تبليغاتX
همسایه،چیزهایی امشب به یادم می آید

من تو رو خیلی دوست دارم، حتی اگه بلد نباشم که کارای خوب بکنم یا بهت اونجوری که باید توجه کنم

مانایی یاسرت یه جورایی خیلی خسته است این اتفاق آخریه بد ضربه ای بوده براش، شاید واسه همین گیج و ویجه

پ.ن:گلت رو خیلی دوست دارم، نگهش داشتم

+ نوشته شده در بیستم بهمن 1387ساعت 16:19 توسط یاسر |

 

پیرمرد بیشتر از صد سال داشت،از زندگی خسته شده بود و مدتها بود که آرزوی مرگ می کرد.همیشه به اواخر زمستان که می رسیدیم آه می کشید و با حسرت میگفت: "وقتی آدم تو زمستون نمرد ، تو بهار دیگه نمی میره"...به نوعی به حکایت من شبیه ِ،همیشه فکر کردم "با هم بودنِ جدی" باید توی پائیز و زمستون اتفاق بیفته و اگه نیفتاد دیگه توی بهار و تابستون اتفاق نمی افته و خب وقتی از ایندو فصل گذشت دیگه برام مهم نیست که چه اتفاقی می افته...احمقانه است،میدونم...

+ نوشته شده در هجدهم بهمن 1387ساعت 14:26 توسط مانا |

 

- نشسته ام تو اتاقم و دارم درس میخونم ، داره برف میاد،کلی دلم میخواد برم بیرون ولی این درسه نمیذاره، بعد یهو یکی زنگ درو میزنه...یه دوست قدیمیه که دو سه ساله هیچ خبری ازش ندارم با شوهرش،اومدن دنبالم که بریم بیرون! ...اینو میگن معجزه ی روزای برفی! 

- اصلا این امتحانا شده پر از معجزه ، بازم دارم درس میخونم که یهو موبایلم زنگ میخوره ، یه دوست قدیمی ِ دیگه است.. میگه: من الان تو مغازه ی کاموا فروشی ام، دوست داری شال گردنی که میخام واست ببافم  چه رنگی باشه؟؟.....وااای من عاشق این هدیه هایِ مهربون بی مناسبتم! 

- یکی از دوستام بهم یه گلدون کوچولوی کاکتوس هدیه داده، اسم کاکتوسم "آقای سیروس" ه ِ !     اینقدر این آقای سیروس باوقاره که نمیدونید! 

- صدای بابام میاد که هی به مامانم میگه:"شناسنامه ی مانا کجاست؟شناسنامه ی مانا کجاست؟!"...بهش میگم:"بابا میخوای سورپریزم کنی؟نکنه قراره بری عقدم کنی؟!فقط حواستو جمع کن که خوش تیپ باشه!" فرداش یه خواستگار تلفن میزنه خونمون، بابام میگه :"بیا! اینم سورپریزم!" 

- خب! به هیشکی نگید، ولی خواستگاری که تلفن زد مامان یاسر بود....

+ نوشته شده در نهم بهمن 1387ساعت 14:52 توسط مانا |

من مثه پینوکیو ام تو ام مثه پری مهربون، من همه اش اذیت میکنم و خرابکاری، تو راهنمایی و صبر و مهربونی

فقط کاش زودتر قسمت آخر بیاد و آدم بشم !!!


پ.ن: هر چی گشتم عکس خوب از پینوکیو و پری مهربون پیدا نکردم

+ نوشته شده در سوم بهمن 1387ساعت 1:55 توسط یاسر |

 

از تیر چوبی برق،

ذره ذره و با بدبختی خود را بالا می کشم!

پلیس در سوتش میدمد!

به پائین نگاه می کنم و خوب میدانم آن دایره ی کوچک چگونه با فوت در کاسه می چرخد!

به پائین نگاه می کنم،

سرم گیج میرود!

از این همه آدم!

از اینهمه کیف!

از این همه افاده های چرک پنهان!

وهمان طور قبل از یقین خودم

آژیر رعب انگیز ماشین های آتش نشانی به صدا در آمدند،

چشم به هم زدنی مرا پائین می آورند!

با همان لحن که سگ های چرک را فراری می دهند!

تا نیمه عمود...سرخ ِ خون هر دودست من است!

با خود می اندیشم :تراشه ها از شما مهربان ترند!

ای کاش این همه عاقل نبودید!

وبعد

کشان کشان مرا به سمتی بردند....

اون بالا چیکار داشتی پسر جان؟!

فقط با انگشتم به سیم ها اشاره ای کردم

و همه خندیدند!

بله؟!

وباز همه خندیدند!

هیچ کدامشان نمی فهمید،

پری که به سیم ها چسبیده تورا به یاد من آورده است!

سربه زیر می اندازم تا کسی اشک هایم را نبیند!

در نگاه ِ دوباره،

باد تو را به سمتی نا معلوم برده بود!...

 

 

پ.ن:شعر از حسین پناهی

+ نوشته شده در یکم بهمن 1387ساعت 20:39 توسط مانا