پیرمرد بیشتر از صد سال داشت،از زندگی خسته شده بود و مدتها بود که آرزوی مرگ می کرد.همیشه به اواخر زمستان که می رسیدیم آه می کشید و با حسرت میگفت: "وقتی آدم تو زمستون نمرد ، تو بهار دیگه نمی میره"...به نوعی به حکایت من شبیه ِ،همیشه فکر کردم "با هم بودنِ جدی" باید توی پائیز و زمستون اتفاق بیفته و اگه نیفتاد دیگه توی بهار و تابستون اتفاق نمی افته و خب وقتی از ایندو فصل گذشت دیگه برام مهم نیست که چه اتفاقی می افته...احمقانه است،میدونم...