگ ؟

گم كرده ام در هياهوي شهر

آن نظر بند سبز را ،

كه در كودكي بسته بودي به بازوي من !

در اولين حمله ي ناگهاني تاتار عشق ،

خمره ي دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شكست!

دستم به دست دوست ماند ،

پايم به پاي راه رفت !

من چشم خورده ام !

من چشم خورده ام!

من تكه تكه از دست رفته ام ،

در روز روز زندگاني ام!

 

 

 

 

"حسين پناهي"

 

+ نوشته شده در یکم مهر 1387ساعت 18:9 توسط مانا |