تبليغاتX
همسایه،چیزهایی امشب به یادم می آید -
 

از تیر چوبی برق،

ذره ذره و با بدبختی خود را بالا می کشم!

پلیس در سوتش میدمد!

به پائین نگاه می کنم و خوب میدانم آن دایره ی کوچک چگونه با فوت در کاسه می چرخد!

به پائین نگاه می کنم،

سرم گیج میرود!

از این همه آدم!

از اینهمه کیف!

از این همه افاده های چرک پنهان!

وهمان طور قبل از یقین خودم

آژیر رعب انگیز ماشین های آتش نشانی به صدا در آمدند،

چشم به هم زدنی مرا پائین می آورند!

با همان لحن که سگ های چرک را فراری می دهند!

تا نیمه عمود...سرخ ِ خون هر دودست من است!

با خود می اندیشم :تراشه ها از شما مهربان ترند!

ای کاش این همه عاقل نبودید!

وبعد

کشان کشان مرا به سمتی بردند....

اون بالا چیکار داشتی پسر جان؟!

فقط با انگشتم به سیم ها اشاره ای کردم

و همه خندیدند!

بله؟!

وباز همه خندیدند!

هیچ کدامشان نمی فهمید،

پری که به سیم ها چسبیده تورا به یاد من آورده است!

سربه زیر می اندازم تا کسی اشک هایم را نبیند!

در نگاه ِ دوباره،

باد تو را به سمتی نا معلوم برده بود!...

 

 

پ.ن:شعر از حسین پناهی

+ نوشته شده در یکم بهمن 1387ساعت 20:39 توسط مانا