تبليغاتX
همسایه،چیزهایی امشب به یادم می آید
 

پنج سال گذشته ، حالا تو هی بگو چهار سال و خورده ای..برای من که هیچوقت تاریخ اتفاقای مهم به یادم نمیمونه میشه پنج سال...از سال هشتاد و دو تا حالا...پنج سال باهم خندیدن ، با هم غصه خوردن ، با هم دعوا کردن ..باهم رشد کردن...

حتما می پرسی چرا دارم اینا رو میگم،آره؟....آخه میدونی؟ دارم مقدمه چینی می کنم...مقدمه چینی میکنم که بگم خسته شدم از این وضع...مقدمه چینی میکنم که بگم انگار دیگه تحمل این وضعو ندارم... انگار دیگه دلم نمیخواد یواشکی همو ببینیم ، یواشکی تلفن حرف بزنیم،یواشکی قدم بزنیم،یواشکی بخندیم،یواشکی گریه کنیم...گیریم که مامان بابای من تو رو میشناسن ولی بازم همه چی یواشکیه ، نیست؟ اگه یواشکی نبود که من نباید غصه میخوردم که نمیتونیم بریم زیر بارون نم نم راه بریم ، اگه یواشکی نبود که حسودیم نمیشد به اونایی که دست همو گرفتنو هی خیابونا رو گز می کنن، به اونایی که میرن تو برفا غلت میزنن واسه خودشون...به همه چی...اصلا دارم حسود میشم انگار...خب واسه منی که هیچوقت به هیشکی حسودیم نمیشده این خیلی عجیبه ، یه اتفاق مهمه..بفهم اینو ،خب؟...ببین!خسته شدم...نه از اون "خسته شدم"های آبکی که آدم یه وقتایی میگه، منظورم از اون "خسته شدم"هاست که توش افسردگی داره ، که هی دلت به حال خودت میسوزه ، که هی ته دلت میگی خوش به حال بقیه...از اون "خسته شدم"های کش دار، که انگار میخواد بیاد واسه همیشه بچسبه بهت...از اونا که میخوای بشینی یه گوشه و هی واسه خودت آه بکشی ، اصلا هم از این حال و هوا نیای بیرون...فکر کنم باید همینجا این غرغرا رو تمومش کنم مگه نه؟ وگرنه تا هزار صفحه حرف و نق دارم که ادامه بدم...بهتره فرض کنیم همه چی واسه ی این پائیزه ، واسه این هوای ابریه ، وواسه بارون نم نمه ....تمومش میکنم پس،مثل همیشه....تو هم فراموششون کن،مثل همیشه....

 

+ نوشته شده در هجدهم آذر 1387ساعت 0:6 توسط مانا |

 

- من خاله شدم، رفتیم بیمارستان دیدن نی نی و مارال..همه داریم سر اینکه اسم بچه رو چی بذاریم شوخی می کنیم ،بعد من یهو با خوشحالی به پدر شوهر مارال میگم: اسمشو بذاریم "نعمت "که با فامیلش ست شه..."نعمت نعمتی"...پدر شوهر مارال می خنده و میگه :بعله مانا خانوم اسم پدر منم نعمت الله نعمتی بوده!

-  دارم میرم سر کلاس..یهو می بینم پسر همکلاسی داره با یه لبخند پت و پهن میاد جلو...با تصوراتی که از دانشگاه قبلیم دارم این کار فقط یک معنی داره،که میخواد بیاد سلام علیک کنه و یه چیزی بپرسه مثلا!، اونوقت آقای همکلاسی چیکار می کنه؟..همینجوری میاد و میاد تا بیخ بنده و یه متلکی می پرونه و میره!!

- این دانشگاه جدید دیگه ته دانشگاست!...نشستیم سر کلاس،یکی دیگه از آقاهای همکلاسی نشسته کنارم،یه کاغذ گنده گذاشته جلوش و داره گنده گنده اسم خودش و دوستاشو می نویسه، هی هم میگیره طرف من که ببینم! بعد تازه جالبیش اینه که دوستش از پشت سر میزنه بهش و میگه: خاک تو سرت، اسم به چه درد می خوره؟شمارمونو بنویس!..ما کماکان همکلاسی هستیم!

- توی کلاسمون چهارتا دختریم و بقیه پسرن...پسرا همه دوره کارشناسیشونم توی همین دانشگاه بودن و به همه ی سوراخ سنبه های دانشگاه آشنا ان ..ما دخترا هیچکدوممون لیسانسو تو این دانشگاه نبودیم، واسه همین همش داریم گم میشیم!...مثلا نشستیم سر کلاس منتظر استاد،یهو یکی از پسرا  میپره تو کلاس و میگه:کلاس توی سالن کنفرانس شماره ی فلانه...بعدم یهو همشون غیب میشن!! ما هم هی گم میشیم و آخرشم پسرا مجبور میشن بیان پیدامون کنن! ...یه استادی هم داریم که اینجور وقتا میگه : من به این پسرا میگم این وخترا ظریفن(!؟) ، لطیفن(؟!) ، شما باید مواظبشون باشید!!!!!(احتمالا منظورش از لطیف همون عقب مونده ذهنیه!)

-یه پسره ی کوررنگ هست که منو دوس داره!.. من یه ژاکت "آب اناری" دارم،ظهرا که از شرکت میام بیرون همیشه یه پسره هست که داد میزنه: این ژاکت نارنجیه مال منه!!

-یه استاد داریم که سر کلاس با این عناوین صدامون میزنه: "کت سفید قشنگه" ،  "گل پسر ِ بنفش" ،  "خانوم گل ِجلویی" ،" شمالی پسر ِخوشتیپ"!!

- همکارم واسه سفارش مواد تلفن میزنه به یه آقای تولیدکننده ی چهل ، پنجاه ساله...ننشناختتش ، داره توضیحاتشو تند تند و پشت هم میگه که  یهو آقای متشخص میگه :" کوفت مهندس! منو نشناختی؟"!!!!!...سوتی عظیمی بود واسه اون آقاهه...گوشی رو که گذاشت تا نیم ساعت می خندیدیم!

-یه پسره بیست و دو،سه ساله به عنوان خدمتکار اومده بود شرکت ... اولاش خیلی دلم به حالش میسوخت و هی سعی داشتم که باهاش خیلی با ادبانه حرف بزنم و یه جوری ازش بخوام کارا رو بکنه که غرورش جریحه دار نشه ، اونوقت پسره عین بز رفتار می کرد، هی جواب نمیداد هرچی بهش میگفتم...بعدش از وقتی که شروع کردم یه جورایی با لحن "دستور دادن" باهاش حرف بزنم اینقدر با ادب شد ،اینقدر رفتارش خوب شد...خیلی دردناکه ولی انگار دلیل موقعیت بد بعضی ها خودشونن

-اینقدر لذت بخشه که برادر زاده ی فسقلیت از دور بدو بدو بیاد و یکی از پاهاتو بگیره تو بغلش(سرشم تا بالای زانوت بیشتر نباشه)و به خیال خودش تو رو تو محکم تو آغوش گرفته!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در هفتم آذر 1387ساعت 17:57 توسط مانا |