نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رهـا رهـا رهـا من
***
زمن هرآن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جــدا جــدا من
***
نه چشم دل به سويي
نه بـاده در سبويـي
که تـر کنـم گلويي
به يـاد آشـنـا مـن
***
ستـاره هـا نهفـته
در آسمـان ابـري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
+
نوشته شده در نهم مرداد 1388ساعت 4:6 توسط یاسر
|
اینجا یه وبلاگ دو نفره بوده و هست، حتی اگه مانا توش ننویسه این وبلاگ دو نفره است
کلا که نیاز به نوشتن دارم برای این که همیشه میخواستم که افکارم رو جایی داشته باشم، جایی که اشخاصی ناشناس هم بتونن بخونن و احیانا نظری هم بود بگن، و این روزها که دیگه این دغدغه نوشتن بیشتر هم شده. اما هیچ کدوم از اینا باعث نمیشه که من این اجازه رو به خودم بدم که اینجا رو تبدیل به یک وبلاگ یه نفری بکنم!
پس ممکنه به زودی یه جایی یه وبلاگی برای خودم دست و پا کنم ، اما اینجا تعطیل نمیشه
پی نوشت: فقط بلند بلند فکر کردم، همین، شاید کارای دیگه ای بکنم
+
نوشته شده در سی ام تیر 1388ساعت 2:39 توسط یاسر
|
بعد از یه مدت که از این ساکت بودن مردم ناراحت بودم و اعصابم خورد بود که چرا ملت نمیتونن پی گیر چیزی باشن و انقدر محافظه کارن امروز از این نماز جمعه رفتن مردم خیلی خوشحال شدم! دست همه درد نکنه، واقعا ممنونم ازشون
به شدت اخبار سیاسی رو دنبال میکنم و به سخت از کشته و مجروح شدن هموطنام ناراحتم، به قول معروف آش انقدر شور شده که خان هم فهمیده
+
نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1388ساعت 1:7 توسط یاسر
|
فیلم جان باختن ندا آقا سلطان ( که به صالحی معروف شده بود ) رو دیدم، از خشم لبریز شدم گریه کردم...
از صبح تا حالا نگاهش تو ذهنمه و داره منو میخوره
پ.ن: از امروز مشکی پوشیدم
+
نوشته شده در یکم تیر 1388ساعت 2:10 توسط یاسر
|

من تو رو خیلی دوست دارم، حتی اگه بلد نباشم که کارای خوب بکنم یا بهت اونجوری که باید توجه کنم
مانایی یاسرت یه جورایی خیلی خسته است این اتفاق آخریه بد ضربه ای بوده براش، شاید واسه همین گیج و ویجه
پ.ن:گلت رو خیلی دوست دارم، نگهش داشتم
+
نوشته شده در بیستم بهمن 1387ساعت 16:19 توسط یاسر
|
من مثه پینوکیو ام تو ام مثه پری مهربون، من همه اش اذیت میکنم و خرابکاری، تو راهنمایی و صبر و مهربونی
فقط کاش زودتر قسمت آخر بیاد و آدم بشم !!!
پ.ن: هر چی گشتم عکس خوب از پینوکیو و پری مهربون پیدا نکردم
+
نوشته شده در سوم بهمن 1387ساعت 1:55 توسط یاسر
|
این وبلاگ قرار نبوده که وبلاگی سیاسی باشه، فقط یه وبلاگ شخصیه
اما چیزی که پیش اومده فراتر از این حرفهاست
عکسهای زیر رو ببنید، هر کردوم از اینها میتونست عزیزی از خانواده ما باشه، برادر ،خواهر زاده ، نوه و....
انسانیت کجاست؟
پ.ن: لطفا لینک غزه رو ببینید، در صورت امکان شما هم بهش لینک بدید یا لوگوی اون رو تو وبلاگتون درج کنید
ادامه مطلب
+
نوشته شده در نهم دی 1387ساعت 23:58 توسط یاسر
|
دلتنگم
دلتنگ صدای قدمهای آشنایی بر سنگ فرشهای شهر
و خاطره ای از حرارتی توامان، و بهانه ای برای قدم نهادن به آنچه از برایم نیست
و خواهان سخنی بی صدا و رسا که تا عمق جان نفوذ کند و ویران کند این قبرستان سرد سینه را
که بسته راه نفس بر من
زمستان است
سلامم را تو پاسخ گوی
+
نوشته شده در هفتم دی 1387ساعت 17:54 توسط یاسر
|
خیلی کیف داره که به بهانه این که سردش شده محکم بغلش کنی بچسبونیش به خودت... اونقدر که بگه مواظب استخونامم باش
+
نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:42 توسط یاسر
|
وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو
دلمو از ماله دنیا به تو هدیه داده بودم
با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم
هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم
هرجا بودم با تو بودم هر جا رفتم تو رو دیدم
تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم
"اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی"*
بدون اینو که دله من شده جادم به طلسمت
یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت
*:این دو مصرع فقط چون جز شعر بود نوشته شده و الا به حرف من ارتباط نداره
+
نوشته شده در بیستم آبان 1387ساعت 21:42 توسط یاسر
|
تو را دوست میدارم چون محبتت به سان محبت زمین است
تو را دوست میدارم چون دلت چونان دریای آبی بزرگ است
و تو را دوست میدارم چون عشق با تو معنا یافت
پ.ن: گاهی سه پرتقال میتواند تمام یک آدم، تمام یک دنیا را خراب کند
+
نوشته شده در سوم آبان 1387ساعت 11:36 توسط یاسر
|
عجیبه، آدمی که سر بریدن گوسفند رو نمیتونه ببینه و تو این چیزا لطیف و مامانم ایناست حالا چند وقته هر جا تصادف میبینه میپره اون وسط مسط ها که کمک کنه...چند وقتیه که افتاده به سرش که بره دوره کمک های اولیه و از این جور قرتی بازیا. چه میدونم والا، تزش شده اینکه هر کسی باید کمکهای اولیه رو بلد باشه چون که ممکنه یه جایی نیاز بشه. تو جاده، تو کوه تا خیابون و دانشگاه
حالا قضیه این که اینا رو میگم ماله اینه که دوشنبه جلوی روی این آقا، یه موتور سوار میزنه به یه پیرمرد و پیرمرده با سر میخوره زمین...ایشونم حسه کمکشون گل میکنه و به زور دوستشو نگه میداره و از این ور بدو بدو میره بالا سرشو این وسط با ماتریکس بازی از خیابون رد میشه و همزمان به اورژانس زنگ میزنه، تازه شرح حال بیمار رو هم اعلام میکنه، نمیدونم اینو دیگه از کجا رو کرده یهو
خلاصه که دردسرتون ندم پیرمرده بد جوری خونریزی از بینی و چشم داشته، این آقام نمیذاشته که دست بهش بزنن که یه وقت قطع نخاع نشه اون بنده خدا.با اون هیکل لاغرش پیرمرده رو سفت چسبونده بوده به زمین که نتونه تقلا کنه. وقتی اورژانس میاد پیرمرده رو رسما با تاب تاب عباسی گذاشتن تو آمبولانس، دریغ از یه ذره احتیاط !!!
دیگه از همه اش قشنگتر این که شب رفته خونه به هزار جون کندن با تلفن زدن به اینور و اونور، بیمارستانه پیرمرده رو پیدا کرده و از پرستارا حالش رو میپرسیده، تو کما رفته بود پیرمرد........
پ.ن:از بعد از اون تلفن که پرستار خیلی نا امید وضعیتش رو گفت دیگه خبری از پیرمرد ندارم، خیلی تو فکرشم، شاید برم بیمارستان که ببینمش
+
نوشته شده در هجدهم مهر 1387ساعت 17:37 توسط یاسر
|
تو این مدت که وقت خیلی واسه فکر کردن دارم به این نتیجه رسیدم که زندگی یه نسخه طلایی نداره
نسخه ای که باید پیش آدم موفق بگردی ببینی اونا چیکار کردن و تو هم همونو دنبال کنی٬ یه سری نکته ها وجود داره که مشترکهع و کلیدیه اما برای هر آدم نسخه ای منحصر به فرد وجود داره٬ هر کس با توجه به دور و برش و چیزی که هست باید نسخه زندگیشو بنویسه و دنبال کنه
آدمهای موفق یه شاخصه اساسی داشتن٬ شیوه و مرام خودشون رو پیدا کردن و تا جایی که میتونستن به اون چیزی که فکر میکردن خوبه نزدیکش کردن و بعد از اون به هر ترتیبی که بوده اونو دنبال کردن
+
نوشته شده در بیستم شهریور 1387ساعت 21:29 توسط یاسر
|
میگه: ببخشید آقا میشه سوییچتون رو بدید ببینم در ماشینمو باز میکنه یا نه؟ سوییچم تو ماشین جا مونده
یه زن۳۵،۶ ساله است تقریبا که قد کوتاهیم داره، یه مانتوی بلند مشکیم پوشیده
حسین:ماشینتون کجاست؟
زن:یکم جلوتره
حسین: خوب ما میام پیش ماشینتون
میشنیم تو ماشین و ۲۰ قدم میریم جلو میرسیم به ماشینش،دو تایی پیاده میشیم ، حسین سوییچ رو در میاره و امتحان میکنه ببینه میتونه در ماشین زن رو باز کنه یا نه...در و باز نکرد اون سوییچ،کلید ها رو صندلی کنار راننده جا مونده بود...حسین بعد یه مکالمه با اون زن اومد وبهم گفت بشین بریم...تو ماشین برگشته میگه زنه مشکوک بود...دزد نبود اما تو نگاهش یه شیطنتی بود...مبگم گمشو حسین بد بینی، شاید دزدگیرش این مدلی بوده، مثلا میخواست ببرت با خودش؟میگه: نه من واقع بینم تو این دور و زمونه به هر کسیم نمیشه کمک کرد
من اما هنوز نمیدونم اون زن راست میگفت یا ریگی به کفشش بود...
+
نوشته شده در هفدهم مرداد 1387ساعت 21:31 توسط یاسر
|
چند وقته خیلی یاد سفر کاشانم...یادم نمیاد هیچ مسافرتی انقدر بهم خوش گذشته باشه و انقدر دوس داشته باشمش
کاشان برای مسافرت خیلی خوبه و وقتی که همسفر خوبی داشته باشی که دیگه عالیه...کلی عکس گرفتیم، یه عالمه مسخره بازی دراوردیم، شب آخر موقع خواب یه عالمه خندیدیم
حالا همه اینا رو گفتم هم خاطراتی مرور کرده باشم هم اینکه از اونی که این سفر رو جور کرده بود یه تشکری بکنم...مانا خانومم دستت درد نکنه...هر وقت که یاد کاشان و ترچلان و چایی و بستنی و اتفاقاش میافتم کلی شاد میشم
+
نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:24 توسط یاسر
|
اخه من نمیدونم این هلند چندبار از یه سوراخ گزیده بشه آدم میشه
همیشه اول تورنومنت رو خوب شروع میکنن بعد مغرور میشنو دیگه فکر میکنن که با یه مشت بچه دبستانی طرفن!!! مربی هم که ماشاله کولاک کرد، دفاع خوبه رو کشید بیرون از ترسش چون کارت زرد گرفت بعد از همونجا دوتا گل خورد...یه جوجه رو فرستاده تو که بش میگن پدیده فوتبال هلند، قربونش برم یه شوت بیشتر نزد....
از همه بدتر بهترین بازی سازش "ارین روبن" رو نیاورد تو...تیمم که اصلا دفاع نمیکرد، نه که بازی های قبل رو برده بودن قرار بود فقط اینا گل بزنن بقیه نباید میزدن....با همه اینا من بازم عشق هلندم...
پ.ن:مانا جان دیدم بد نیست این جا هم یه تشکر کنم به خاطر همه خوبی هات و مهربونی هات و کارای بزرگت
امیدوارم که تو کارات موفق باشی و پیشرفت کنی و به مرتبه ای که حقته برسی.... من از دیشب خیلی ذوق زدتم D:
+
نوشته شده در دوم تیر 1387ساعت 12:27 توسط یاسر
|
تا کمتر از یه سالا دیگه اسمت میره طرف کره ماه! آره کره ماه...یه سفینه قرار بره کره ماه بعد هر کی دلش بخواد میتونه اسمش رو ثبت کنه تا تو اون سفینه بذارنش و بفرستن کره ماه...منم اسم تو رو فرستادم، دوست داشتم اسمت همه جا باشه، مگه بده؟
باقی بقایت D:
+
نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:19 توسط یاسر
|
پنجره رو دادم پایین،مصطفی با سرعت تو بلوار میروند.
دستمو بردم بیرون و نیمه بسته نگه داشتم طوری که باد به دستمال کاغذی برسه اما نتونه ببردش. دستم خیلی بسته بود، دستمال کاغذیه سختش بود. یکم دستمو باز کردم، باز تر ، باز تر... حالا فقط تقریبا نوک انگشتام خم بود و انگشتامو کامل از هم باز کرده بودم. هم من خوشحال بودم هم دستمال. یهو زد به سرم که این یه ذره رو هم صاف کنم، باد که دستمال رو میچسبونه به دستم، دستمال جایی نمیره...
اشتباه کردم، تا دستم صافه صاف شد اول دستمال یکمی تامل کرد، بعد یهو پرید تو باد و رفت... تنها کاری که کردم این بود که یهو قلبم هری بریزه پایین،کوبیده شدم رو صندلیم...حتی نشد تقلا کنم بگیرمش، نامرد خیلی سریع رفت. انقدر جا خوردم که حتی پشت سرمم نگاه نکردم. به روی خودم نیاوردم، آروم معمولی دستمو آوردم داخل
پ.ن: این یه داستان کاملا واقعیه، من با منظور رسوندن چیزی ننوشتمش اما خواننده مختاره هر برداشت و نتیجه ای ازش داشته باشه
+
نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:35 توسط یاسر
|
ارتعاشات:
هر سازه و یا هر سیستمی، یک فرکانس طبیعی داره که اگه با نیرویی با همون فرکانس تحریکش کنیم پدیده تشدید رخ میده!! به همین خاطر مهمه که فرکانس طبیعی هر سیستمی رو شناسایی کنیم تا از تشدید جلوگیری کنیم.
+
نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:0 توسط یاسر
|
خوب به سلامتی، گوش شیطون کر داریم فردا با هم میریم سفر خوووووووووووووش بگذرونیم!
کلی دلم کف روش مونده در اثر صابون زدن به دلم واسه این سفر! دیگه باید کوله ببندیم واسه سفر! خرید مریدامونم که کردیم، فقط بریم بترکونیم!!! ایشالا که خوش میگذره!
سال خوبی داشته باشید جماعت
عزت زیاد
+
نوشته شده در دوم فروردین 1387ساعت 13:22 توسط یاسر
|
احساس میکنم که سال جدید قرار ساله خیلی خوبی برای ما باشه! سالی که توش اتفاق های خیلی خوبی برامون بیوفته. امسال اومدن بهار خیلی من رو سر ذوق آورده و احساس شعف و شادی زیادی دارم. واقعا خوشحالم
عید و سال جدید رو به همه تبریک میگم برای همتون هم سال خوبی رو آرزو میکنم!
مانا جان دوست دارم این پست مشترک باشه، لطف کن شما هم بیا همین جا پست سال نو خودتو بنویس
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مي گي از عيد بنويسم…از سال نو …من…مني كه چند وقته نميدونم چرا اينجام….وسط اين آدماي رنگ وارنگ پوشالي...با فكرهاي پراكنده و عجيب غريبم… بايد خودموجمع و جور كنم…سال جديد داره مياد،هوا روشن شده ،برگاي درختا خوشرنگ شدن ، …ياد حسين پناهي مي افتم كه ميگه :"اگر رد پاي دزد آرامش و سعادت را دنبال كنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه ي چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو مي كنيم "..شايد بايد دنبال دليلاي كوچيك واسه شادي باشم…مثلا برق چشاي اون پسر بچه ي آدامس فروش وقتي كه بهش عيدي داديم ..يا گل سنبل بنفشي كه واسه سفره ي هفت سين خريدم …وقتي ندارم، بايد ناراحتي هامو توي اين سال قديمي جا بذارم و خودم تنها ،بدون فكر هاي ناراحت كننده ام، سال جديدو شروع كنم…..سالي كه با يه اتفاق خوب شروع ميشه ،با يك سفر خوب با ياسر …..اما انگار نميتونم ،فكرهاي زشت و بدم بدو بدو دنبالم ميان ….اول "عيدي امسالم" بهم ميرسه ،كه دوستش نداشتم با اينكه از عيديهاي هرسالم خيلي گرون قيمت تر بود …با اينكه اگه واسم عيدي هم نميخريدي يه ذره هم واسم مهم نبود…ولي چرا يادش مي افتم و ناراحت ميشم؟…يكي ديگه هم داره مياد….يه فكر مسخره ي ديگه …. "فكر اينكه ته دلت يه چيز ديگه ست و با من تعارف ميكني ،دروغ ميگي"….همه شون دارن بهم ميرسن …"دوستاي پوشالي"…"حرف چند سال پيش مامانت"…"درس تو".."كارم"….من نميخوام اين فكرها باهام باشن….ميترسم سر سفره ي هفت سين هم بشينم و به همين چيزا فكر كنم…..ميترسم سال جديد هم همرام بيان…..چيكارشون كنم آخه ….بيا ياسر …بيا يه كارتن خالي بيار و اينا رو بريز توش و ببر…من نميتونم از دستشون در برم...وقتي نمونده....
+
نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 22:34 توسط یاسر
|
امروز میشه روز دومی که رفته سفر! دو روز دیگه هم میاد....
خیلی خوددار شدم و سعی میکنم که کسل و دلتنگ نشم، بعد به خودم میگم چرا انگار دلم تنگ نمیشه و اینا؟ بهد خودم به خودم میگم "آخه استر !!!! این که دم به دقیقه هی بهش فکر میکنی که الان کجاست؟ حالش خوبه؟ بهش خوش میگذره؟ ماش منم پیشش بودم پس چیه اسمش؟"
فکر کن از بی حوصلگی خوابیده باشی بعد بیدار شی گوشیت رو نگاه کنی ببینی یه مسیج داری که نوشته واست : " دوووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسست دااااااااارررررررررم"
آی حال داد این مسیجه، آی چسبید که نگو
+
نوشته شده در سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:35 توسط یاسر
|
دپرسم
نیستم
پ.ن.: یه کم سرمون شلوغه، برمیگردیم حتما
جمعه،10 اسفند
+
نوشته شده در هفتم اسفند 1386ساعت 18:4 توسط یاسر
|
خیلی وقتها پیش میاد که میشینم به جامعه، به مردمم و حتی به همه آدمهای این کره زمین فکر میکنم،سعی میکنم که جوابی واسه پرسش هایی که تو برخورد ها برام مطرح شده پیدا کنم...
من عقیده دارم که از لذت های آدمها و چیز هایی که خوشحالشون میکنه میشه یه چیزهایی فهمید. الان چیزی که فکرمو چند وقته مشغول کرده و هر از گاهی میاد به ذهنم اینه که چرا لذت های آدمها انقدر کوچیک شده، که طبیعتا ناشی از اینه که بزرگی روحشون کم شده. یعنی اون کمال شایسته رو ندارن...اشتباه نشه، من ادعایی ندارم، من هم جز آدم هام، منم مشمول این قانون میشم....
کوچیک به معنای ساده نیست، این که میگم کوچیک یعنی کم ارزش از لحاظ غیر مادی، یعنی سخیف.البته به صرف این که یه آدم چیز کم ارزشی دلش میخواد نمیشه بهش خرده گرفت، چون لذتهای ما هم باید رشد کنه، و همه همین دوره رو طی میکنیم، اما باید ادامه داشته باشه این رشد نه این که همین جا بمونه، نه این که دیگه دنبال کمال و رشد نباشیم.
الان لذت ها به نظرم خیلی پوچ شده، در حد این که آخ جون پسر بریم فلان مهمونی! عصر ماشین بردار بریم تو خیابون یه دوری بزنیم،یا این که بکشه خودشو که هیکلش بادی بیلدینگی خفن بشه که چهار تا بیشتر نگاش کنن،نمی دونم، شاید الان تو لحظه مثال روشنی ندارم، ولی فکر کنم که حرفمو رسوندم که چیه
مثلا بعضی ها از کادو فقط چشمشون به قیمته ، هر چی گرونتر باشه بیشتر خوشحال میشن، یا دلشون کادو های گرون میخواد، اما بعضیا با یه شاخه گل کلی شاد میشن،مثلا واسه من همه مدل کادویی یه طرف، اما یه شاخه گل یه چیز دیگه است، خیلی هدیه دوست داشتنیه، خیلی خوشحالم میکنه،خیلی احساس توشه...
پر حرفی کردم،انگار خیلی شلم شوربا شد....
+
نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:22 توسط یاسر
|
یعنی خدایی عجایب هفتگانه جهان هشت تا شد!
فکر کن دیشب داشتیم با هم ویدئو های موبایلمو میدیدم، بعد یه کلیپ بود که اصلا نمیدونستم از کجا اومده! خیلی ضایع نبود،اما خوب جالبم نبود. بعد مانا گفت این چیه؟گفتم چی؟ گفت این... نشونم داد بعد من فقط کف کردم،گفتم نمیدونم به خدا، باورت میشه اصلا ندیدمش!!گفت نه!! خوب خودمم بودم همینو میگفتم اول...
آخه خودمم میدونستم که چیزی که میگم عجیبه، که خیلی باور نکردنیه، اما واقعا اصلا ندیده بودم و نمیدونم از کجا اومده رو گوشیم، اونم من که گوشیمو دست احد الناسی نمیدم، اونوقت چی جوری اومده پس؟ یا با بلوتوث گرفتم یا از رو کامپیوتر گرفتمش دیگه...اما واقعا هیچ کدوم از اینام نبوده،دیشب تا حالا هم هر چی فکر میکنم نمیفهمم این کلیپ چی جوری از گوشیه من سر دراورده، حالا بماند که مانا تهش حرف منو باور کرد...اما خودم هنوزم تو کفم که چی شد؟این کلیپ از کجا اومد؟ جل الخالق
+
نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:0 توسط یاسر
|
ساعت 1:22 دقیقه نیمه شبه
فردا یا بهتره بگم که امروز شنبه است
شاید مهمترین شنبه عمرم باشه!
نوشتم که همیشه یادم باشه این روز رو
امید به خدا
+
نوشته شده در سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:24 توسط یاسر
|
مانا خانومم!
خیلی ممنون که این چند روزه هوامو داری، همراهمی و به فکرمی!
خیلی خوشحالم از بودنت در کنارم.
همیشه شاد باشی.
+
نوشته شده در سی ام دی 1386ساعت 2:13 توسط یاسر
|
همیشه تو ناراحتی هام به یه آهنگس گیر میدادمو همه اش اونو گوش میدادم.
همین جوری آهنگ های آرشیوی که دارم و بالا پایین میکردم و یکیش به دلم مینشست و تا چند روز همه اش گوش میدادم و یکمم آرومم میکرد
اما الان نمیدونم چرا هیچ آهنگی به دلم نمیشینه؛من آهنگ غمم رو گم کردم
مثله اون راه سومی که پیداش نمیکنم
+
نوشته شده در بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:54 توسط یاسر
|
نمیدونم از کدوم طرف برم،از اینجا مونده از اونجا رونده...خدایا لطفا یه راه سومی پیش پام بذار،واقعا نمیدونم چیکار کنم
پ.ن.1 :میگی که میفهمی چه وضعی دارم،که شب روزم چی جوریه...خوشحالم میکنه این حرف تا حدی
+
نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت 19:48 توسط یاسر
|
نمیدونم اصلا چی میخوام بگم!
من دلم پره اینجا چیز نوشتن چه دردی از من دوا میکنه
کجایی تو؟
الان یه چیزایی خوندم ، کلی ناراحتم کرد
کاش شب بود و من کنار دریا بودم...
+
نوشته شده در سیزدهم دی 1386ساعت 13:10 توسط یاسر
|
امروز تو اتوبوس واحد!! 3 تا توریست سوار شدن ، بعد بنده کنارشون وایساده بودم، اون که کنارم بود بهم گفت : سلام، من هل شدم گفتم :Hi .... انگلیسی ادامه دادم که:
فارسی بلدی؟
گفت نه!(همون یه کلمه رو بلد بود که منو سوسک کنه!)
تو صحبت ها یه آقایی اومد منو هل داد کنار بهش گفت : اسمت چیه؟ آقای خارجی گفت:" پی" و گفت از تایوان اومده! یهو پی اسم منو پرسید و وقتی باهاش دست دادم. خیلی جالب بود بنده خدا هر چی میخواست ازم بپرس پا میشد از صندلی و میپرسید! بعد مینشست
خلاصه یه کم حرف زدیم که من ازش پرسیدم نظرت در مورد مردم ایران چیه؟ گفتش که مردم ایران خیلی مهربونن و خیلی خوبن، شاید میشه بگم مهربون ترین مردم جهان هستن! موقع خداحافظی رو به روم ایستاد و پاهاشو جفت کرد و هی کله اش رو تکون می داد و تشکر میکرد. مثه این فیلم ژاپنی ها.
بعد که ازش جدا شدم همین جوری به آدمای اطرافم نگاه کردم، بعد گفتم واقعا مردم من انقدر مهربونن؟ چرا واسه هم اینجوری نیستیم؟ اگه یه روزی حضور توریست ها و خارجی ها خیلی زیاد بشه بازم باشون همین رفتار رو داریم؟ مامان بزرگم یه ضرب المثل جالبی داره: میگه فلانی خودی خوار کنه و غریبه هار* کن
*:( یعنی که همه جوره بهش رو میده که همه کاری بکنه و تحویلش میگیره)
+
نوشته شده در چهارم دی 1386ساعت 21:29 توسط یاسر
|
کلا من استفاده از تشبیه و تمثیل رو برای نشون دادن مفاهیم خیلی دوست دارم، به نظرم قشنگتر میکنه اون مفهومی رو که تو ذهن داره آدم و علاوه بر اون راحت تر انتقالش میده
واسه من ازدواج و زندگی بعد از ازدواج مثله یه سفر ٍ ،
یه چیزی که خیلی زیاد میشنوم اینه که بعد ازدواج رابطه سرد میشه،نه که سرد ها ،دیگه مثه اون اول نیستن با هم...
جدا از اینکه علت این اتفاق در انتخاب های غلط، که دو طرف ملاک انتخاب درستی نداشتن، نشونه سرد شدنه واقعا؛ در باقی موارد اصلا این جوری نیست، از نظر من رابطه عمیق تر میشه و شکل تازه ای پیدا میکنه...
معلومه که بعد از یه ساعت از شروع سفر، که زدی به جاده و داری رانندگی میکنی با اون اول سفر که با شور شوق داری وسایل و جمع و جور میکنی و میچینی تو ماشین مثه هم نیست، اما واضحه که این به معنی خراب شدن سفر و کسل کننده شدنش نیست،اگه همسفرت خوب باشه تو راه کلی هم فاز میده، حرف میزنی، میگی و میخندی، نوار میذاری ( شایدم cd )و کلی حال میکنی، یه نوار مسخره میذاری باش ادا اطوار در میاری و میخندونی اونی که باهاته رو، اون میوه پوست میکنه میده بهت، از منظره ها لذت میبرین، شعر پشت کامیون جلویی رو با چه چه مخصوص جاهلا میخونی و اون مسخره ات میکنه، بهش میگی چقدر سفر با تو کیف داره.
قرار نیست اگه ماشینت تو سفر پرادو و سوناتا نبود و یه پراید بود، سفر سفر بدی باشه، آره شاید به راحتی اون ماشین ها نباشه، سرعت اونا رو هم نداشته باشه، اما سفر رو بد نمیکنه،میکنه؟
حتی ممکنه تو شب، تو بیابون پنچر بشی، تو هوای سرد مجبور میشی همه ساکها رو بیاری پایین و زاپاس رو در بیاری و شروع کنی به عوض کردن چرخ، بعد وقتی میبینی همسفرت میاد آچار و میده دستت ، یا یه دستمال میاره و سر و صورتت رو تر تمیز میکنه کلی تو دلت ذوق میکنی که یه هم سفر به این خوبی داری.
شب موقع رانندگی وقتی میبینی همسفرت خوابش میاد و به خاطر تو به زور چشمای سرخش رو باز نگه داشته بهش میگی بخواب تو،من خوابم نمیبره،بعد که میخوابه هر از گاهی نگاه به صورتش میکنی و خوشحال میشی، اگه پتو رفته بود کنار میکشیش روش که سردش نشه
میدونی...مقصود فقط رسیدن به آخر مسیر نیست، هر قدمی که برمیداری مهمه و جزئی از هدفه...
انها همه که گفتم بیشتر ازنگاه این یکی مسافره؛ عین همینا واسه اون یکی هم هست که چیزایی هست که یه سفر خوب براش بسازه
باور کن زندگی مثله یه سفر ِ ،مهم فقط اینه که همسفرت رو خوب بشناسی، همسفری که بدونی خوش سفره، دو در باز و بی حوصله نیست، ماشین و الباقی اونقدر مهم نیست
+
نوشته شده در بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:30 توسط یاسر
|
یادته قدیم بعضی وقتها که دلمم گرفته بود، یا حتی همین جوری، با ماشین میومدم تا سر بن بستتون و یه نگاه به خونتون مینداختم و سر و ته میکردم میرفتم؟بیشتر آخر شبها...که بعضی موقع ها کله ات رو از پنجره بیرون میاوردی واسه ام دست تکون می دادی...کار جالبی بود...امروز صبحم من این کارو کردم!دقیقا بیست دقیقه پیش سر بن بستتون بودم! سر بن بست شمام یه نفر مرده بود و حجله زده بودن براش، مثله سر کوچه ما....
همینا
+
نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:11 توسط یاسر
|
تا حالا چندین و چند بار شده که وقتی تو تاکسی هستم یا تو اتوبوس خط واحد،میشنوم که ملت موبایلشون زنگ میخوره، چه آقایون و چه خانوما،بعد حین صحبتشون به مخاطبشون میگن که من فلان جا هستم الان و....در صورتی که اونجا نیستن!مثلا میگن من میدون امام حسینم در حالیکه وسیله نقلیه تو یه خیابونه دیگه است که اصلا به اونجا راه نداره، یا میکن فلان میدونم که هنوز 20 دقیقه مونده تا به اونجا برسیم !نمی دونم...من دلیل این دروغ گفتن رو نمی فهمم!خیلی تعجب می کنم!!!آخه چرا دروغ گفتن انقدر راحت شده؟
+
نوشته شده در بیستم آذر 1386ساعت 22:53 توسط یاسر
|
Silence,the voice of distancesپ.ن: این نوشته ربطی به چیزی نداره،فقط جمله ایه که خوشم میاد ازش
+
نوشته شده در شانزدهم آذر 1386ساعت 14:56 توسط یاسر
|
امروز روز خوبی بود!بعد از مدتها دو ساعت نشستیم ور دل هم حرف زدیم،خوش گذشت خیلی،وقتی بهت نگاه میکردم انقدر ذوق میکردم که نگو!ذوق اون چشمهای خوشگلت که تو نور یکم عسلی میشه،ذوق صورت نازت،ذوق تک تک سلول هات.حیف که آخرش یادم رفت که اون گلی که واسه ات گرفته بودم بهت میدادم،تو ام یادت رفت،کاش اون اول گرفته بودیش...انقدر غصه خوردم،هی گفتم آخی ماناییم خیلی گل بنفش دوست داشت اگه میبردش خونه کلی خوشحال میشد با دیدنش
مانایی نمیدونی چقدر سخته واسه ام که با این که فاصله ام باهات فقط 30 سانتی متر نمی تونم تو آغوشم بگیرمت،که ببوسمت...واقعا به طرز وحشتناکی دلم میخواد میشد...حس نیازش رو تو سینه ام کامل حس میکنم و یه دنیا حسرتش میخورم...شاید اینجوری باید گفت که یه تمنا واسه ام شده. هر چی بگم که تو حسرتشم و نیاز دارم این جور چیزا کمه...باور کن که خیلی برام بزرگه این حس
به قول خودم به اینجام رسیده،مواظب باش وگرنه یهو یه جا میپرم بغلت میکنم بدون توجه به اطراف D:
+
نوشته شده در چهاردهم آذر 1386ساعت 19:16 توسط یاسر
|
دو،سه روزی هست که جمله ها تکرار میکنم،خوشم اومده، آخه واقعا تاثیرش رو حس میکنم،از وقتی که بهم دادیشون هر روز خوندمشون. ضمیر ناخودآگاهم درسخون تر از خودمه فکر کنم D:
دلم تنگ شده برات،دلتنگی غمناک نه ها،ذلتنگی همراه با ذوق مرگی....همه اش میای جلو چشمام بعد منم بی خیاله این که توهمه باهات حرف میزنم ،شوخی میکنم....میگم اگه دیونه بشم ولم میکنی؟ (خوب من حاضرم!تردید نکن تو جوابت، میتونی بفروشیم!! D:)
+
نوشته شده در نهم آذر 1386ساعت 19:2 توسط یاسر
|
این آخر هفته دو سری مهمون برامون اومد
امروز کلا در نقش راهنمای تور و راننده بودم براشون...
مانا بردموشون جاهایی که با هم رفتیم،اخه گلم اگه دقت کنی ما همه جاهای تاریخی این شهر رو رفتیم
من همه جا تو رو میدیدم،یاد خاطره هامون میافتادم،یاد اون اتفاق دمه غروب،تو یه کوچه قدیمی ....
بالای اون راه پله ای که با هم دو ساعت اونجا نشسته بودیمم رفتم،رفتم که خودمونو اونجا ببینم...
یه عالمه آدمو با هم دیدم...حسودیم شد،دلم میخواست با هم اومده بودیم،دلم میخواست دست تو دست هم راه میرفتیم،ذوق میکردیم از قشنگی اونجا،واسه خودمون ملت رو مسخره میکردیم و از خنکی زیاد هوا کیف میکردیم....

+
نوشته شده در دوم آذر 1386ساعت 21:12 توسط یاسر
|
من یه چند وقته درگیر میان ترم هام،درس میخونم خیر سرم،و اینکه منتظر بودم این مانا خانوم یه یاد داشت بذاره که اونم سیستمش خراب شده و نتونسته،واسه همین کم پیداییم
پی نوشت :البته من با الهامات غیبی مطلع شدم که میخواد بنویسه،به جان خودم
خلاصه این که : اینجا تعطیل نیست!!!
+
نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1386ساعت 18:57 توسط یاسر
|
اینو اینجا می نویسم چون جایی دیگه ای ندارم که بنویسم و اگه نگم هم میترکم!!! که ایشالا اومدی بخونیش تو...
با این که امروز تازه روز دومه که رفتی سفر من خفن دلم برات تنگ شده
هر لحظه میخوام مسیج بزنم و زنگ بزنم! اما هی جلوی خودمو میگیرم . میگما ! حالا خوبه که تماسم داریم و من این جوریم!! خوب چی کار کنم دیگه!من با معرفتم !!(آره جون کله ام)
زودی بیا پیشم!البته قبلش یه عالمه خوش بگذرون!!!
مراقب خودتم باش
باقی بقایت
+
نوشته شده در بیستم آبان 1386ساعت 16:19 توسط یاسر
|
دیدید این وسایل گردون شهر بازی چی حورین؟تند میچرخن و بالا پایین میشن،تو ام اصلا نمی تونی اطرافت رو خوب ببینی،کله 360 درجه رو با سرعت زیاد طی میکنی و هر زاویه رو فقط یه لحظه میبینی!سرت گیج میره!
الان منم اون جوریم!همون جوری دچار سرگیج ام!فقط سفت خودمو چسبیدم که پرت نشم.
پی نوشت 1:از بچگی از این نوع وسیله های شهر بازی خوشم نمیومد،کی چی هی آدم الکی دور خودش بچرخونن که سرش گیج بره،کیف نداره که
پی نوشت 2: به زودی پستهایی تحت عنوان درسهای زندگی از علم مکانیک رو مینوسم اینجا
+
نوشته شده در دوازدهم آبان 1386ساعت 19:11 توسط یاسر
|
خوب از قرار معلوم یاهو اسم ایران رو از لیست کشورهاش ،در موقع ثبت نام حذف کرده!مات بمب گوگلی ساختن برای این که کار کنه، دقیقا با کلید واژه Yahoo Mail به سایت
www.helloyahoo.net لینک بدید. لطفا بعد از اینکار روی لینک ها کلیک کنید تا بمب درست عمل کنه!!!
! Yahoo Mail
این مطلب رو به نقل از وبلاگ من و MS خدمتتون اعلام کردم (کلا به ذکر منبع مقیدم ذاتا!!!)
+
نوشته شده در یازدهم آبان 1386ساعت 10:14 توسط یاسر
|
بعضی آدما هستند ( هر چند کم ) که خیلی مهربونن...
بعضیا که دلشون خیلی بزرگه،قد یه دریا( گیرم که دریا هم کمه واسش)
کسایی که هر کارشون کنی،هر چی بگی بابا فلانی که بهت بد کرده،بازم خوبی هاشو میبینن
آدمایی که اگه به روشونم نمیاری ولی واقعا جلوشون کم میاری و واقعا حس میکنی چقدر روحشون بزرگتر از خودته
که دیگه انقدر نمیتونی این خوبیشونو تو دلت تنهایی نگه داری که میای تو وبلاگ مینویسی
اگه یه نفر اینجوری دور و برت هست رابطه ات رو تحت هر شرایطی باهاش حفظ کن،چون اولین نفری که سود میبره خودتی
پی نوشت: این حرفها اصلا تحویل گرفتن الکی نیست،هندونه زیر بغل گذاشتن و ماست شیرین گفتن نیست
اینا تعجب یه آدمه از شانس و لطفی که خدا بهش داشته و لطفی که یکی از بنده های همون خدا بهش داره
+
نوشته شده در پنجم آبان 1386ساعت 21:36 توسط یاسر
|
دیروز دیگه من خیلی شارژم تموم شد،زنگ زدم به مانا گفتم که برم ببینمش،2 ساعت بعد رفتم محل کارش،مانا خانومم خیلی قشنگ ازم پذیرایی کرد،تحویل گرفت،تو لیوان خودش بهم چایی داد،خیلی حس خوبی بهم دست داد.
شاید اینجا که میگم یکم معمولی به نظر بیاد که چیزی نیست اینا که،اما خوب من که دیدم با چه حسی این کارا رو میکرد واسم خیلی لذت بخش بود،آخی...بس که گله این بچه.همچین با اشتیاق از این ور به اون ور میرفت که آدم هی میخواست بگه تو رو خدا زحمت نکش.
مجددا دست شما درد نکنه،با احترامات فراوان
نکته انحرافی 1: ساعد دوتا دستم مثه این تزریقی ها کبود شده کلی،آخع سعی کردم ساعد زدن والیبال رو یاد بگیرم
نکته انحرافی 2: آهنگ evrything i do از bryan adams رو دانلود کردم،چند سال پیش گوش میدادم اما فراموش کرده بودم،الان دو دقیقه یه بار گوش میدم
نکته کنکوری مهم:
خانومم بازم ممنون
+
نوشته شده در دوم آبان 1386ساعت 11:41 توسط یاسر
|
فرهاد رو خیلی دوست دارم ها!ولی به نظرم جمعه روز خوبی بودD:
خوب امروز رفتیم با هم کوه،خیلی خوش گذشت،خیلیییییییییییییی!یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میخونید ها!
هم کوه نوردی کردیم،هم عکس گرفتیم،هم خندیدم...خلاصه جوره جور بود همه چی!خدا رو شکر،این خدای ما خیلی با معرفته،من مخلصشم هستم با اینکه بنده بدی ام واسه اش،اما واقعا خیلی دوسش دارم،خیلی بهم فاز میده.
دست شما هم درد نکنه مانا جان که برنامه رو ردیف کردی!راستی ،اون عکس دونفره رو خیلی دوست دارم،خیلی خوشگله!(وقتی دوتا آدم ماشاله ماشاله خوشگل تو عکس باشن همین میشه دیگه)
به قول استاد حسن: شما رو خییلی دوست دارم
+
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:3 توسط یاسر
|
خوب اینجوری بگم که نزدیک بود بمیرم اما این مانا خانومی که همراه بنده هستند در این وبلاگ،منو نجات دادن!یعنی باعث شدن نمیرم!!خوب این خودش خیلیه،نه؟
و یه تشکر ویژه به خاطر رفتار امروزتون سرکار علیه!
با سپاس فراوان
پی نوشت: عجب یاد داشته عجیب و مبهمی! ذز ضمن آشتی ام هستیم
+
نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:42 توسط یاسر
|
پرده اول:
فکر میکنم: چه قدر سخته ازش دور باشی بعد هر شبم خوابش رو ببینی و وقتی بیدار میشی دل تنگش باشی اما نتونید همو ببینید....
و میرم تا صبحونه بخورم،دست و صورتمُ نشُستم....
پرده دوم:
ادامه مطلب
+
نوشته شده در بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:36 توسط یاسر
|
پرده اول:
آخ ساعت 7:20!!!
عیب نداره با آژانس میرم!!!
7:30:
+:یه آژانس میخواستم واسه.....
-:آقای ؟
+: .... هستم
7:40:
+:آقا ببخشید چی شد این ماشین واسه آدرسه....؟
&:الان میفرستم،شرمنده
7:50:
+:خانوم این آژنس چی شد؟سومین بار زنگ میزنم!!!
-:فرستادم براتون
8:00:
ادامه مطلب
+
نوشته شده در بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:16 توسط یاسر
|
پرده اول:
*:چه آرزویی داری؟ مربوط به الان باشه و نشدنی هم نباشه
یه آرزو که من توش نباشم
مثلا اینم نباشه که پیش من باشی
+: نمیدونم،من آرزوی اینجوری ندارم،
*:فکر کن!
+:شاید دلم میخواد برم مکه،همین امشب،همین الان
*:خوبه.....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:41 توسط یاسر
|
خوب همین جوری یه موقع ها آدم دلش میگیره،شانسم پا میده چیزای دیگه ام پیش میاد،خود آدمم خنگ بازی در میاره دیگه بساط دیپرسشن جور جور میشه،تازه فردا جمعه ام هست،من جمعه ها رو دوست ندارم....
خوش باشی ایشالا همیشه و همه جا
+
نوشته شده در نوزدهم مهر 1386ساعت 21:53 توسط یاسر
|