تبليغاتX
همسایه،چیزهایی امشب به یادم می آید
اگه یه آدم بی عرضه ی مسخره دیدین که همه جور شعار در مورد دوست داشتن مانا میده ولی حتی عرضه ی یه معذرت خواهی درست حسابی رو نداره اون یاسره

اگه یکی رو دیدین که پنجاه بار به هزار زبون بهش گفتن که:"این ناراحتی که تموم شد ولی اگه یه وقت دیگه پیش اومد حداقل بلد باش چهار تا شاخه گل بخر"، اونوقت بازم مثل بز نگاتون میکنه و هیچ غلطی هم نمیکنه اون یاسره

اگه یکی رو دیدین که میگه عاشق مانا ست ولی واسه تولد مانا منتظره که مانا بهش بگه چیکار کن و چی بخر ،اون یاسره

اگه یکی رو دیدین که یه شب کلی قول میده و میگه دیگه اشتباهشو فهمیده ولی از فرداش حتی یه تکون کوچیکم به خودش نمیده و مو به مو روال قبلیشو ادامه میده،اون یاسره

اگه یکی رو دیدید که همیشه فکر میکنه حق با خودشه اون یاسره

اگه یکی رو دیدید که مثلا زنگ زده به مانا که بگه "چه مرگته؟"، ولی همش داره خودش در باب بی گناهی خودش سخنرانی میکنه،اون یاسره

اگه یکی رو دیدید که از مانا می پرسه چرا ناراحتی؟ اونوقت اصلا گوش نمیده و می پره وسط حرفش و همش منتظره که نوبت خودش بشه تا سخنرانیشو شروع کنه اون یاسره

اگه یکی رو دیدید که دو روز یه بار اشتباهشو می فهمه و قراره عوض شه ولی همونقدر عوض میشه که این صندلی ، اون یاسره

اگه یکی رو دیدین که به هزار زبون واسش توضیح میدین که چه غلطی بکنه و ادعا می کنه که فهمیده ولی رسما یه قدم هم بر نمیداره اون یاسره

اگه یکی رو دیدین که وقتی یه کاری می کنه که صد در صد مقصره به جای منت کشی و معذرت خواهی و جبران ،دعوا هم داره و طلبکارم هست اون یاسره

اگه یکی رو دیدین که کارای اشتباهش بعد از دوروز تو ذهنش کاملا خوب و گل و بلبل میشه و اگه بخواد تعریفش کنه کاملا تو قضیه خودشو بی گناه کرده اون یاسره

 

اگه یکی رو دیدید که مثل سگ پشیمونه از اینکه پنج سال از عمرشو گذاشته پای یه آدم نفهم، اون ماناست

+ نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:12 توسط مانا |

 

پیرمرد بیشتر از صد سال داشت،از زندگی خسته شده بود و مدتها بود که آرزوی مرگ می کرد.همیشه به اواخر زمستان که می رسیدیم آه می کشید و با حسرت میگفت: "وقتی آدم تو زمستون نمرد ، تو بهار دیگه نمی میره"...به نوعی به حکایت من شبیه ِ،همیشه فکر کردم "با هم بودنِ جدی" باید توی پائیز و زمستون اتفاق بیفته و اگه نیفتاد دیگه توی بهار و تابستون اتفاق نمی افته و خب وقتی از ایندو فصل گذشت دیگه برام مهم نیست که چه اتفاقی می افته...احمقانه است،میدونم...

+ نوشته شده در هجدهم بهمن 1387ساعت 14:26 توسط مانا |

 

- نشسته ام تو اتاقم و دارم درس میخونم ، داره برف میاد،کلی دلم میخواد برم بیرون ولی این درسه نمیذاره، بعد یهو یکی زنگ درو میزنه...یه دوست قدیمیه که دو سه ساله هیچ خبری ازش ندارم با شوهرش،اومدن دنبالم که بریم بیرون! ...اینو میگن معجزه ی روزای برفی! 

- اصلا این امتحانا شده پر از معجزه ، بازم دارم درس میخونم که یهو موبایلم زنگ میخوره ، یه دوست قدیمی ِ دیگه است.. میگه: من الان تو مغازه ی کاموا فروشی ام، دوست داری شال گردنی که میخام واست ببافم  چه رنگی باشه؟؟.....وااای من عاشق این هدیه هایِ مهربون بی مناسبتم! 

- یکی از دوستام بهم یه گلدون کوچولوی کاکتوس هدیه داده، اسم کاکتوسم "آقای سیروس" ه ِ !     اینقدر این آقای سیروس باوقاره که نمیدونید! 

- صدای بابام میاد که هی به مامانم میگه:"شناسنامه ی مانا کجاست؟شناسنامه ی مانا کجاست؟!"...بهش میگم:"بابا میخوای سورپریزم کنی؟نکنه قراره بری عقدم کنی؟!فقط حواستو جمع کن که خوش تیپ باشه!" فرداش یه خواستگار تلفن میزنه خونمون، بابام میگه :"بیا! اینم سورپریزم!" 

- خب! به هیشکی نگید، ولی خواستگاری که تلفن زد مامان یاسر بود....

+ نوشته شده در نهم بهمن 1387ساعت 14:52 توسط مانا |

 

از تیر چوبی برق،

ذره ذره و با بدبختی خود را بالا می کشم!

پلیس در سوتش میدمد!

به پائین نگاه می کنم و خوب میدانم آن دایره ی کوچک چگونه با فوت در کاسه می چرخد!

به پائین نگاه می کنم،

سرم گیج میرود!

از این همه آدم!

از اینهمه کیف!

از این همه افاده های چرک پنهان!

وهمان طور قبل از یقین خودم

آژیر رعب انگیز ماشین های آتش نشانی به صدا در آمدند،

چشم به هم زدنی مرا پائین می آورند!

با همان لحن که سگ های چرک را فراری می دهند!

تا نیمه عمود...سرخ ِ خون هر دودست من است!

با خود می اندیشم :تراشه ها از شما مهربان ترند!

ای کاش این همه عاقل نبودید!

وبعد

کشان کشان مرا به سمتی بردند....

اون بالا چیکار داشتی پسر جان؟!

فقط با انگشتم به سیم ها اشاره ای کردم

و همه خندیدند!

بله؟!

وباز همه خندیدند!

هیچ کدامشان نمی فهمید،

پری که به سیم ها چسبیده تورا به یاد من آورده است!

سربه زیر می اندازم تا کسی اشک هایم را نبیند!

در نگاه ِ دوباره،

باد تو را به سمتی نا معلوم برده بود!...

 

 

پ.ن:شعر از حسین پناهی

+ نوشته شده در یکم بهمن 1387ساعت 20:39 توسط مانا

 

با نسرین (دوستم)تصمیم گرفتیم که واسه عید نوروز بریم بوشهر.هیچکدوم هیچ دوست یا آشنای بوشهری نداریم و نمیدونیم یه سری اطلاعات لازم رو باید از کجا بدست بیاریم..من یهو یکی از این لامپا بالای سرم روشن میشه و میرم تو گوگل "بوشهر" رو سرچ می کنم! چندتا صفحه ی اول همش سایت های اداری بوشهره ، اولین وبلاگی که توسط یه بوشهری نوشته میشه وبلاگ "بوشهری" هست با آدرس

http://www.boushehri.blogfa.com /

(بعله! میدونم که میتونم لینکشو یه جور دیگه هم بدم ولی عصبانی ام ازش و حوصله ندارم) ، خلاصه اینکه وبلاگو باز می کنم و می بینم تو معرفیش نوشته:" این وبلاگ فقط جهت اطلاع رسانی و شناسایی فرهنگ وهنر سرزمینم بوشهره" ، خلاصه که کلی ظاهر وبلاگ حس اطلاع رسانی داره و آقاهه هم به نظر زن و بچه دار و بزرگه و اینا .بعد من گردن شکسته چیکار می کنم؟ خب معلومه! خوشحال میشم که به به! اینجا میتونم جواب سوالام رو بگیرم.حالا سوالام چیه؟ اینکه چه جاهایی واسه اسکان خوبه و جاهای دیدنی که برای یه مسافرت سه چهار روزه پیشنهاد میدن چیه و اولویت بندیمون کجا ها باشه و از این چیزا! ...بعد چی جواب می گیرم؟ اینکه :"فكر نميكني بايد اين سوالت رو از اين همه دختر وبلاگنويس بوشهري بپرسي نه يه مرد!!"....یعنی این دقیقا جواب این آقاست!  یعنی من الان میخوام منفجر شم که هنوز آدمایی هستن که هر سوال ساده ای رو زنونه مردونه می کنن.یعنی این آقا نمیتونه به عنوان یه بوشهری جواب من هموطن رو بده که خیلی جدی چندتا سوال پرسیدم، چرا؟ چون من یه زنم! باید برم از هم جنسای خودم سوال بپرسم وگرنه استغفرالله اسلام به خطر میافته خب! حالا جالبیش اینه که من بعد از پیدا کردن این آقا کلی با سرچ کلمات مختلف سعی کردم یه دخترم پیدا کنم ولی از "اینهمه"دختر وبلاگ نویس بوشهری که این برادر گفتن هیچی ندیدم...آره! خیلی عصبانی ام...آدم متاسف میشه که یکی تو معرفی وبلاگش بنویسه این وبلاگ واسه اطلاع رسانیه ولی در اصل منظورش این باشه که هدفش اطلاع رسانی به مردهاست مثلا! توروخدا شما بگین مسخره نیست که یکی ازت چندتا سوال از شهرت بکنه بعد بهش بگی چون شما زنی برو از زنا بپرس! خیلی عصبانی ام...فکر می کنم به نوعی بهم توهین شده...

بعدا نوشت: یک آدم بیمار تمام این جنجال رو به راه انداخت.اون پیام خصوصی از طرف نویسنده ی وبلاگ ذکر شده نبوده و همچنین کامنتی به اسم مریم خانومی هم توسط مریم خانومی تکذیب شد......یک سو تفاهم خیلی بزرگ! ...در ضمن تشکر از  آقای امیری(نویسنده ی وبلاگ بوشهری) برای اطلاعات خوبی که در اختیار من گذاشتن...

+ نوشته شده در بیست و چهارم دی 1387ساعت 19:36 توسط مانا |

 

گیریم که تصمیم گرفته باشم بعد از این امتحانای لعنتی یه عالمه تغییر کنم.گیریم که پای تصمیمم می مونم و میرم این موهای لخت رو از قهوه ای بودن یه دست در میارم، که بالاخره تنبلی رو میذارم کنار و یه شلوار جین نو بجای این  کهنه هه می خرم،که وقت می کنم برم این ابروهای مسخره م رو بردارم و هی امروز و فردا نمیکنم،گیریم که بالاخره میرم اون آل استار سبزه رو می خرم ،اون شال منگوله داره هم همینطور،گیریم که همه ی سعی مو واسه اینکه از این حالت مسخره بیام بیرون انجام میدم...ولی چه فایده..چه فایده وقتی دلم کپک زده، اون ته تهش، جایی که دستم بهش نمیرسه...

+ نوشته شده در نوزدهم دی 1387ساعت 16:42 توسط مانا |

عمود به تختم خوابیدم و پاهامو گذاشتم بغل دیوار.جزوه تو دستمه و سعی می کنم درس بخونم ...

یاد مارال و نی نی ش می افتم که مریضه، که وقتی از درد دست و پاهای فسقلیش می لرزه و جیغ میکشه من و مارال هم میشینیم بالای سرشو گریه می کنیم.یاد یاسر می افتم که جدیدا هی سرم داد می کشه ، که یه عالمه کارای بد کرده تو این یکی دو هفته ولی بازم به جای مهربون بودن با یه حالت حق به جانب بداخلاقی می کنه!یاد اون بچه هه می افتم که تیر خورده بود وسط سینه ش. یاد خواهر زاده ی دو ساله ی دوستم که خیلی راحت مرد و من هنوز یادمه که وقتی خاله شو تو لباس عروس دیده بود با چه ذوقی دورش بدو بدو میکرد و " آله، آله"میکرد.یاد بابای ابوالفضل می افتم که چه راحت کشتنش ، با چاقو.یاد شرایط افتضاح یاسر می افتم که نه سربازی رفته نه کار داره نه هیچی.یاد بابام می افتم که چقدر جدیدا دل نازک شده و گریه می کنه.یاد دوستم می افتم که چقدر فکر می کردم دوستیم و نبودیم...فکرم همه جا میره جز درس و امتحان .....واای امتحان!

 

پ.ن:این وبلاگو دو تا آدم مختلف می نویسن.پس واستون عجیب نباشه که یکی شون یه پست در مورد غزه بذاره و یکی شون یه لینک یه کم متفاوت تر بذاره گوشه ی وبلاگ

+ نوشته شده در یازدهم دی 1387ساعت 13:55 توسط مانا |

 

پنج سال گذشته ، حالا تو هی بگو چهار سال و خورده ای..برای من که هیچوقت تاریخ اتفاقای مهم به یادم نمیمونه میشه پنج سال...از سال هشتاد و دو تا حالا...پنج سال باهم خندیدن ، با هم غصه خوردن ، با هم دعوا کردن ..باهم رشد کردن...

حتما می پرسی چرا دارم اینا رو میگم،آره؟....آخه میدونی؟ دارم مقدمه چینی می کنم...مقدمه چینی میکنم که بگم خسته شدم از این وضع...مقدمه چینی میکنم که بگم انگار دیگه تحمل این وضعو ندارم... انگار دیگه دلم نمیخواد یواشکی همو ببینیم ، یواشکی تلفن حرف بزنیم،یواشکی قدم بزنیم،یواشکی بخندیم،یواشکی گریه کنیم...گیریم که مامان بابای من تو رو میشناسن ولی بازم همه چی یواشکیه ، نیست؟ اگه یواشکی نبود که من نباید غصه میخوردم که نمیتونیم بریم زیر بارون نم نم راه بریم ، اگه یواشکی نبود که حسودیم نمیشد به اونایی که دست همو گرفتنو هی خیابونا رو گز می کنن، به اونایی که میرن تو برفا غلت میزنن واسه خودشون...به همه چی...اصلا دارم حسود میشم انگار...خب واسه منی که هیچوقت به هیشکی حسودیم نمیشده این خیلی عجیبه ، یه اتفاق مهمه..بفهم اینو ،خب؟...ببین!خسته شدم...نه از اون "خسته شدم"های آبکی که آدم یه وقتایی میگه، منظورم از اون "خسته شدم"هاست که توش افسردگی داره ، که هی دلت به حال خودت میسوزه ، که هی ته دلت میگی خوش به حال بقیه...از اون "خسته شدم"های کش دار، که انگار میخواد بیاد واسه همیشه بچسبه بهت...از اونا که میخوای بشینی یه گوشه و هی واسه خودت آه بکشی ، اصلا هم از این حال و هوا نیای بیرون...فکر کنم باید همینجا این غرغرا رو تمومش کنم مگه نه؟ وگرنه تا هزار صفحه حرف و نق دارم که ادامه بدم...بهتره فرض کنیم همه چی واسه ی این پائیزه ، واسه این هوای ابریه ، وواسه بارون نم نمه ....تمومش میکنم پس،مثل همیشه....تو هم فراموششون کن،مثل همیشه....

 

+ نوشته شده در هجدهم آذر 1387ساعت 0:6 توسط مانا |

 

- من خاله شدم، رفتیم بیمارستان دیدن نی نی و مارال..همه داریم سر اینکه اسم بچه رو چی بذاریم شوخی می کنیم ،بعد من یهو با خوشحالی به پدر شوهر مارال میگم: اسمشو بذاریم "نعمت "که با فامیلش ست شه..."نعمت نعمتی"...پدر شوهر مارال می خنده و میگه :بعله مانا خانوم اسم پدر منم نعمت الله نعمتی بوده!

-  دارم میرم سر کلاس..یهو می بینم پسر همکلاسی داره با یه لبخند پت و پهن میاد جلو...با تصوراتی که از دانشگاه قبلیم دارم این کار فقط یک معنی داره،که میخواد بیاد سلام علیک کنه و یه چیزی بپرسه مثلا!، اونوقت آقای همکلاسی چیکار می کنه؟..همینجوری میاد و میاد تا بیخ بنده و یه متلکی می پرونه و میره!!

- این دانشگاه جدید دیگه ته دانشگاست!...نشستیم سر کلاس،یکی دیگه از آقاهای همکلاسی نشسته کنارم،یه کاغذ گنده گذاشته جلوش و داره گنده گنده اسم خودش و دوستاشو می نویسه، هی هم میگیره طرف من که ببینم! بعد تازه جالبیش اینه که دوستش از پشت سر میزنه بهش و میگه: خاک تو سرت، اسم به چه درد می خوره؟شمارمونو بنویس!..ما کماکان همکلاسی هستیم!

- توی کلاسمون چهارتا دختریم و بقیه پسرن...پسرا همه دوره کارشناسیشونم توی همین دانشگاه بودن و به همه ی سوراخ سنبه های دانشگاه آشنا ان ..ما دخترا هیچکدوممون لیسانسو تو این دانشگاه نبودیم، واسه همین همش داریم گم میشیم!...مثلا نشستیم سر کلاس منتظر استاد،یهو یکی از پسرا  میپره تو کلاس و میگه:کلاس توی سالن کنفرانس شماره ی فلانه...بعدم یهو همشون غیب میشن!! ما هم هی گم میشیم و آخرشم پسرا مجبور میشن بیان پیدامون کنن! ...یه استادی هم داریم که اینجور وقتا میگه : من به این پسرا میگم این وخترا ظریفن(!؟) ، لطیفن(؟!) ، شما باید مواظبشون باشید!!!!!(احتمالا منظورش از لطیف همون عقب مونده ذهنیه!)

-یه پسره ی کوررنگ هست که منو دوس داره!.. من یه ژاکت "آب اناری" دارم،ظهرا که از شرکت میام بیرون همیشه یه پسره هست که داد میزنه: این ژاکت نارنجیه مال منه!!

-یه استاد داریم که سر کلاس با این عناوین صدامون میزنه: "کت سفید قشنگه" ،  "گل پسر ِ بنفش" ،  "خانوم گل ِجلویی" ،" شمالی پسر ِخوشتیپ"!!

- همکارم واسه سفارش مواد تلفن میزنه به یه آقای تولیدکننده ی چهل ، پنجاه ساله...ننشناختتش ، داره توضیحاتشو تند تند و پشت هم میگه که  یهو آقای متشخص میگه :" کوفت مهندس! منو نشناختی؟"!!!!!...سوتی عظیمی بود واسه اون آقاهه...گوشی رو که گذاشت تا نیم ساعت می خندیدیم!

-یه پسره بیست و دو،سه ساله به عنوان خدمتکار اومده بود شرکت ... اولاش خیلی دلم به حالش میسوخت و هی سعی داشتم که باهاش خیلی با ادبانه حرف بزنم و یه جوری ازش بخوام کارا رو بکنه که غرورش جریحه دار نشه ، اونوقت پسره عین بز رفتار می کرد، هی جواب نمیداد هرچی بهش میگفتم...بعدش از وقتی که شروع کردم یه جورایی با لحن "دستور دادن" باهاش حرف بزنم اینقدر با ادب شد ،اینقدر رفتارش خوب شد...خیلی دردناکه ولی انگار دلیل موقعیت بد بعضی ها خودشونن

-اینقدر لذت بخشه که برادر زاده ی فسقلیت از دور بدو بدو بیاد و یکی از پاهاتو بگیره تو بغلش(سرشم تا بالای زانوت بیشتر نباشه)و به خیال خودش تو رو تو محکم تو آغوش گرفته!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در هفتم آذر 1387ساعت 17:57 توسط مانا |

 

مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق شود؟ عشق ابدی فقط حرف است.پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد، اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است ، یک دفعه،یک جایی ، می بیند که دلش ،ته دلش ، برای یکی دیگر هم می لرزد.اگر با وفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند.اگر بی وفا باشد ، می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند.هیچکس حکمتش را نمیداند ...حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را ، یکی را باید انتخاب کند. فرار ندارد...

 

 

 

"شاهدخت سرزمین ابدیت" آرش حجازی

 

+ نوشته شده در بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:7 توسط مانا |

 

چه پائيز بي خاصيتي شده امسال واسم....نه رو برگاي خش خشي راه رفتم ، نه بارون نم نم زده تو صورتم ، نه تو هواي ابري يه عالمه قدم زدم ... تازه  هيشكي هم تو ذهنم واسه همراهي كردن كانديد نكردم!...نه كه هواي تنها رفتن به سرم زده باشه ، فقط انگار هيشكي نيست كه با اون بودن برام لذت بخش باشه...اصلا انگارلج كردم با همه ...با همه اي كه منو دوست ندارن ...از اين پائيز فقط عصراي بي رنگ و دلگير اتاقم رسيده به من....شدم عين اين پيرزنا كه ميشينن فقط فكر و خيالاي عجيب و بدبينانه مي كنن ، كاش حداقل بشينم يه شال گردن رنگ رنگي بلند  ببافم تو اين همه بي رنگي ....

 

 

  

پ.ن: خدايا ميشه اون مداد رنگيهاتو از گنجه بياري بيرون و اين گوشه اي كه منو كشيدي يه كم رنگي كني؟!

 

+ نوشته شده در بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:52 توسط مانا |

 

مادر بزرگ ؟

گم كرده ام در هياهوي شهر

آن نظر بند سبز را ،

كه در كودكي بسته بودي به بازوي من !

در اولين حمله ي ناگهاني تاتار عشق ،

خمره ي دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شكست!

دستم به دست دوست ماند ،

پايم به پاي راه رفت !

من چشم خورده ام !

من چشم خورده ام!

من تكه تكه از دست رفته ام ،

در روز روز زندگاني ام!

 

 

 

 

"حسين پناهي"

 

+ نوشته شده در یکم مهر 1387ساعت 18:9 توسط مانا |

 

سرمو چسبوندم به در تاكسي و دارم به مغازه ها نگاه مي كنم….يهو يه مغازه ي فسقلي زشت    مي بينم كه هم اسم توئه…"ياسر"…همينجوري بي دليل توي دلم قند آب ميشه!

براي من تا 14، 15 سالگي اسم "ياسر" مترادف بود با همبازي دوران كودكي ، پسر همسايه ي لوس و بي ادب كه هميشه موهاي من رو مي كشيد!  بعد از اون "ياسر" پسر يكي از فاميل هاي دور بود كه لاغر و عينكي بود و به هر دري ميزد تا جلوي من خودشو باحال و قوي و زرنگ و مرموز نشون بده !... از ترم اول دانشگاه اسم "ياسر"براي من مترادف شد با هم ورودي فضول ام آقاي "ياسر الف" ، كه "زبل خان" بود از بس كه اينجا و اونجا و همه جا حضور داشت!....از سال دوم دانشگاه اما "ياسر" فقط تو بودي ، فقط!  اونقدر كه ديگه نه "زبل خان" ياسر بود، نه فاميل دور عينكي  و نه پسر لوس همسايه…. چهار ساله كه همه ي "ياسر" ها تو هستي…"ياسر"هاي روي بسته هاي كلوچه ، "ياسر "هاي خواننده ي ايران موزيك ، "ياسر"هاي  نوشته شده روي در آژانس ، "ياسر" هاي جواب سوال هاي جدول،… همه ي ياسر ها…

 

+ نوشته شده در نهم شهریور 1387ساعت 16:42 توسط مانا |

 

- خوابيدم،مثل جوجه ها مياد تو بغلم و هي دستاي كوچولوشو ميكشه رو بازوم ،ميگه :خاله دستاتو دوس دارم، بعدشم ميگه :خاله نگاه كن!دستام ديگه داره اندازه ي تو ميشه ها!!.....ياد تو مي افتم كه دستامو ميگرفتي تو دستاتو مي گفتي :"دستاي فسقليشو نگاه! تو مشت جا ميشه!"

 

-  داريم با فهيمه(همون دوستم كه تو دوستش نداري!) از خيابون رد ميشيم ، يهو يه موتوري از بيخمون رد ميشه ،ميترسه و دستامو ميگيره ، ميگه :" دستات نرمه ، جون ميده واسه تو دست گرفتن! " ....ياد تو مي افتم وقتي واسه اولين بار دستمو گرفتي و من هول شدم!

 

- برادر زاده ي دو سال و نيمم تحت تاثير سي دي هاي كارتونيش بهم ميگه :" با من ازدباج ميكني عمه؟!"....خب از بس اين بچه خوردنيه پيشنهادش وسوسه برانگيزه ولي خيالت راحت باشه ،من بهت وفادارم!!

 

-   از بانك كه ميايم بيرون ثريا ميگه پسره ي باجه ي سه چه دستاي كشيده ي قشنگي داشت....من تو دلم ميگم : من يكيشو دارم،خيلي بهتر از اين!

 

  

-  ميبيني؟ بدجوري چسبيدي به فكرم!

 

+ نوشته شده در یکم شهریور 1387ساعت 14:24 توسط مانا |

 

اين پست  خطاب به تو ئه...تويي كه به قول خودت يه وبلاگ افشاگري راه انداختي..آره!تو رو ميگم!تو كه آدرس وبلاگ ترانه رو دزديدي!..تو كه وبلاگ ما و چند تا وبلاگ ديگه رو به ليست وبلاگاي كنار صفحه ت اضافه كردي و اسم همه رو هم به سليقه ي عجيب خودت تغيير دادي...با تو ام.... ازت بدم مياد....بدم مياد كه هر دفعه رو لينك ترانه كليك مي كنم كه ببينم از خر شيطون اومده پائين يا نه وبلاگ تو باز ميشه...بدم مياد كه هر دفعه يه چيزي تو اون وبلاگت مي نويسي مياي خبر ميدي كه آپديت شدي ...بدم مياد كه فكر مي كني كلي داري افشاگري مي كني و لابد كار خيلي خوبي هم مي كني ....بدم مياد كه به خاطر تو بايد لينك ترانه رو از كنار صفحه م بردارم ...ازت بدم مياد...لطفا ديگه اين طرفا نيا...لطفا لينك ما رو از كنار صفحه ت بردار...لطفا كمي به كارات فكر كن....

 

 

 

 

 

 

پ.ن:ترانه!يه چيزي بگو...بسه ديگه!بيا

 

+ نوشته شده در سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:52 توسط مانا |

 

 

 

دوست من

دنیا مدتهاست که عوض شده

مدتهاست که

" دوستت دارم "

تنها یک جمله است

با دو کلمه

و نه بیشتر

مثل خیلی جملات دیگر

با کلمات بیشتر

مثل اینکه می شنوی

" یک مرد از گرسنگی مرد "

که یک جمله است

با پنج کلمه

و نه بیشتر

 

دنیا مدتهاست که عوض شده

دوست من

شهر پر شده از آدم

و پیتزا

و چراغ

و چکمه

و دوستت دارم

و خیلی جملات دیگر

که فقط یک جمله اند

و نه بیشتر

دوست من

 

 

 

 

 

 

پ.ن:  شعر از وبلاگ جايي براي زندگي (نميدونم شاعرش همون نويسنده ي وبلاگه يا نه )

 

+ نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 14:10 توسط مانا |

 

مهم نيست كه فردا فقط روز پدره يا روز مرد هم هست، مهم اينه كه واسه من قرار بوده بشه يه روز همراه با غافلگير كردن تو ، قرار بوده بيست تا شاخه رز سفيد با ساقه هاي بلند بگيرم دستم و بيام در خونتونو بزنم...راستي فردا كجايي؟..الان كه تو راهي پس يعني  فردا وقتي كه قرار بود تو خونه باشي و درو رو من باز كني  پيش مامان باباتي ... شايد داري درو واسه يه مهمون باز مي كني ،مهموني كه من نيستم...من اون موقع نشستم تو اتاقم و حتما سرم درد مي كنه ..يا شايد  دراز كشيدم و به سقف نگاه مي كنم كه سفيده ،مثل يه عالمه رز سفيد بيخ هم ... تازه موضوع كه فقط اين نيست ، موضوع اينه كه من مجبور شدم بدو بدو برم واست گل بخرم و يه جا هول هولكي بدم بهت و بعدشم اخمو باشم و تو هم منو اخمو تر كني و من لجم بگيره از خودم و اينجوري گل خريدنم، از تو و جمله هايي كه دقيقا بدترين جمله بندي در اون موقعيته... يه وقتايي فكر مي كنم خيلي از حرفام يه بازيه ، بازي با كلمات ، من يه ماسك زشت ميزنم بعد هي خدا خدا مي كنم كه تو گولشو نخوري!...بازي اي كه يه رمز داره كه دلم ميخواد پيداش كني ... بازي اي كه تو هيچوقت بلد نيستي ، اونوقت هردوتامون ميسوزيم...

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22:54 توسط مانا |

 

 

 

 لب هايي به سرخي گل سرخ نداشتم ،

 موهايي مثل آبشار طلا نداشتم ،

 چشم هاي آبي براق نداشتم ،

 صداي دلنشين نداشتم...

 

اين شد كه هيچ شاهزاده اي به عشقم با ديو هفت سر نجنگيد

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1387ساعت 14:10 توسط مانا |

 

پيمانه دعوتم كرده كه بازي كنم...بازي "پز دادن"!

خب! بفرمائيد،اينم از پز دادناي من :

 

- پز ميدم واسه اينكه سه تا فرشته ي كوچولو تو خانواده داريم كه ميتونم باهاشون كلي بازي كنم.ميتونم گرگ شم و بگيرمشوم.ميتونم چرخ و فلك شم و بچرخونمشون.ميتونم مغازه دار و مامان و بچه شون باشم،ميتونم ساعت ها بشينم و كاردستي درست كنم.ميتونيم باهم مثل باربي ها برقصيم و كلي چيزاي ديگه

 

- پز ميدم واسه اينكه بچه ها منو دوست دارن حتي اگه با هزار جور اخم و تخم بشينم يه گوشه!

 

-  پز ميدم واسه اينكه سنگ صبور خيلي هام و آدماي زيادي ،چه دختر چه پسر ،دوست دارن باهام درد دل و مشورت كنن

 

-  پز ميدم واسه اينكه به كسي حسودي نمي كنم

 

-  پز ميدم واسه اينكه عاشق مطالعه ام و هرماه حتما براي خودم سهميه ي كتاب در نظر مي گيرم

 

-  پز ميدم واسه اينكه توي دوران راهنمايي و دبيرستان حسابي شيطوني كردم ولي دنبال پسر بازي نبودم!

 

-  پز ميدم واسه اينكه با خدا مثل يه نوه و مامان بزرگيم...راحت و نزديك

 

-  پز ميدم واسه اينكه 2تا دوست خيلي صميمي دارم كه مي تونم ساعت ها و ساعت ها باهاشون از   ته دل بخندم!

 

-  پز ميدم واسه اينكه از نظر كاري از خيلي از هم دوره اي هام جلوترم

 

-  پز ميدم واسه اينكه با خوب و درست كار كردن و بدون پارتي بازي به جايي رسيدم كه آقايون سرمايه دار بازاري جلوم گردنشونو كج مي كنن تا كارشونو زودتر راه بندازم!! (بدجنسم؟؟)

 

-  پز ميدم واسه اينكه خدا بهم جسم و ظاهري مطابق ميلم داده

 

-  پز ميدم واسه اينكه توي دوره اي دو يا سه ساله توي زندگيم عاشقانه با ياسر همو دوست داشتيم و خوشي هاي كوچولو و با مزه اي داشتيم(چيزي كه متاسفانه فكر مي كنم 5.6 ماهه كه نيست)

 

-  پز ميدم واسه اينكه خواهر و برادر دوست داشتني اي دارم

 

-  پز ميدم واسه اينكه تو دانشگاه هميشه شب امتحاني بودم ولي نمره هام خوب بوده و همه ي استادا و كادر دفتري به طرز عجيبي دوستم داشتن!اونقدر كه انگار مهره ي مار داشتم! (من در كل از نظر دوستان مقاديري مهره ي مار دارم!!!)

 

- پز ميدم كه يكي رو دارم كه همه ي قشنگي هاي دنيا واسم تو دستاش خلاصه ميشه

.

.

.

 

در آخر بايد بگم كه من ترجيح ميدادم به جاي تمام اين "پز ميدم واسه اينكه" ها ، از  "سپاسگزارم براي اينكه" استفاده كنم...نه كه من آدم متواضعي باشم  ولي من ترجيح ميدادم كه به جاي پز دادن ، تشكر كنم...كه البته ترسيدم بازي بهم بخوره و من "جرزن"بشم!

.

.

.

دوست دارم ترانه و كفشدوزك رو دعوت كنم.البته اگه دوست داشته باشن

 

 

+ نوشته شده در یازدهم تیر 1387ساعت 22:13 توسط مانا |

به اون مردي فكر مي كنم كه هزار ها بار دوستم داره و معلوم نيست كجاي اين دنيا خودشو گم و گور كرده كه من تا حالا يه بارم نديدمش....

 

 

 

 

 

 

پ.ن: اون مرد حتما شباهت هايي به تو داره ، ولي اين حس اين چند روز منه،وقتي كه تو اونقدر       در گير كارها و ناراحتي هات شدي كه اندازه اي كه مي خوام دوستم نداري ، اونوقت من هي بيشتر و بيشتر بهانه مي گيرم و تو هي بيشتر و بيشتر  ناراحت ميشي

+ نوشته شده در نهم تیر 1387ساعت 16:8 توسط مانا |

 

" هيچوقت دوستت رو محك نزن!..هيچ كس رو! گاهي كسي يه عمر مراقب يه خورجين چرميه كه توش فقط پر از سنگاي رنگارنگه. ولي اون تمام مدت خيال مي كنه اون تو پر ازجواهره.چنين كسي آدم ثروتمنديه ،حتي اگه تو خورجينش فقط سنگاي شيشه اي باشه .اين آدم فقط حق نداره در خورجين رو باز كنه. خدايا اين دوستي رو از ما نگير ! آدم تقريبا باورش مي شه كه تنها نيست" *

 

 

 

 

*:  "بعضي ها هيچوقت نمي فهمن " . كورت تو خولسكي

 

+ نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:33 توسط مانا |

 

براي من شكل يك هندونه ست...يه هندونه ي گرد و قلمبه كه گوشه ي آشپزخونه نشسته و زل زده بهت....همكار جديد من شكل يك هندونه ست و وقتي صبح ها بهش سلام و صبح بخير مي گي بهت زل ميزنه و زير لب يه چيزي ميگه و قل ميخوره ميره اونطرف....اولين روزي كه مياد سر كار من صبح تا ظهر صداش ميزنم "مهديه" و اون يك كلمه هم نميگه كه اسمش مهديه نيست ، "الهامه"!...روز بعد از روي  تصادف ميفهمم كه مهديه نيست و از اون روز ميشه الهام...يك الهام هندونه اي ! ...هر روز وقت صبحانه كه ميشه كلي صداش ميزنم كه بياد صبحانه بخوره ،قل ميخوره ميره يه گوشه ي اتاق ميشينه و يه سيب گنده از كيفش مياره بيرون و تند تند گاز ميزنه، من مي مونم و خيارايي كه پوست گرفتم و گردو و پنير! ...سعي مي كنم اعصابم از دستش خورد نشه....ميشينم روي صندلي و سرمو گرم ميكنم به گزارشا و زونكناي رنگي خوشگلم...اونوقت تو مياي تو ذهنم كه برعكس اين الهام هندونه اي مثل مداد ميموني...لاغر.... از دست هر دوتون حرص ميخورم...

+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:28 توسط مانا |

 

به تو خيانت كردم...همين جا...توي همين اتاق...با همه ي كسايي كه يه روزي عاشقم بودن.....تك تكشون رو از توي گذشته ها بيرون كشيدم و عاشقشون شدم...سرمو گذاشتم رو شونه هاشون و اجازه دادم موهامو نوازش كنن..تو بغل همشون آروم شدم...منو لبريز ار حس "دوست داشته شدن"كردن...سبك شدم...

 

 

 

 

 

 

 

" اينجا يم

بر تلي از خاكستر!

پا بر تيغ مي كشم و

به فريب هرصداي دور

دستمال سرخ دلم را تكان ميدهم"

 

 

 

 

 

 

پ.ن:شعر از حسيت پناهي

 

 

+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 توسط مانا |

 

شنبه:

من نگرانيمو بهش ميگم، انتظار دارم نگراني رو ازم دور كنه...انتظار هر جوابي دارم جز اون كه ميگه.ناراحت ميشم.عصباني ميشم.دعوا دارم.نميفهمتم.خسته ام از توضيح دادن مداوم خودم....

ميگه به من مربوط نيست...دوتا خانواده مشكلي ندارن..من چيكاره ام پس؟

سرم سوت ميكشه....چه انتظاراي احمقانه اي دارم...مشكل از خودمه،ميدونم

 

يك شنبه:

حس مي كنم همه ي كارا براش سخته...حتي اگه واسه انجام دادنش دو سال وقت داشته باشه...هميشه "سعي مي كنه" و "سعي مي كنه" ولي كوچيكترين اتفاقي نمي افته ..

هميشه بايد دركش كنم

بغض؟...درد؟...اسم اين لعنتي چيه؟

 

دوشنبه:

قراره بيادوببينمش،يك ساعت هر لحظه منتظرم كه ماشين دوستشو ببينم،حواسم به حرفاي مارال نيست.....

نمياد

سه شنبه :

 

دوساله كه ميخوام "عقايد يك دلقك" رو بخونم...بالاخره مي خرمش ... خيلي لذت مي برم از خوندنش. تا به حال خوندن هيچ كتابي رو اينقدر طول ندادم...دو ماهه كه دارم ميخونمش و تمومش نميكنم..يه جور مزه مزه كردن انگار..اونقدر سطر سطرش برام دوستداشتنيه كه هيچ عجله اي براي به آخر رسيدنشم ندارم....

تنها دلخوشي من تو اين چند روز همين كتابه

 

چهارشنبه:

 

سخته كه بعد از چهارسال تحمل كردن همه ي اتفاقا بهت بگه تو اون مدت كه از ناراحتي هات گفتي داشتي براي جدايي مقدمه چيني مي كردي...

 

سخته كه ساعت ها منتظر يه مسيج باشي..اونم وقتي اونقدر منتظري كه هي گوشيتو چك مي كني و مطمئني كه مياد...

نمياد ...

 

 

سكوت...سكوت....درد........

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:5 توسط مانا

 

پسره يه بساط جلوش پهن كرده با چندتايي سنگ كه هر كدومشون يه رنگ و يه اندازه اي هستن...به خودش هم هزار جور سنگ آويزون كرده...برامون كلي از خواص فوق العاده و دارويي سنگها مي گه ...ما گوش ميديم و تو دلمون بهش مي خنديم و باور نمي كنيم..فكر مي كنيم يه چيزي تو مايه هاي "سنگ ماه تولد" هست كه هر گوشه و كناري مي فروشنش..... چندتا ازسنگاشو مي خريم واسه گردنبند...من يه سنگ سفيد با دايره هاي قرمز و طوسي و مشكي خريدم ...پسره يه جا وسط حرفاش ميگه كه اين سنگه به مرور با توجه به اينكه دست كي باشه دايره هاي روش كوچيك بزرگ ميشن و تغيير رنگ ميدن...ما با خودمون فكر مي كنيم كه اين ديگه از اون حرفاست!...باور نمي كنيم و بعدش با هم به ريش طرف مي خنديم و از حماقت خودمون مي گيم كه اين همه پول واسه سنگاي فسقلي لوس داديم!....بقيه رو نميدونم ولي من سنگمو همونجوري ميندازم تو كيفم و اصلا يادم ميره چنين چيزي هم داشتم...سه چهار هفته بعدش پيداش مي كنم ... از تعجب شاخ در ميارم....رنگ سنگ و دايره هاش تغيير كرده...بعد يادم مياد كه پسره گفته چند وقت يه بار بندازيتش تو آب نمك....اين بارم رنگ و اندازه ي دايره هاي سنگ تغيير مي كنه!! ..ميندازمش گردنم و بعد از يه روز باز يه شكل ديگه ست!!!.........دارم كم كم به افسانه بودن لوبياي سحرآميزم شك مي كنم....

+ نوشته شده در شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:54 توسط مانا |


 

به عقيده ي برخي از نويسندگان بناي كاشان به امر زبيده خاتون همسر هارون الرشيد انجام گرفته است و چون در آغاز كار براي تعيين نقشه حصار ديوار شهر جاي آنرا كاه نشاني مي كردند از آن جهت كاه فشان ناميده شد و تدريجا به كاشان مبدل گرديد.پاره اي از محققين بر اين باورند كه چون نخستين فعاليت هاي عمراني در اين ناحيه بناهايي بودند كه به امر پادشاهان در فين احداث شده اند ، به اين مناسبت آنجا را كي آشيانيعني خانه و جايگاه پادشاهان گفته اند.كاشان را همچنين ماخوذ از نام قبايل كاسي مي دانند كه معاصر با دوران سلطنت حمورابي در بين النهرين بودند و اسم خداي بزرگ آنها كاشو بود .

با وجود اينكه شهر كاشان در هيچ دوره اي پايتخت ايران نبوده است اما در طول تاريخ پرفراز و نشيب كشورمان همواره اهميت ويژه اي داشته است .كمتر شهري در ايران از لحاظ سابقه مدنيت و آباداني با سرزمين كاشان برابري مي كند

 

+ نوشته شده در نهم فروردین 1387ساعت 18:14 توسط مانا |

 

همه مون مثل شكلاتاي بدمزه و مغزداريم با يه بسته بندي قشنگ....!

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: دوستداشتني ترين آدم زندگيم شايد خواهرزاده ي پنج ساله ام باشه ،بي هيچ ادعايي در مورد درك كردن ،فهميدن ،كمك كردن ،زحمت كشيدن...شفاف با موضع قابل درك

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:35 توسط مانا |

 

تو نشستي و من تكيه دادم بهت ، من بالشت سبز مارال رو محكم گرفتم تو بغل و تو من رو  ،داريم فيلم مي بينيم .... دستات موهامو نوازش ميكنه ،آروم آروم و با يه ظرافت خاص ...هربار كه نگات مي كنم چشات برق ميزنه ، ميدونستي پر از مهربونيه اون چشمات ؟  حتما ميدوني...خودم بارها بهت گفتم... يادته عشقو باور نداشتم ؟ فكر مي كردم عاشق بودن لوس و خنده داره، اما الان تصور دنيا بدون تو و عشقت واسم عجيبه...كاري نداشته باش كه كمتر پيش مياد كه اين چيزا رو بهت بگم ،كه روزي هزار بار اينا رو دم گوشت نميخونم...نميدونم از چيه...از يه حس غرور مسخره يا از تربيت خانوادگي...ولي مگه ميتونم اون آرامش مطلقي كه وقتي پيشمي دارم رو انكار كنم...مگه ميتونم بگم وقتي تو بغلتم و دست ميكشي روي گونه م تصادفي خوابم ميبره؟

+ نوشته شده در هجدهم اسفند 1386ساعت 18:57 توسط مانا |

 

 

-          با يكي از دوستاي قديمم همسفريم...نزديكه يه ساله ازدواج كرده و حالا با خانومش اومده...بيچاره جرات نميكنه جلوي زنش با ما حرف بزنه از بس كه اين بشر نجيب و آرومه و از بس كه خانومش دوست داشتنيه!؟!! ...دلم اينقدر واسش ميسوزه...شده يه چيزي در حد عابربانك و باركش خانم!

 

-          داريم نهار ميخوريم...كلي هم خوشمزه ست و همه خوششون اومده....بعد از ناهار ميفهميم چيزي كه خورديم گوشت يه نوع هشت پا بوده!...هرچند كه من هيچ مشكلي با اين قضيه نداشتم...مهم اينه كه خوشمزه بوده ديگه!

 

-          توي قطاريم...دوستم داره با ما حرف ميزنه ،حواسش نيست و بدجوري ميره تو بغل مهماندار ،بعد هول ميشه و بجاي معذرت خواهي يا هركار ديگه اي پسره رو محكم هل ميده عقب ...اونقدر كه نزديك بود پسره ولو شه رو زمين! بعدشم ميپره تو كوپه!

 

-          يكي از همسفرام بدجوري اهل رقصه...تو هتل..تو رستوران..لب دريا...تو قطار ..كافيه يه آهنگ به گوشش برسه ،حتي صداي زنگ موبايل من!

 

-          شب توي هتل دراز كشيدم رو تخت و به جاي گوش دادن به حرفاي دوستام اون ترك ي كه ياسر واسم زده و خونده گوش ميدم...صد بار پشت سر هم...حس مي كنم كنارم نشسته داره باهام حرف ميزنه...دلت كه تنگ بشه خيلي كارا ممكنه بكني

 

 

-          با يكي از دوستام داريم لباس مي خريم  كه پسره صدام ميزنه ،تو دستش يه پيراهن زنونه ست ، لباسو بهمون نشون ميده و ميگه  :در مورد اين لباس  من سه گزينه دارم : خيلي خوب ، خوب ،متوسط .... لباسه به نظر هردومون زشته ...اونقدر ايراد ميگيريم كه نميخره!

 

-          يه ژاكت بافتني رنگ رنگي خوشگل خريدم ،كلاه هم داره با 4تا دكمه ي گنده...اينقدر دوستش دارم..حيف كه هوا گرم شده و نميشه بپوشمش

 

-          واسه ياسر سوغاتي يه كلاه خريدم..اونقدر كلاهش خوشگله و بهم مياد كه هربار تلفن ميزنه دارم چونه ميزنم كه كلاهشو بده به من ولي نمييييده!

 

 

 

 

+ نوشته شده در پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:56 توسط مانا |

 

 

حتي آدماي حقيقي دور و برت هم توي دنياي مجازي مهربون تر ميشن.....

+ نوشته شده در یازدهم اسفند 1386ساعت 9:47 توسط مانا |

 

 

                                               من اناري را مي كنم دانه

                                               به دل مي گويم

                                               خوب بود اين مردم

                                               دانه هاي دلشان

                                                                پيدا بود

 

 

+ نوشته شده در یکم اسفند 1386ساعت 22:48 توسط مانا |

مادر…..چقدر دنيام از حضورش خاليه….چقدر جاي نوازشهاي مادرانه تو وجودم خاليه…چقدر حسوديم ميشه وقتي هر رفتار مادرانه اي مي بينم،هر مهر مادري …..چقدر روزهاي مادر برام بي اهميت ان…..چقدر بي معني… وقتي از همه محبت مي بينم جز يك مادر...وقتي هيچ عشقي جاي خالي يك چيزو برام پر نميكنه،هيچ عشقي….

 

 

 

 

 

 

پ.ن: ترانه! لطفا جایی برای نظر دادن من در نظر بگیر...پیام خصوصیتو امروز دیدم.ممنونم

+ نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:20 توسط مانا

 

بيست و دو بهمن ماه/ صدا و سيما /ارتباط مستقيم با همدان:

مصاحبه با يك خانم چادري:

 

"من با اينكه اون روزها پنج سال بيشتر نداشتم ولي شاهد اين بودم كه حكومت اجازه نميداد       خانوم هايي كه ميخوان با حجاب باشن پوشش دلخواه خودشونو انتخاب كنن و من با اينكه خيلي كوچيك بودم با توجه به اين موضوع فهميدم كه اين حكومت يك حكومت زورگو هست و حكومت زورگو نمي مونه"

 

پ.ن: خوشبختانه تمام اون زورگويي ها گذشت و ما در انتخاب پوشش مون كاملا آزاد هستيم!!

+ نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:43 توسط مانا |

 

هنوزم مي بينمش كه نشسته روي نيمكتاي حياط دانشكده و داره مي خنده.... با اون ته لهجه ي شيرازيش...با خنده هاي خاص خودش...با عينك فرام مشكيش..با گيره هاي كوچولويي كه ميزد به موهاش ..با اون كاپشن بنفش اش كه من هميشه دوستش داشتم ... هنوزم مي بينمش كه نشسته تو سرويس دانشگاه و واسه من كه دارم سوار ميشم  دست تكون ميده و بلند بلند تو اون شلوغي داد  ميزنه:مانا..مانا...مانا...... هنوزم انگار با بچه ها نشستيم تو حياط و به پسرا و استادا  ميخنديم ............ اما نه! سه سال گذشته...دقيقا سه سال از اون انتخاب واحد لعنتي گذشته... سه سال از چپ شدن اون اتوبوس مسخره گذشته ...سه سال از اون روزي كه فكر كردم همه ي اون پياماي تسليت روي در و ديوار دانشكده شوخيه ... سه سال از اون روزي كه رفتنش اونقدر دور از ذهن بود كه با بچه ها به عكسش توي دانشكده خنديديم و بعد فهميديم راست بود...سه سال..... دقيقا سه سال....

 

+ نوشته شده در هفدهم بهمن 1386ساعت 23:11 توسط مانا |

 

يه خاله خانباجي ميخوام كه راه بيفته بره واسم يه شوهر آفتاب مهتاب نديده پيدا كنه!  

 

+ نوشته شده در هفتم بهمن 1386ساعت 13:16 توسط مانا |

 

يك آموزگار بر ابديت اثر مي گذارد، و هرگز نميتواند بگويد كه نفوذش در كجا متوقف مي شود

                                                                                                                "هنري آدامز"

پ.ن: اين روزها دلم يه استاد پير دوستداشتني ميخواد كه ساعت ها بشينه و به حرفام گوش بده . كه بشينيم با هم كنار شومينه و يه فنجون قهوه ي داغم توي دستام باشه....آي دلم ميخواد

+ نوشته شده در دوم بهمن 1386ساعت 22:24 توسط مانا

 

روي شيشه ي بخار گرفته يه "تو"مي كشم ،يه "من"

"تو" موهاي شلوغ پلوغ داره و پاهاي دراز و ابروي به هم پيوسته...داره مي خنده

"من" موهاي سيخ سيخي صاف و پاهاي يه كم كوتاهتر از "تو" و اونم دستشو داده به "تو" و مي خنده

.

.

.

نگاشون مي كنم تا كه كم كم محو ميشن...از سر تا پاشون آب مي چكه

.

.

.

بايد صبر كنم تا بازم شيشه بخار بگيره و بتونم "من" و "تو" اي بكشم كه  مي خندن و دستاي همو سفت چسبيدن ...گرما نيازه ...من صبر مي كنم

 

 

پ.ن: چرك مردگي پرجوش و جنجال كلاغان و سپيدي درازگوي برف...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:11 توسط مانا |

 

سرمو مي چشبونم به شيشه و به دونه هاي برف نگاه مي كنم كه مثل پر از آسمون ميريزن پائين...به گنجشكاي تپلي  نگاه مي كنم كه توي اون همه برف دنبال غذا مي گردن...هي از اين شاخه به اون شاخه مي پرن و برفا كه زير پاشون ميريزه تو باغچه... ميرم برفاي لب حوض رو ميزنم كنار و واسشون برنج ميريزم...بعد به خودم ميگم شايد نوكاشون  يخ زده ، كرخت شده.. شايد ارزن كه كوچولو ئه بهتر باشه...يه مشت ارزنم واسشون ميريزم....ياد يه شعر مي افتم ...."چه سعادتي  ست هنگامي كه برف مي بارد دانستن اينكه تن پرنده ها گرم است".... نميدونم واقعا تو اين سرما اون "هواي محبوس توي پرها" كه توي كتاباي دبستانمون مي خونديم ميتونه گرمشون كنه يا نه.... با اينكه از گربه ها بدم مياد واسه اونا هم نگرانم ، شال گردن و بخاري و پتو كه ندارن ....

 

 

 

پ.ن1: من تو برف بازي واقعا نشونه گيريم افتضاحه، اونقدر كه حتي يه دونه از برفايي كه پرت مي كنم نميخوره به هدف!! ...اونقدر توي برف بازي ، برف مي خوره بهم كه از گنجشكا و گربه ها هم بدبخت ترم!

هيچ گربه و گنجشكي هم دلش واسه من نميسوزه!

 

پ.ن2: ترانه! يه خبري از خودت به من بده...كجايي تو؟

 

 

 

+ نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت 15:28 توسط مانا |

 

-          دلم يه خانم ريتزيو با موهاي حنايي روشن ميخواد كه هرروز يه تيكه كاغذ بذاره كف دستم كه با جوهر سبز توش يه شعر نوشته باشه و بعدشم منو به كتابخونه ي فوق العادش ببره.....البته فقط تا همين جا، نميخوام به سرنوشت فورد دچار شم                                                   (جنگل واژگون سلينجرو ميگم)

 

-          يه نمايشنامه از آرتور ميلر خريدم....نه به خاطر اينكه عاشق نوشته ش بودم يا برام مهم بود كه جايزه ي پوليتزر رو برده و يا هر دليل عاقلانه ي ديگه....فقط و فقط به اين خاطر كه پسر ِ مترجم كتاب رو ميشناختم!

 

-          دكتر سيدِ .يكي از بچه ها ميگه رسمه عيد غدير سيد هاعيدي بدن.نميخوايد پيشاپيش عيدي بدين؟ ايشون هم يهو فوت مي كنه و ميگه تبرك شد امروز كارتون!! و ميره..... تا ظهر چهار بار برق قطع ميشه ، مانتوي دوستم پر از رنگ ميشه، كلي ظرف شيشه اي ميشكنه، يكي دستشو ميبره و كارها بدجوري به هم گره ميخوره!....دوستم تلفن ميزنه به دكتر و ميگه: عيدي نخواستيم!لطفا بيايد فوتتون رو پس بگيريد!

 

-          پشت در كلاس ياسر منتظرشم تا كلاسش تموم شه.....نگهبان حراستي دانشگاه بهم متلك مي پرونه و هرهر ميخنده ،بس كه به نظر خودش حرفش بانمك بوده! در مقابل اين آدما نميدونم بايد چيكار كرد اگه باهاشون دعوا كني گير ميدن بهت از لجشون.اگه هيچي نگي حرص ميخوري كه اينقدر پررو ان.............

 

-          دارم عكساي پائيز پارسال و مي بينم كه من و ياسر هزار جور ادا و اطوار از خودمون در اورديم! ياسر!ديدي امسال رو برگاي پائيزي ِ توي كوچه نشستيم و پائيز تموم شد؟ ديدي زير بارون قدم نزديم؟ ...كاش همه چي بهتر بشه.....كاش درس لعنتي تو تموم ميشد.......

 

-          با مارال داريم فيلم ميبينيم.نه اسم فيلمو ميدونيم نه زبونشو مي فهميم(فرانسوي بود) تازه از وسطش تلويزيونو روشن كرديم!...تنها چيزي كه مي فهميم اينه كه دوتا پسره كه عاشق دختره ان با دختره سه تايي باهم به خوبي و خوشي زندگي مي كنن و دوتايي براي خوشحال كردن دختره در رقابتن!!...مارال ميگه:نگاه كن! از شوهر هم شانس نياورديما!!!

 

-          هميشه از خواب كه بيدار ميشم تا نيم ساعت دايورت ام! اصلا اعصاب حرف زدن ندارم و اگه كسي باهام حرف بزنه اعصابم خورد ميشه.........اونوقت وقتايي كه ياسر تلفن ميزنه دچار خوددرگيري ميشم! از يه طرف دوست دارم كه تلفن زده و صداشو ميشنوم،از يه طرف اعصاب حرف زدن ندارم....نه ميخوام قطع كنه نه ميخوام حرف بزنم...ميگي ديوونه ام؟!

 

 

 

+ نوشته شده در هفتم دی 1386ساعت 18:41 توسط مانا |

 

توي ماشين مارال و حامدم...داريوش پشت سر هم داره ميخونه،انگار پازل ناراحتي م همين يه تيكه رو كم داشته، حسابي تكميل ميشه!....مارال پياده ميشه ميره تو يه مغازه...حامد يه كتاب گرفته..."رازهايي در مورد زنان كه هر مردي بايد بداند ار دكتر باربارا دي آنجليس" ... گفتم :فكر نميكنم اين كتابا فايده اي داشته باشه، نميشه واسه همه يه نسخه پيچيد كه...ميگه: خودمم اينجوري فكر ميكردم ولي اين كتابو چند نفر بهم معرفي كردن ، وقتي خوندم تعجب كردم از بس كه همش تو رابطه ام با مارال پيش اومده بود، فقط صد صفحه شو خوندم  ولي تاثيرشو خيلي زياد توي مارال ميبينم!...بحثو ادامه نميدم، شب با مارال ميشينيم يه جاهائيشو ميخونيم...تعجب مي كنم ....تقريبا بيشتر اون حرفا و كارا بين من و ياسر اتفاق افتاده...اين كه چه حرفايي كه ميزنه من واقعا عصباني ميشم كه چه احساسي بهم دست ميده.كارايي كه مي كنه و من رو ديوونه مي كنه.كه چي دوست دارم بشنوم..چقدر شباهت....جالبه واسم...

چند روزه از ياسر ناراحتم،زياد، شب ده تا مسيج ميزنم بهش ولي هيچ حركتي نميكنه..هيچي! فكر ميكنم اصلا ناراحتي من واسش ارزش نداره ،ميگم اينهمه دوروزه ناراحتم چه كار خاصي كرده كه خوشحالم كنه ..مگه ميشه هيچ كاري نتونسته باشه بكنه...دقيقا هيچ كاري ...هيچوقت اون كاري رو نميكنه كه به من كمك ميكنه...هميشه دقيقا اون كاري رو مي كنه كه منو تا سر حد مرگ عصباني مي كنه...با خودم ميگم حتما همشون(مرد ها!) اينجوري ان..نميفهمن چي ميخوايم...

ولي همه اينجوري نيستن كه....

 

+ نوشته شده در سی ام آذر 1386ساعت 13:15 توسط مانا |

 

ميگي چرا تو وبلاگ نمينويسي.ميگم حال ندارم..بعد به اين فكر ميكنم كه بارها و بارها تو اين چند روز نشستم پاي كامپيوتر، نشستم كه بنويسم ولي نميدونستم از چي....فكرم خيلي درهم برهمه...شده عين يه عالمه نخ از قرقره هاي مختلف كه پيچيدن توي هم،گره خوردن...تا ميام از ناراحتي م بنويسم مي بينم انگار الان اونقدر واسم مهم نيستن كه ازشون بگم ، يا اگه بيام از يه حس خوب بگم مي بينم خوشحال نيستم..نصف روز بدجور اعصاب ندارم،اونم الكي الكي،اونوقت نصف ديگه ش ميگم ميخندم ، بازم الكي الكي...نميدونم چه م شده...فقط كه اينا نيست،كلي عجيب شدم، مثلا ديگه دلم نميخواد هديه هايي كه ميگيرم رو با ارزش معنويشون بسنجم!ميخوام چيزاي خوب گرون بگيرم،اونم من كه تو اين چهارسال هيچوقت چنين انتظاري ازت نداشتم .بيشتر ترجيح ميدادم يه چيزايي كه خودت واسم درست كردي هديه بگيرم.ولي حالا...حالا نميدوني چقدر لجم ميگيره هر باري كه پول نداري...اصلا اعصابم ميريزه بهم ...تعجب مي كني؟نه؟...منم همينطور....يا از اينكه كلي درست مونده لجم ميگيره...يه دفعه ديوونه ميشم و ميگم نميخوام اصلا! به من چه كه آدم خوبيه،كه چشاش واسم برق ميزنه،كه اينقدر دوستم داره،كه دوستش دارم...به من چه... هي دلم ميخواد الكي الكي باهات دعوا كنم، تازه اصلا هم بهت حق نميدم كه ناراحت شي،بعدش با خودم فكر مي كنم كه خب حق داره اونم ناراحت شه،ولي باز ميگم نخير!تقصير خودشه!...چند وقته اونقدر كه بايد بهت اعتماد ندارم،كاري نكردي ولي با خودم ميگم چه معلوم! من از كجا ميخوام بفهمم...به خواهرت فكر مي كنم..كه چرا واسه اون اشكت در مياد ولي با من كه اينقدر ناراحتم دعوا مي كني...حسودم؟..نميدونم خودمم آخه می بینم اینجوریا که میگم  نیست..با من  بهتر از همه ست رفتارت.....تو حرفات هي تناقض پيدا مي كنم،اونم به زور،ميدونم از اين تناقضا شايد تو حرفاي هر آدمي هست...از اونا كه آدم بدون فكر ميگه.........

ميبيني؟سرگيجه مي نويسم.. نشستم وسط اون همه نخ گره خورده بهم و هربار يكي شو مي كشم بيرون ولي بعدش مي بينم  اشتباه كشيدم، اينجوري نخا از هم جدا نميشن........

+ نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:39 توسط مانا |

با جوجه ها نشستيم همه ي انگشتامونو نقاشي كشيديم.صبح كه ميخوام برم سر كار هركار مي كنم پاك نميشن!
+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1386ساعت 16:35 توسط مانا |

 

صبح تلفن ميزني ميگي برات شكلات خريدم بيا بهت بدمش.ميگم نميخواد دلم،خوردم،خودت بخورش،ميگي باشه. يه ساعت بعدش تلفن ميزني ميگي مطمئني نمي خواي؟...ظهر تلفن ميزني كه پس شكلاتتو كي بدم بهت؟....ميگم ميخواي شكلات بهم بدي يا خودمو ببيني؟مي گي:اصلش كه واسه شكلات!. ميگم پس بخورش خودت نمي خوام من..ميگي:خب راستش دلم خيلي تنگ شده واست.... باهم راه ميريم...فكر نمي كنم هيشكي اندازه ي ما دوتا پياده روي كرده باشه...هوا ابريه...سردمه...حرف كه ميزنم صدام ميلرزه،مي خنديم..... ،من دستام يخ زده ، بغل تو ولي چقدر گرمه..وقتي تو بغل تو ام اونقدر آروم ميشم كه دلم ميخواد چشامو ببندم و خوابم ببره...خواب تو يه بغل گنده، گرم و مهربون...

+ نوشته شده در هفدهم آذر 1386ساعت 19:2 توسط مانا |

 

-          يه آقاي خدمه ي جاسوس داريم كه صبح تا ظهر فقط داره يك سراميك 50 در 50 سانت رو تي مي كشه و تميز مي كنه،البته مسلما كه كار اصليشون چيز ديگه ايه! امروز فهميدم كه اسمش مرتضي ست!......... جا داره كه اينجا از زحماتتون تشكر كنم آقا مرتضي!

 

-          خواهر و شوهر خواهر گرامي ده ماه پيش خونه خريدند.توي اين ده ماه 24 ميليون افتاده رو خونه شون ! اينو گفتم كه همه در جريان باشيد كه در دولت مهرورزي علاوه بر پائين اومدن تورم،كم شدن شهريه ي دانشگاه ها ،اضافه شدن حقوق و هزاران دستاورد ديگه قيمت مسكن هم كاملا ثابت مونده!

 

-          مادر عزيز بنده امروز در اقدامي فوق العاده اتو زدند! ...موضوع از اين قراره كه كلي خريد كرده بوده و خسته و كوفته داشته بر مي گشته خونه كه يه آقاي محترم بوق ميزنه واسش و مامان منم با خودش گفته كه حقشه! و اينجوري شده كه اتو زده و در نهايتم جواب دندون شكني داده و در ماشينو كوبيده به هم و پياده شده!

 

-          امروز هرچي شماره ي ياسرو ميگيرم ميگه: "شماره ي مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمي باشد"!!!...بعد از پيام دوستداشتني  "در حال حاضر تماس با مشترك مورد نظر امكانپذير نمي باشد" چشممون به اين يكي روشن!

 

-          به خاطر اسم وبلاگ ، هر كي هر كدوم از متعلقات "زن همسايه" رو كه سرچ كنه گوگل اينجا رو بهش نشون ميده! در مورد بعضي هاش كه واقعا آدم شاخ در مياره كه كجاي وبلاگ چنين چيزي بوده!

 

-          دلم شال گردن بلند رنگ رنگي مي خواد(قابل توجه خانم شال گردن!)

 

+ نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت 0:26 توسط مانا |

 

خوبه كه من و تو سر هر چيزي حرف زديم، موضوعاي با اهميت و كم اهميت.حرف زديم،دعوا كرديم،داد زديم سر هم،گريه كرديم،خنديديم،آشتي كرديم.....همه ي اين اتفاقا افتاد .شايد خيلي هاش توي زمان خودش خيلي سخت و تلخ بود ولي حالا خوشحالم.خوشحالم كه هر موضوعي پيش اومده اونقدر سرش زديم تو سر و كله ي هم تا بالاخره به يه نتيجه اي رسيديم . كه الان دعواهامون زود گذره..كه خيلي بيشتر همو ميشناسيم .راستي !دقت كردي چقدر فرق كردم؟ تا يكي دو سال پيش اگه باهات دعوا ميكردم ديگه دوستت نداشتم! نه كه جدي جدي نداشتم ،داشتم، ولي يه جور خاصي واسم يه دفعه كمرنگ ميشدي. اونقدر كمرنگ كه كافي بود پيش قدم نشي تا من تا مدتها كاري به كارت نداشته باشم.ولي حالا....تو تلفن گفتم كه نمي خوام تا شب صداتو بشنوم ولي ميرم بيرون و توي ويترينا فقط چيزايي رو مي بينم كه ميشه واسه تو خريد.... واست يه لباس بافتني مي خرم! بعد خودم پيش قدم ميشم و بهت تلفن ميزنم...آره!شاخ قول نشكستم ولي خب فرق كردم،زياد...فرق كرديم...بزرگ شديم با هم...به اندازه ي چهار سال....زمان كمي نيست براي شناختن ... ميدوني؟ مدتيه كه توي دعواها هم دوستت دارم...ممنونم كه با من ميخندي ،با من گريه ميكني ، ممنونم كه وقتايي كه غير قابل تحمل ميشم بازم مهربوني

 

 

پ.ن: تنها چيزي كه هيچوقت انگار نميخواد حل شه درس خوندنته! خيلي واسش ناراحت و نگرانم

 

+ نوشته شده در هشتم آذر 1386ساعت 0:2 توسط مانا |

 

-          يه هفته ي تموم به طرز جنون آسايي گير دادم به يه آهنگ مجاز دامبولي.اونقدر گوش دادم كه پنجشنبه حالم بد ميشد از شنيدنش. اونوقت پنجشنبه شب رفتم عروسي و ديدم اونا هم گير دادن به اين آهنگ! و يه در ميون ميذارنش....من الهه ي شانس ام!!

 

-          توي عروسي ها يا وقتايي كه فيلم يه عروسي و مي بينم چيزي كه واسم جالبه داماد ها هستن وقتي كه عروس داره روبروشون و كنارشون مي رقصه.اونجا كه دارن از رقص عروس و داماد فيلم ميگيرن و خودشون دوتا ان. تو قيافه ي داماد يه شوق كودكانه ست ، يه عشق خوب ، تا حالا دامادي رو نديدم كه اينجوري نباشه ... من حتي وقتي دارم عكساي آتليه اي عروس دامادو مي بينم دنبال اون حس ميگردم

 

-          دختره يه ساله ازدواج كرده ،نه خودش كار ميكنه نه شوهرش، شوهرش سربازي هم نرفته هنوز،درسشم تموم نشده ....اونوقت بعد از عروسي يكي از دوستان ميگه : سميرا اگه صبر كرده بود مورداي بهتري واسش پيدا ميشد ، شوهرش نه كار داره نه سربازي رفته!!

 

-          توي عروسي نشستيم كه يهو دختر فسقلي داداشم داد ميزنه : "اه! چه عروس چاقالوي زشتي"! و ما سعي مي كنيم نشون بديم كه هيچ اتفاقي نيفتاده و لبخند بزنيم!

 

-          سه ساعت تموم پشت سرهم شماره ي ياسرو مي گيرم ولي در دسترس نيست، 16 تا msg ميزنم كه delivery هيچكدومش نمياد .اونوقت يه دفعه ياسر msg ميزنه كه :"كجايي   بي معرفت؟! سراغي نمي گيري"......من كماكان الهه ي شانسم!

 

-          كسي ميدونه اين ساعت بيولوژيك بدن بعد از چند سال قراره به صبح زود بيدار شدن عادت كنه؟!

+ نوشته شده در چهارم آذر 1386ساعت 16:0 توسط مانا |

 

 

براي بيان عشق  _ به نظر شما _ كدام را بايد خواند؟

تاريخ يا جغرافي را؟

مي داني؟

من دلم براي تاريخ مي سوزد

براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند

براي خمره هايش كه در رف ها شكسته اند

براي كوه هايش كه اكنون محو گشته و به جايشان

پاي كرت هاي توت فرنگي كود شيميايي مي پاشند

 

 

 

 

پ.ن: من اما شايد الان بيشتر دلم براي خودم ميسوزه تا براي ببر ها و خمره ها

 

+ نوشته شده در یکم آذر 1386ساعت 23:59 توسط مانا |

 

چند روزه با خودم فكر مي كنم كه خوشحالم كه ياسر رو دارم...كه چقدر خوبه كه اينقدر مهربونه،كه اينقدر دوستم داره،كه در مقايسه با خيلي از پسراي همسن و سالش اينقدر خوب فكر مي كنه.موضوع از اونجا شروع شد كه دختري از دوست پسرش مي گفت كه خيلي پولداره،كه ماهي يه گوشي واسش مي خره و دوروز يه بار كلي هديه بارونش مي كنه! ولي از تعريفايي كه ميكرد پسره قد گاو هم نمي فهميد.كه از حرفايي كه جلوي جمع به دختره مي گفت من شاخ دراورده بودم،حرفايي كه هر كدومش واسه من كافيه تا دور ياسر بيچاره رو خط بكشم. بعد با خودم فكر مي كنم كه پول داشتن بد هم نيست، خوبه ،اگه پول به اندازه ي كافي داشتيم كه من نبايد مدام با ياسر سر اينكه درسشو زودتر تموم كنه جروبحث مي كردم.يا اينكه خب كي بدش مياد واسش كادوهاي جورواجور بگيرن .ولي خب اينكه طرفت فهم و شعور داشته باشه خيلي خوبه.و خوشحالم كه ياسرو دارم.خيلي دارم سرگيجه مي نويسم.مثلا الان باز حرفاي همون دختره يادم افتاده كه مي گفت: اگه ميگه ميره خونه ي دوستش حتما بايد از اونجا 6-7  بار بهم تلفن بزنه كه بدونم اونجاست.بايد صداي دوستشو بشنوم.يا اگه ميگه ميره خونه ي مامان بزرگش بايد چند بار كنار مامان بزرگش به من تلفن بزنه كه بفهمم راست ميگه ، و خب باز خوشحالم كه خودمم اينجوري نيستم...موضوع اينه كه چند وقته احساس مي كنم به يه پختگي توي رابطمون رسيديم.حتي اگه دعوا كنيم دعواهامون آزاردهنده و بد نيست....حالا چرا اينا رو اينجا نوشتم نميدونم.شايد واسه اينكه وقتي رودر روييم كمتر پيش مياد بتونم بهش بگم كه خوشحالم كه كنارم هست كه دوستش دارم.شايد به اين خاطر بود.نميدونم

 

 

+ نوشته شده در یکم آذر 1386ساعت 0:16 توسط مانا |

 

-          دختره با آب و تاب و كاملا جدي تعريف مي كنه كه جوجشو خيلي دوست داشته و حالا كه مرده هرسال روز تولد اون كيك خورد ميكنه و عين جوجه ها مي خوره!

 

-          پسره اهل اتيوپي هستش... يه غذاي عجيب غريب ميپزه به اسم گيزني يا همچين چيزي! يه ظرف پر از پياز رنده شده ي پخته كه وحشتناك تيزه! و البته تاكيد ميكنه كه اونقدر بهش كم فلفل زده كه اگه تو كشورش بود همه ميخنديدن بهش!

 

 

-          اگه با قطار مسافرت ميكردين و همسفرتون دوتا بچه داشت سريع در بريد! شب با دو تا بچه ي زر زرو توي يه كوپه بودن چيزي در حد مرگه!

 

-          دوتا خانم مسن همسفرمون شدن ، كلي اهل دل ان! كلي هم حرف دارن از دوستاشون و شوهراي اول و دوم اونا! ...چيزي از شب نگذشته كه ميگن :شما جوونا هم تخت ها رو باز كنيد و بخوابيد! ما دراز ميكشيم و هر كدوم يه كتابي ميگيريم دستمون واسه خوندن كه چراغ ها هم خاموش مي كنن،ما هم عين بچه مثبتا ميگيريم ميخوابيم اونوقت خانماي عزيز تا خود صبح وير وير مي كنن!

 

 

-          به طرز معجزه آسايي آقاي همكارو مي بينم(همه ي معجزه ها كه دست داشتني نيستن!)...طبق معمول دو سه تا پيشنهاد كاري واسه من توي جيبش داره! ... نميدونم از عذاب وجدانه يا منو خر فرض كرده...

 

-          ميرم خونه ي دوست يكي از دوستام (سخت شد؟)...يه خونه كه فوق العاده سنتي و قشنگه ، پر از كاسه كوزه ودراي قديمي... تصميم ميگيرم خونم رو اينجوري بچينم!

 

 

-          دوستم با صداي بلند نمايشنامه ميخونه و من گوش ميدم  ، "باد اسب است .. از محمد چرم شير" ... خيلي ها (تقريبا همه) با تعجب نگاه مي كنن...من اما فكر نمي كنم هيچ چيز عادي تر از اين باشه كه دوتا دختر با كوله پشتي يه جا نشته باشن و نمايشنامه بخونن...

 

-          كي بود اون كه ميگفت غذاهايي كه تا حالا نخوردين رو امتحان كنيد؟...گول اين حرفا رو نخورين! غذايي به اسم "كسادييلاكارنه " رو هيچوقت امتحان نكنيد...هيچوقت هم گول اينو نخورين كه توي منو نوشته كه اين غذا حاوي گوشت،ذرت،پنير پيتزا ،سس و لوبيا ست.....اين غذا چيزي جز كنسرو لوبيا بيچيده شده لاي مقدار زيادي خمير نيست

 

-          ميرم يه دوست قديمي رو ببينم..كسي كه شش ساله نه ديدمش و نه صداشو شنيدم...اينبار هم اس.ام.اس ميزنم و ميپرسم دانشگاهش كجاست كه برم ببينمش.انگار ميترسم بعد از شش سال صداشو بشنوم.انگار بلد نيستم حتي بهش سلام كنم...روز بعد با كلي شوق و ذوق ميرم دانشگاشون و يك ساعت تموم سر قرار ميمونم تا بياد...بعد باز با مسيج ميپرسم كه كجاست؟..ميگه كلاسش طول كشيده و بعد از اونم تا هشت شب كلاس داره... با خودم فكر مي كنم اگه من بودم حتما كلاسو دودر ميكردم..آخه بعد از شش سال...

 

-          توي خوابگاه يكي از دوستام هستم.... هر نيم ساعت يكبار نگهبان خوابگاه ميگه :

      " دانشجويان عزيز! خوابگاه ياالله مي باشد" !!!...اين جمله ي تاريخي به اين معني مي باشد   كه برادران عزيز تشريف آوردن داخل خوابگاه و حجابتون رو رعايت كنيد!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:8 توسط مانا |

 

بايد منو ببخشي كه تنهات ميذارم...اينجا رو ميگم...باشه مال تو...نميدونم چرا با اينجا لج كردم ،شايدم لج نيست...ميخوام هرجوري شده به خودم كمك كنم،ميخوام كمتر به تو وابسته باشم...اينا به كنار،با خودم فكر كردم ديدم كه چي؟...بنويسم و بگم و چند نفر هم آره يا نه اي بگن....ديگه از تو كه بيشتر گوش نميدن،بيشتر اهميت نميدن،نزديك تر نيستند....اندازه ي شنيدن و فهميدن تو برام كمه چه برسه به اونا كه از تو هم كمتر توجه نشون ميدن..تو بگو،چه اهميتي داره كه يه دختري يه گوشه ي دنيا خسته ست، كه ميخواد ننويسه يا بنويسه.چه اهميتي داره كه يه پسري مثل تو ميچرخه و ميچرخه و پرت ميشه يا نمي شه....ميبيني؟ حق با منه... (تو فكر ميكني كه نيست ولي من دوست دارم كه باشه پس طوري مي نويسم كه خودم مي پسندم) تو هم سخت نگير..ميدونم كه گوشيم خاموشه ،كه اعصابت ميريزه به هم ، يا دلت واسم ميسوزه (بازم چيزي كه دوست دارم باشه؟...نميدونم) سخت نگير رفيق! ... گوشيم خاموش باشه يا نباشه، سفر برم يا نه ،بنويسم يا ننويسم...سخت نگير .....سخت نگير و ازم سراغي هم نگير..نيا محل كارم،سر راهم سبز نشو،حقيقت اينه كه امسال هديه ي تولد هم نمي خوام...من بايد به خودم كمك كنم..من تنهام..من به كمك نياز دارم و خسته ام بس كه نيازمو داد زدم و بهترين نتيجه اي گرفتم "آره،حق با تو ه" بود...كوتاهي از تو نيست رفيق..همه تنهان ،حتي با يه عالمه آدم دوروبرشون،شايد يه قانونه يا يه اتفاق، راستي چه اهميتي داره...فقط يه چيز، من هميشه گوشيمو خاموش مي كنم وقتي ناراحت ميشم،تو از اين كار متنفري و بارها گفتي :"آفرين!اذيتم كن،خوشحال باش"...موضوع اينه خوشحال نيستم ،حتي برام سخته ،ولي موضوع اينه كه از ناچاري اينكارو مي كنم ،از حس استيصالي كه دارم...و يا شايد ميترسونمت ،چون در حقيقت خودم ميترسم....مهم نيست...سخت نگير....بذار يه مدت حس كنم به هيچ جا وصل نيستم ،هيچ جا.....

پسوردمو كه داري...شماره ي موبايل خودته ......خداحافظ تا نميدانم چه وقت!

 

+ نوشته شده در دوازدهم آبان 1386ساعت 21:31 توسط مانا |

مطالب قدیمی‌تر