تبليغاتX
همسایه،چیزهایی امشب به یادم می آید -
 

- نشسته ام تو اتاقم و دارم درس میخونم ، داره برف میاد،کلی دلم میخواد برم بیرون ولی این درسه نمیذاره، بعد یهو یکی زنگ درو میزنه...یه دوست قدیمیه که دو سه ساله هیچ خبری ازش ندارم با شوهرش،اومدن دنبالم که بریم بیرون! ...اینو میگن معجزه ی روزای برفی! 

- اصلا این امتحانا شده پر از معجزه ، بازم دارم درس میخونم که یهو موبایلم زنگ میخوره ، یه دوست قدیمی ِ دیگه است.. میگه: من الان تو مغازه ی کاموا فروشی ام، دوست داری شال گردنی که میخام واست ببافم  چه رنگی باشه؟؟.....وااای من عاشق این هدیه هایِ مهربون بی مناسبتم! 

- یکی از دوستام بهم یه گلدون کوچولوی کاکتوس هدیه داده، اسم کاکتوسم "آقای سیروس" ه ِ !     اینقدر این آقای سیروس باوقاره که نمیدونید! 

- صدای بابام میاد که هی به مامانم میگه:"شناسنامه ی مانا کجاست؟شناسنامه ی مانا کجاست؟!"...بهش میگم:"بابا میخوای سورپریزم کنی؟نکنه قراره بری عقدم کنی؟!فقط حواستو جمع کن که خوش تیپ باشه!" فرداش یه خواستگار تلفن میزنه خونمون، بابام میگه :"بیا! اینم سورپریزم!" 

- خب! به هیشکی نگید، ولی خواستگاری که تلفن زد مامان یاسر بود....

+ نوشته شده در نهم بهمن 1387ساعت 14:52 توسط مانا |